eitaa logo
♥️دختران حاج قاسم♥️
623 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
484 ویدیو
41 فایل
❀{یازهـــــرا﷽}❀ 🌸بانوی ایرانی.🌸 غرب تو را نشانه رفته است. چون خوب میداند تو قلب یك خانواده ای {پس #علمدار « #حیای_فاطمی» در #جبهه_هاےجنگ_نرم باش} #ڪپے_با_ذڪر_صلوات_براے_سلامتۍ #آقا_امام_زمان(عج)💚
مشاهده در ایتا
دانلود
📚 مهران هم جدی گفت: بله. شیوا دوباره پرسید:حتی...حتی اگه با آبروی من مرتبط باشه؟ مهران تنها گیج نگاهش کرد....خواست چیزی بگوید که شیوا به علامت سکوت دستهایش را بالا آورد.....آب دهانش را قورت داد و با صدایی لرزان گفت: خیلی خب...من براتون میگم...این داستان منحوس رو فقط من میدونم و آقا ابوذر و حالا هم شما...میگم تا همه چی تموم شه...ولی دلگیرم از شما که مجبورم کردید تا دوباره حرف اون گذشته‌ی لعنتی پیش کشیده بشه! مهران دهان باز کرد که شیوا گفت: تو رو خدا....دیگه هیچی نگید و شنونده باشید و بزارید تموم شه این ثانیه های جهنمی! مهران نگران سکوت کرد و شیوا با همان صدای لرزان شروع به تعریف کردن ماجرا کرد: یه خانواده سه نفره بودیم...پدرم آدم زحمت کشی بود...کارگری میکرد و زندگی رو میچرخوند....فقیر بودیم اما آبرو مند! دست پدرم پیش هیچ کسی دراز نبود و همیشه افتخارش این بود نونش نون حلاله....تا اینکه .... نفسی کشید و با زجر قورت داد این بغض: تا اینکه بابا رحیمم یه روز صبح سالم و سرحال از خونه زد بیرون و .... سر کارگر میگفت پاهاش سرخورده و از ارتفاع شش هفت متری با سر سقوط کرده...به همین راحتی بی پدرشدم... اونموقع ۱۴ سالم بود....چه روزگار سختی بود....بعد فوت پدرم هیچ کس سراغمون نیومد...دوتا عمو داشتم که هر دو وضع مالی تقریبا خوبی داشتند...اماهمشون کشیده بودند کنار مبادا فقر و بدبختیمون مصری باشه و بیوفته به جون زندگیشون...مادرم با سبزی پاک کردن و خونه ی این و اونو تمیز کردن اموراتمونو میگذروند....تا اینکه وقتی هفده ساله بودم درست سه سال بعد مرگ بابا بیماری تنفسی مامان خونه نشینش کرد....یه چند ماهی رو با فروش وسایل قیمتی خونه و حلقه ازدواجش که تنها سرمایه ی زندگیمون محسوب میشد گذروندیم...اما نمیشد اینطور زندگی کرد....قید درس ومدرسه ام رو زدم....مادرم اول مخالفت میکرد اما میدونستم تنها راه چاره همینه! به جای مادرم یه چند وقتی رو رفتم خونه ی اعیونی های بالا شهر کار کردم...اما....بعد چند وقت بهم گفتن کارگر جوون نمیخوان... پوزخندی زد: ترس برشون داشته بودشوهر و بچه هاشون یه وقت از راه به در نشن....دیگه واقعا بریده بودم....پس اندازمون داشت ته میکشید...آخراش بود ومن درمونده بودم که باید چیکار کنم؟ حال مادرم هم داشت بدتر میشد و من نمیدونستم باید چیکار کنم....یه روز بعد از کلی گشتن و پیدا نکردن خسته روی نیمکت پارک نشستم...نمیدونستم باید چیکار کنم؟ اونقدری توی فکر بودم که متوجه نشدم دختری کنارم نشسته و مدام داره صدام میکنه...گیج نگاهش کردم که با خنده گفت:دکجایی تو؟ همونطور گیج بهش گفتم: متوجه نشدم!کاری داشتی؟ نگاهی به سر و پام انداخت و پوزخندی زد و بعد گفت:بهت نمیاد عملی باشی...دردت چیه؟ هیچی نگفتم....نزدیکتر شد و گفت: هرکسی یه دردی داره دیگه....بگو شاید تونستیم حلش کنیم! نگاهش کردم....یه چهره تقریبا زیبا و با یه عالمه آرایش روش...نمیدونم چرا تو اون لحظه اون کارو کردم ولی حس کردم نیازه تا ا یکی دردامو در میون بزارم.... خسته بودم و فکر میکردم اگه زن کنار دستیم نتونه کمکی هم بکنه...لااقل یه ذره سبک شدم...وقتی سیر وپیاز قصه ی زندگیمو بهش گفتم با همون لبخند منحوسش نگاهم کرد و گفت میشه کاری برام انجام بده....باورم نمیشد....فکر میکردم فرشته ی نجاتمو پیدا کردم...با ذوق گفتم چیکار؟ نگاهم کرد و گفت:همراهم بیا! ازجاش بلند شد....مردد نگاهش کردم.... برگشت و گفت:بیا دیگه...مگه نمیخوای این زندگی کوفتی و وضعیت نکبت باروتموم کنی؟ تردید و گذاشتم کنار و همراهش رفتم.... قطرهای اشک از چشمهایش فرو ریخت... نفس کشیدن برایش سخت شده بود اما ادامه داد:📚 ..... @dokhtaranchadorii