↕️
استاندار قم:
«سطح علمی و فرهنگی معلمان هرفصل ارزیابی شود»
پ.ن: سخن بسیار درست و بجایی است و معلمان به عنوان نمایندگان تعلیم و تربیت جامعه باید مدام مورد ارزیابی قرار گرفته و سطح علمی و فرهنگی آنها مورد سنجش قرار بگیرد این مساله را بارها در حوزه غفلت در اجرای زیر نظام پژوهش و ارزشیابی گفته ام و نوشته ام و البته نظام آموزش و پرورش به علت انسان سازی از حساسیت ویژه برخوردار است اما یک نکته وجود دارد در هیچ نهادی به ارزشیابی و ملزومات وجودی مسئولیتها توجه جدی نمی شود .قبل از آن باید ابتدا هر سه ماه یکبار سطح علمی و فرهنگی وزرا مورد ارزیابی قرار بگیرد، سطحی علمی و فرهنگی استانداران مورد ارزیابی قرار بگیرد، سطح علمی و فرهنگی نمایندگان مجلس مورد ارزیابی قرار بگیرد، سطح علمی و فرهنگی مدیران و شهرداران و فرمانداران و استانداران و اعضای شوراها مورد ارزیابی قرار بگیرد وگرنه نمیشود که همه در یک هپروتی سیر کنند و از معلمان که کمترین حمایت در میان کارکنان دولت را دارند، ارزیابی عملکرد فصلی صورت بگیرد.
به شخصه حاضرم با استاندار قم، نمایندگان مجلس و همه وزیران حوزه سیاسی و فرهنگی کشور در مورد صلاحیت علمی و فرهنگی حوزه کاری خودشان، گفتگو و مباحثه داشته باشم و حتی اگر عموم آنها قادر به تبیین درست بدیهیات اولیه حوزه کاری خود بودند، برای همیشه شغل معلمی را کنار بگذارم.
@dohhol
تب داغ مقاله و مقاله زایی
امروز بد جور درگیر ادعاهای دانشجویی بودم که در یک سال ۴۴ مقاله همایشی و ۱۸ کتاب نوشته بود !!!!!!
الله اکبر
تب بچسبان و مقاله بساز بدجور موریانه وار تنه علم و ارزش های فرهنگی را می خورد . در این باره بیشتر می نویسم .
نکنید آقا، این کارا عاقبت نداره
@dohhol
اختتامیه همایش هویت
فردا ساعت ۸ ونیم تا ظهر سالن پیامبر اعظم صلوات آله علیه استانداری تا ظهر
سخنرانان ویژه
آیت الله قائم مقامی
دکتر مستکین
پروفسور قوام زاده
دُهُل |سیدمحمد الحسینی
برگزاری این همایش برای بنده درس های تلخ و شیرین بسیاری داشت شاید شیرین ترین تجربه آن آشنایی با دوستانی بود که هریک به تنهایی گنجی به حساب می آیند ،آگاهی بیشتر نسبت به وضعیت فرهنگی استان و مدیریت سازمانهایی که در این حوزه خدمت می کنند و افزایش حس تعلق اجتماعی خودم به این استان و احساس وظیفه بیشتر در قبال آن از آثار این تجربه بود .
استانی که درگیر عناصر هویتی زیادی است و همیشه با سنت و صنعت و نقش آن ها درشکل گیری هویت درگیر بوده ، مدیرانی که گاه دلسوز و شریک غم مردم بودند و گاه از نزدیک شدن غریبه ها!!! به سازمانشان نگران می شدند .
نويسندگانی که تصور می شد نقطه آخ فرهنگی اراک را می شناسند ولی مقالات موزاییکی و در راه نوشته ای فرستادند و گمنامانی که برخلاف تصور خوب نوشتند .
درباره همایش حرف زیاد است ،همایشی که بنظرم نه به قول برخی دوستانم سفیدِسفید بود و نه به قول برخی دوستان دیگر سیاهِ سیاه ؛اما در مجموع توانست حساسیت های نیروهای اجتماعی و فرهنگی استان را برانگیزاند .شهد شیرین ملاقات آیت الله قائم مقامی ، دکتر مستکین و پروفسور قوام زاده حالا حالاها کامم را شیرین نگه می دارد .
در آینده به ذکر جزئی تری از آنچه گذشت خواهم پرداخت .
قدر سرمایه هایمان را بدانیم ؛ همین کافیست!
@dohhol
یک مجری در تلویزیون گفت ایران مال حزب اللهی هاست که خیلی هم سروصدا کرد البته ایران نه برای حزبالهیها و نه غیر حزبالهیهاست. اما ایران بهشتی برای این اقشار تبدیل شده است:
۱- دلالان و مشاوران املاک:
در مورد دلالان همین یک نکته کافیست که اگر فرد دلال یک سال پیش یک پراید خریداری نموده و امروز بفروشد، سود و درآمدی بیشتر از دستمزد یکسال یک کارگر را به جیب زده است. در سرزمین عزیز ما یک "موبایل فروش" با مدرک تحصیلی زیر دیپلم که تنها هنرش سفارش خرید کالا از چین است، پانصد، ششصد میلیون تومان را پول خُرد میشمارد، یا مشاور املاک که خود با کنترل بازار باعث افسارگسیختگی بازار اجاره و مسکن میشود، با انجام یک معامله دهها میلیون تومان دستمزد میگیرد، اما استاد بهترین دانشگاههای کشور در تامین نیازهای اولیهٔ خود با مشکل مواجههاند.
۲- آرایشگران و جراحان زیبایی:
تاجرانِ «نفرت از بدن» سالیانه صدها میلیونها تومان از طریق فروش مواد شیمیایی آرایشی یا بریدن و کم و زیاد کردن قسمتهایی از بدن مشتریان، به دست میآورند. در ایران بهطور متوسط درآمد یک روزهٔ یک آرایشگر عروس بیش از یک ماه حقوق یک کارگر است. در آن سو یک جراح زیبایی (بخوانید زشتی) به ازاء کار یک روز، چیزی بیش از دو تا سه ماه حقوق یک کارگر را دریافت میکند.
۳- مدیران، آقازادهها و انقلابینماها:
به جرأت میتوان ادعا کرد تظاهر به انقلابیگری و نزدیک شدن به مراکز ریز و درشتی قدرت از بهترین روش های به دست آوردن ثروت در ایران است. میزان رانت و سوءاستفادهای که عضویت در شورای شهر یا روستا در یک منطقهٔ کوچک در ایران برای افراد فراهم میکند، جایگاهی مانند نخستوزیری در کشورهایی مانند هلند و بلژیک و سوئیس و..ایجاد نمیکند. درست است که این قاعده کلی نیست اما کم آن هم لکه ننگی در دامان سفید است
۴- ملاکین وصاحبخانهها:
در بازار تهران برای اجارهٔ یک مغازه پانزده متری باید ماهیانه چیزی حدود حقوق ده کارگری که کار تولیدی یا خدماتی انجام میدهند، پرداخت کرد. در ایران داشتن ده متر مغازه در بازار یا یک مجتمع تجاری کافیست تا دیگر بینیاز از کار و تلاش شده و با فراغت از پول حاصل از اجاره و از طریق استثمار مستأجر به راحتی زندگی خوب و راحتی داشته باشند.
۵- مافیای کنکور:
به برکت پولی شدن آموزش در ایران بنگاههایی ایجاد شدهاند که با آموزش شیوههای تستزنی در مسابقهٔ کنکور سالیانه هزاران میلیارد تومان درآمد کسب میکنند. درآمد ساعتی و روزانهٔ بسیاری از این مؤسسات از حقوق سالیانهٔ یک معلم بیشتر است. در سوی دیگر بنگاههای زودبازدهای بهنام دانشگاه آزاد و غیرانتفاعی و پردیس و.. تجارت پررونقتری هم دارند.
۶- شومنها و سلبریتیهای سینما:
به برکت سالها مبارزه سیستماتیک با هنر اصیل و واقعی در یک دههٔ اخیر طبقهای از لودگان و نوجوانان بیهنری وارد عرصهٔ سینما و موسیقی شدهاند که به راحتی میتوانند با ادا و اطوارهای مشمئزکننده و بیمعنی، بدون هیچ مشکلی فیلمهای متعددی در قالب سینما و سریال روانهٔ بازار کرده یا یک ساله به تک ستارهٔ عالم موسیقی تبدیل شده و با ارائهٔ آلبومها و کنسرتهای فراوان بهراحتی در مسیر میلیاردر شدن قرار بگیرند. آنها نه مالیاتی میدهند و نه کسی کاری به کارشان دارد و نه حساسیتی را برمیانگیزند. درآمد روزانهٔ برخی از این افراد فقط ازطریق استوریهای اینستاگرامشان از درآمد سالیانهٔ یک کارگر در کشور بیشتر است.
۷- ورزشکاران حرفهای:
ورزش حرفهای در ایران حکایت عجیبی دارد. از بازیکن لیگ چهار فوتبال تا قهرمانان کشوری و آسیایی و جهانی همه دست در جیب دولت دارند. در این میان ورزشکارانی که بیشترین درآمد را کسب میکنند فوتبالیستها و والیبالیستها هستند.
متوسط درآمد یک فوتبالیست درجه اول در لیگ اسپانیا، ایتالیا و آلمان چیزی حدود ده تا پانزدهبرابر کارگران آن جامعه است. یا متوسط درآمد یک ملیپوش تیم ملی والیبال آمریکا شش تا هشتبرابر متوسط درآمد کارگر در آمریکاست. اما در کشور ما متوسط درآمد فوتبالیستهای لیگ یک و ملیپوشان والیبال چیزی حدود شصت تا هفتادبرابر حقوق یک کارگر است. تفاوت عمده دیگر میان ایران و سایر کشورها، ارتزاق ورزشکاران غربی از بخش خصوصی و پرداخت مالیاتهای سنگین توسط ورزشکاران حرفهای است، اما در کشور ما تمام حق قرارداد ورزشکاران مستقیم و غیرمستقیم از بیت المال پرداخت می شود.
برخی از این ورزشکاران حتی به دستمزد و جوایز پرداختی قانع نبوده و پس از بازنشستگی از ورزش حرفهای، بدون داشتن اندک سواد و تجربهای به دنبال گرفتن پست و مقام و و استفاده از رانتهای دیگر میروند.
@dohhol
معلمی را به یاد دارم که قدی بلند داشت. لاغر بود و صورتش زرد و تکیده بود. بینی درازی داشت که نوک آن به چانهاش متمایل شده بود. روبروی آنتون چخوف نشسته بود و با چشمان سیاهاش خیره به او مینگریست و با صدایِ بَم و حزنانگیزی میگفت: «به علت وجود چنین مظاهری در محیط آموزشی ما، مواجهه با مشکلات جسمی پیش میآید که امکان هرگونه نظر مشخص را در اجتماع گرداگرد ما درهم مینوردد. البته اجتماع چیزی غیر از آنچه ما به وجود میآوریم نیست…». و یک باره از سر تا به پا وارد فلسفه شد و در مباحثِ سطحیِ فلسفی، مثل مستی که روی یخ سرسره بازی کند، سرگردان گردید.
چخوف به آرامی و محبت گفت: «بگویید ببینم در ناحیه شما معلمی که بچه ها را کتک میزند کیست؟» معلم از جایش جست و بازوانش را به خشم تکان داد و گفت «مقصودتان کی است؟ مرا میگویید؟ هرگز! کتک بزنم؟!» و با رنجش غرغر میکرد.
چخوف با اطمینان تبسمی کرد و ادامه داد: «عصبانی نشوید. مقصودم شما نبودید. اما یادم است، در روزنامه خواندم که در ناحیهی شما معلمی هست که بچهها را کتک میزند». معلم نشست. عرق صورتش را پاک کرد. آهی از روی راحتی کشید و با صدای عمیق و کلفتی گفت: «راست است. چنین چیزی وجود داشت. آن معلم، ماکاروف بود. میدانید، جای تعجب نیست. راست است که زدنِ انسانها کار ظالمانهای است، اما قابل توضیح است. ماکاروف زن دارد. چهار تا بچهی قد و نیم قد دارد. زناش مریض است. خودش هم سِل دارد. فقط بیست روبل حقوق میگیرد. مدرسه، مثل کاروانسراست. خودش هم در یک اتاق، تنها یک اتاق، زندگی میکند. با چنین وضعی، آدم فرشتهی خدا را هم که از گناه مبراست، ممکن است بگیرد و کتک بزند. و بچه ها! باور کنید خیلی از فرشته بودن به دور اند»
و مردی که یک لحظه پیش، بیرحمانه چخوف را به توپ کلماتِ قلنبه و دهانپُرکنِ خود بسته بود، ناگهان بینیِ نوکبرگشتهاش را مالید و شروع کرد به اینکه ساده، سنگین و واضح حرف بزند. از خلالِ کلمات او، حقایق وحشتناک و دردناکِ زندگی در آن دهکدهی روسی، مثل آتشی که بدرخشد، آشکار بود.
آن معلم، وقتی با میزبان خود خداحافظی میکرد، دست خشک و لاغرِ چخوف را با دو دست استخوانیِ خود گرفت و گفت: «وقتی خدمت شما آمدم، مثل وقتی که پیش رئیسها و مقامات میروم، ترس و لرز داشتم… مثل بوقلمونِ نر، خود را باد کرده بودم… میخواستم به شما نشان بدهم که آدم معمولیای نیستم… اما حالا که خداحافظی میکنم گویی از یک دوستِ نزدیک و مهربان جدا میشوم که همه چیز را درک میکند… نعمت بزرگی است؛ این که همه چیز را درک کنی! از شما متشکرم! من از اینجا میروم در حالی که اندیشهای دلپذیر را با خود به همراه میبرم: مردانِ بزرگ، سادهتر و قابلفهمتر اند… روح و دلشان به ما، به ما مردم، نزدیکتر است؛ نزدیکتر از تمام آن بیوجدانهایی که ما در میانشان زندگی میکنیم… خداحافظ! هرگز شما را فراموش نخواهم کرد». بینیاش لرزید، لبهایش را تبسم مطبوعی از هم گشود و ناگهان اضافه کرد: «راستاش آن بیوجدانها هم آدمهای غمگین و ناشادی هستند… خدا بکشدشان!» وقتی آن معلم رفت، چخوف با نگاه مشایعتاش کرد، تبسم نمود و گفت: «آدم خوبی است، اما مدت زیادی معلم نخواهد بود».
پرسیدم «چرا؟»
گفت: «از کار بیکارش خواهند کرد، کَلَکاش را خواهند کند». کمی فکر کرد و آرام اضافه نمود: «در روسیه انسانهای شرافتمند مثل دودکش بخاری هستند که [مامانها و] پرستارها، بچهها را از آنها میترسانند»
"خاطره ماکسیم گورکی از آنتون چخوف
@dohhol