eitaa logo
نوشته های یک طلبه
1هزار دنبال‌کننده
874 عکس
220 ویدیو
17 فایل
آتیش های بزرگ از جرقه های کوچیک به وجود میان🔥 یادداشت‌ها🌱داستان‌ها🍀دلنوشته‌ها🌿خاطرات🍁انتقادات☘️ پیرو مکتب استاد علی‌صفایی❤️ 📝در عرصه داستان‌نویسی دانش‌آموخته از اساتید: سرشار🏆 سالاری🧨 جعفری🪽 مخدومی🏅 ✍️محمد مهدی پیری✍️ @Mohammadmahdipiri
مشاهده در ایتا
دانلود
آهی کشیدم و داستان را ادامه دادم: در حدود سی ثانیه اول فقط مجذوب چهره نازنین شده بودم؛ اصلا نمی خواستم حرفی بزنم. صحبت را شروع کرد: حسین! لال شدی؟ از خیالات آمدم بیرون و گفتم: ماشاءالله چقدر زیبایی! لبخندی زد که روی گونه هایش چالی افتاد. گفت: به زیبایی شما که نمی رسم؛ چون که می خواستم با او بیشتر صحبت کنم سؤال های چرت و پرت می پرسیدم! مثلا گفتم: حال مامان بابات خوبه؟ گفت: ممنون، ولی من بابا ندارم! با افسوس و ناراحتی گفتم: بمیرم برات خدا رحمتش کنه! صدای خنده اش آمد و گفت: حسین!! بابام زنده هست! با خنده گفتم: ای دروغ گو! بعد از اینکه اوهم حسابی خنده کرد ادامه داد: بابام از ما جدا شده! ادامه دارد...
نوشته های یک طلبه
#مقر_تاریکی #قسمت_بیستم هاشم وارد مقر شد. مقر پر از نوجوانان ۱۲ ساله بود. همه نگاه ها او را نشانه
این صدای خنده اطرافیان بود که مقر را پر کرد. نوجوانان دست هاشم را گرفتند و او را به بازی فوتبال دستی کشاندند! باور کردنی نبود در جلسه اول حضورش اینقدر دلبری کند! اینقدر بتواند صمیمی شود، فعلا تا همین جا کافیست شاید با خودتان بگویید اسم داستان هاشم با خود قصه هاشم جور در نمی آید! آخر کجای داستان تاریکی و اتفاق ناگوار است که اسم داستان را گذاشته ای مقر تاریکی؟ در جواب باید بگویم اندکی صبر، به خوبی درک خواهید کرد. زیر صفحه بیست و پنجم دفتر ثبت خاطرات مهم را امضا می کنم و می‌نویسم: ادامه دارد..
نوشته های یک طلبه
#طنز_های_حسن #داستان_نوجوان #قسمت_بیستم شعبان توقع این همه بی معرفتی و نامردی را از حسن نداشت! م
با هر قدمی که شعبان برمی‌داشت یک فحش به خودش و فحش دیگری را به حسن می‌داد. به خودش فحش می داد چون دل بسته بود به کسی که او را فروخته بود! آنهم مفتِ مفت! آخر رفیقی که در خوشی پیشت باشد ولی وقتی لنگ می شوی رهایت کند چه فایده دارد! یا رفیقی که برایت ارزشی قائل نیست به درد درز دیوار هم نمی خورد چه برسد به رفاقت. این دلگویه های شعبان بود که در ذهنش مثل تبلیغ بازرگانی رفت و آمد می‌کردند. بالاخره رسیدند به خانه مش غلام پیر. مش غلام در صندوق را باز کرد. درونش سکه های طلا تلمبار شده بود. مش غلام مثل اینکه صورت دخترش را نوازش می‌کند دستی روی طلاها کشید و مشتی را بالاورد و مثل اینکه پستانک را می مکد شروع به مکیدن و ماچ کردن سکه ها کرد. حسن و شعبان فقط حسرت می خوردند. حسن گفت: ای کاش منتظر این موش پیر نمی ماندیم و خودمان گنج را برمیداشتم. شعبان جوابی نداد. حسن گفت: نظری نداری؟ شعبان باز سکوت کرد! ادامه دارد...