حروفِدَمکشیده!
جمکرانم. و قبل از اینکه سلام کنم، افکارم زودتر میدوند و سلام میکنند...
به این فکر میکنم که، شاید آنروزی که خدا پشت مسجد جمکران کوهها را میکاشت، به این روزهای ما فکر کرده بود. که وقتی با اشکهایی با وزن غم صدوبیستکیلو، به قد و بالای مسجد فیروزهای جمکران نگاه میکنیم، کوه ها را ببینیم و یادمان بیاید پدر مسافری هست که کوه روزگارمان شده و پشتمان به او گرم است...
حرم، مرهم است. بخاطر همین هم، وارد که میشوی ناخودآگاه اشک جلوتر از تو زائر میشود، حرم مرهم تمام بغضهاییست که فرو دادهای و باریده نشده...
خدایا میدونم من هیچ پُخی نیستم، ولی برا حفظ کردن و امتحان دادن این درسا خیلی حیفم:)👩🦯
حتی هدفمم خیلی حیفه که مجبورم با خوندن اینا بهش برسم🤦♀
حروفِدَمکشیده!
خدایا ولی من باید برم بهشت، وگرنه عقدهی رقصیدنم رو کجا خالی کنم😭
تو جهنمم میشه رقصید ولی خب تو گرما کیف نمیده 👩🦯
حروفِدَمکشیده!
خدایا ولی من باید برم بهشت، وگرنه عقدهی رقصیدنم رو کجا خالی کنم😭
وقتی پسفردا یه امتحان سنگین دارم، ذهن مریضم :
ولی قبلا میخواستم درس نخونم، میومدم سراغ گوشی که به سرگرمی بگذره، الان میخوام درس نخونم، میام تو گوشی، امثال عباس عبدی ها و زیبا کلام ها هرچی خونده بودم رو هم میپرونن!
مثل اینکه بیشرفی ته نداره🤦♀
نقلی هست که برخی بزرگان گفتهاند، بعدازظهر های پنجشنبه بروید گلزار شهدا و شبهایش نه، به رسم ادب که شهدا را رها کنیم تا عیششان در کربلا کور نشود بهقولی!
ولی خب، من همیشه مَنام و خودم، از ادبم جلوتر میزند. شهدا هم عادت کردهاند به خودخواهیام. شبجمعه ها هربار، یکی را از کربلا میکشانم تا خلدبرین یزد، سوار قالیچهی پروازش میشوم و میگویم، حالا هرجا میخواهی برو :)
حروفِدَمکشیده!
نقلی هست که برخی بزرگان گفتهاند، بعدازظهر های پنجشنبه بروید گلزار شهدا و شبهایش نه، به رسم ادب که
ولی چه مردم باادبی داریم، جز قبرهای خالی و شهدایی که رفته بودند و صدای سینهزنی اکو شدهشان که از کربلا میآمد، هیچ خبری نبود...