#رمان_عقیق_پارت_شصتم
📚 حاج رضا میخندد و در حالی که در را باز میکند میگوید: قدمشون رو چشم...ان شاءالله اگر تونستم حتما زود میام.
خداحافظی کرد و از خانه بیرون زد... کوچه تنگ بود و ابوذر نمیتوانست با ماشین توی کوچه بیاید....سرکوچه منتظر بود تا حاج رضا علی بیاید...بادیدنش لبخندی زد و گفت:
_سلام استاد
_سلام آقا ابوذر راضی به زحمت نبودیم..
ابوذر با خوشرویی مثل پارکابی ها در را برایش باز میکند و میگوید: شما رحتمی حاجی.
بعد خودش سوار میشود و ماشین را روشن میکند سمت فرودگاه راه میوفتد....شاید بیشتر از خود امیرحیدر ذوق دارد برای دیدنش...حاج رضا علی خیره به خیابان میگوید: چه خبر جاهل؟ بر وقف مراده اوضاعت؟
بلوار را میپیچد و میگوید: خدا رو شکر حاجی خوبه!
حاج رضا پنجره را پایین میکشد و میگوید: از صبیه حاج صادق چه خبر؟
_این هفته تقریبا هر روز باهم صحبت داشتیم...خدا رو شکر داریم به یه چیزای خوبی میرسیم!
با خنده میگوید:خوب توفیق اجباری نصیبت شده با دختر مردم دل و قلوه رد و بدل میکنی!
ابوذر بلند میخندد و میگوید: نفرمایید حاجی من دل پاک تر از این حرفهام!
حاج رضا علی هم با لحن معنی داری میگوید: بله..بله...استغفرالله من السوءالظن!
فرودگاه شلوغ بود...ابوذر و حاج رضا و گروهی از طلبه ها همراه خانواده جابری دسته گل به دست منتظر امیر حیدر بودند ، شوقی وصف ناپذیر در دل ابوذر خانه کرده بود رفیق فاب و ناب تمام زندگیاش داشت برای همیشه برمیگشت و خدا میدانست چه علاقه مجهول الجنسی بین این دو بود...پچ پچ های قاسم و خنده های بچه ها را میشنید اما رغبت نمیکرد لحظه ای چشمش را از آن پله برقی ها بگیرد!
قاسم را دید که جلو تر از همه رفته و پلاکارد به دست گرفته به فارسی روی آن نوشته شده:مهندس ولکام تو یور هوس!
احدی نبود که آن را ببیند و نخندد مخصوصا آن کاریکاتور مسخره پایین نوشته ها هر بیننده ای را به خنده وا میداشت!
نزدیک قاسم شد و گفت:جمعش کن مسخره عمو ذوالفقار ببینه ناراحت میشه!
قاسم بی خیال میگوید:ببین سید گیربازار راه ننداز دیگه ، فحش که ننوشتم خوش آمد گوییه...هوای حاجیمونم داشتم با همون زبان خارجکی که بهش عادت داره نوشتم یعنی مضمون خارجکیه خط و ریشه فارسیه اوصولا...
داشت برای ابوذر فلسفه میبافت که احمد روی شانه ی ابوذر زد و گفت:اومد.
ابوذر هول نگاهش را به پله ها می دوزد و از دور جوان قد بلند و خوش سیما با ریش پرپشت و گوش شکسته ی آشنایی را میبیند...لبخندی که ریشه در عمق وجودش دارد میهمان لبهایش میشود.
امیر حیدر هم با کمی چشم چرخاندن پیدایشان میکند ، کمتر کسی است که
پلاکارد (مهندس ولکام تو یور هوس) را نبیند...با خواندنش سرش را پایین انداخت و شروع به خندیدن کرد!
لحظه ای با خود اندیشید چطور
اینهمه سال توانسته از این خاک و این آدمها و این آب و هوا دور باشد؟
آیات(فصل هشتم)
عمو مصطفی را ندیدم ترجیح دادم دم ظهر بیایم و نرگسها را بگیرم...پاتند کردم و وارد بخش شدم....سلام کرده و نکرده به اتاق مخصوص پرستارها رفتم و لباسهایم را عوض کردم....برای مینا عروسکی خریده بودم و ذوق داشتم زودتر به دستش برسانم....دکتر تجویز کرده بود دو هفتهای بعد از عمل بستری باشد تا با خیال راحت ترخیصش کنند!
عروسک به دست و خندان به سمت اتاق ۲۱۰ رفتم....نازنین با چهره گرفته ای به دخترکش خیره شده بود....با نشاط به او سلام کردم...سرش را به سمتم برگرداند و لبخندی زد که بیشتر شبیه تلخندبود....آرام سر مینا را بوسیدم و گفتم: تو باز غمبرک زدی؟ دیگه چته؟ دخترت هم که سر و مر و گنده خوابیده
حالشم خوبه!
باغم گفت: دیشب دوباره حالش بد شد.📚
#ادامہ_دارد....
@dokhtaranchadorii