#رمان_عقیق_پارت_صدویکم
📚 اما مردونگی به خرج داد و یه آدم غرق تو کثافتو کشوند بیرون....منو با خدام آشتی داد و حالا شدم شیوا.... شیوایی که هنوز خطا و اشتباه میکنه اما دیگه مثل گذشته نیست...از خدای بالا سرش میترسه....با خداش درد و دل میکنه...گله هم میکنه...شیوایی که حالا آبرو داره....مال حلال میخوره و مادرش برای عاقبت به خیریش دعا میکنه.... شیوایی که...شیوا داشت میگفت اما مهران دیگر چیزی نمیشنید...انتظار خیلی چیزها را داشت که بشنود اما این را...نه
و می اندیشید چند مثل شیوا در زندگی ابوذر هستند....البته خبر نداشت بعد از آن شب دیگر ابوذر دست به چنین کاری نزد من باب همان دست ودل لرزیده
من باب همان توجه به وسوسه های شیطان و من باب همان پایی که داشت میرفت بلغزد....
★☆★☆
بافت قهوه ای رنگش را بیشتر به خودش پیچید و به آسمان خیره شد.....حمید کنارش ایستاد و خیره نگاهش کرد...
بالاخره باید از دلیل این انقلاب دو روزه ی حال همسرش سر در می آورد....آرام در آغوشش گرفت و گفت:چی شده عزیزم؟ چی باعث شده اینطور تو خودت بری؟
اشکی از چشمهای حورا چکید....سرش را بیشتر به سینه ی مردش تکیه داد و گفت: تو میدونستی حمید؟
حمید سوالی پرسید:چی رو؟
حورا بغض تلخش را فرو خورد و گفت: میدونستی آیه...آیه ی منه؟
حمید سکوت کرد....فکر میکرد تنها حدس و گمان باشد اما واقعا داستان جدی تر از این حرفها بود....تنها گفت:منم حدس میزدم...از روی شباهت ها...اسم فامیلی...و اون چشمهای میشی!
حورا دردمندانه نالید:حالا چیکار کنم حمید؟چیکار کنم؟ اون یه زن دیگه رو صدا میزنه مادر...من برم چی رو بهش بگم؟چی رو توجیح کنم؟
حمید محکم تر او را در آغوشش فشرد و گفت:وآیه دختر فهیمیه...درکت میکنه...
_من میترسم حتی ندونه که مادرش همسر پدرش نیست!
حمید کلافه گفت:میدونه...میدونه.... اینجور که معلومه پیش عمه اش زندگی میکنه.
حورا با تعجب حمید را نگاه کرد:دبا عقیله؟
_اوهوم یه همچین اسمی داشت...
حورا دلگرم شد....تردید ها را کنار گذاشت.
_حمید...من همین فردا میخوام برم دیدنش...میخوام...میخوام بهش بگم مادرشم...میخوام بهش بگم چقدر عاشقشم....براش توضیح بدم که نمیشد بمونم...براش براش...
حمید پرید وسط حرفش و گفت:خیلی خب عزیزم...آروم باش...باشه باشه میریم....تو آروم باش!
آیین بی آنکه بخواهد شنونده این مکالمه بود. تکیه داد به دیوار و به تصویر گل نیلوفر تابلوی روبه رویش خیره شد.... گیج شده بود چه عکس العملی باید نشان بدهد؟
اندیشید.....به بیست و چهار سال قبل.... که کودکی پنج ساله بود و پدرش کنارش کشید و مردانه با او مشورت کرده بود.... دوساله بود که بی مادر شده بود و حالا پدرش از مادر داشتن برایش میگفت...از
زنی که میخواهد جای مادرش را پر کند....زنی که آمدو عروس خانه ی پدرش شد....برعکس تصوراتش بد نبود....اما خیلی هم مادر نبود....بیشتر یک دوست بود تا مادر....گاهی وقتها کودکانه اعتراف میکرد که دلش مادری میخواهد همیشه نگران...نه دوستی که سعی میکرد درکش
کند....و حالا این دوست...دخترش را پیدا کرده بود....دختری که عجیب این روزها فکر و ذکر آیین را درگیر خودش کرده بود....دختری که یک جنس ناشناخته داشت و هیچ واژه ی توصیفی نمیتوانست این جنس را توصیف
کند....سرش درد گرفته بود از این روابط پیچیده....اینکه هیچ چیز سر جایش نیست...حتی فکر و ذکرش...📚
#ادامہ_دارد.....
@dokhtaranchadorii