#رمان_عقیق_پارت_هشتادوششم
📚 دنده را عوض میکند و میگوید:اهل موسیقی هستید؟
دکتر آیین کاش حرف نزنی بگذاری در سکوت کمی استراحت کنم!
ناچار میگویم:نه خیلی...
_چرا؟
_تمرکزمو بهم میزنه...اعصابمو ضعیف میکنه یه جورایی خیلی بی اعصاب میشم وقتی خیلی موسیقی گوش میدم ، شما که خودتون تخصص مغز و اعصاب دارید بهتر میدونید تاثیراتشو!
لبهایش کج میشود و میگوید:اگه همه ی ما به دانسته هامون عمل میکردیم دنیا گلستون میشد.
خب این خوب بود که بالاخره من یک کلام حرف حساب از این مرد شنیدم!
_بله همینطوره که میفرمایید.
دوباره سکوتی بینمان برقرار میشود و من حواسم میرود پی این عطر پیچیده در این فضا...خیلی آشناست و خیلی دور...خدایا خدایا خدایا کجا؟ این عطر برای کجاست؟
صدایش را میشنوم که میگوید: رسیدیم خانم کم حرف!
سر بلند میکنم و محوطه فرودگاه امام(ره) را میبینم.
_خیلی ممنونم آقای دکتر.
پیاده میشوم و در همان حین تماس دریافتی از ابوذر را پاسخ میدهم:
_سلام داداش
_سلام...کجایی تو؟
شرمنده لب میگزم و میگویم: تو رو خدا شرمنده داداشی برام یه کاری پیش اومده نمیتونم بیام.
صدای عصبی اش را میشنوم: آیه باز تو جای اینو اون شیفت واستادی؟
_نه شیفت نیستم راستش به یکی یه قولی دادم فکر کنم تا حدود ساعت نه و نیم بتونم برسم خونه!
_از دست تو آیه...
صدای زهرا را میشنوم که گوشی را ابوذر میگیرد و بعد بی سلام با صدای بلندی میگوید: آیـــه خیلی نامردی!
_علیک سلام عروس
بغ کرده میگوید:سلام...واسه چی نمیای؟
_عزیزم دلم من شرمنده...به خدا یه کار یهویی پیش اومد ، جبران میکنم!
با همان لحن ناراحت میگوید:تلافی میکنم بدجنس!
_ناسلامتی من خواهر شوهرما...من بد جنس نباشم کی باشه؟
_لوس...مواظب خودت باش ، کاری نداری؟
_نه عزیز دلم...بازم شرمنده.
_دشمنت شرمنده...
گوشی را دوباره به ابوذر میدهد و ابوذر برای آخرین بار میگوید:واقعا نمیشه بیای؟
_نه ابو جان نمیشه قربونت برم...من شرمنده!
خداحافظی میکند و گوشی را قطع میکنم...کمی سردم میشود....دوباره بو میکشم....در کمال تعجب میبینم که آن عطر و بو مخصوص ماشین نبود....گویی در فضای همینجا تولید میشود!
دکتر آیین که ماشین را پارک کرده کنارم می ایستد و به درب ورودی اشاره میکند....این عطر مجهول و در عین حال آشنا اعصابم را خورد کرده است....کمی چشم میچرخانم و شهرزاد آتل به پا را پیدا میکنم که کنار دکتر والا ایستاده وبا هیجان برایم دست تکان میدهد...با لبخند سراغش میروم...کنارش که میرسم بی مقدمه در آغوشم میگیرد و با صدای جیغ جیغویش میگوید:
وای مرسی آیه که اومدی...خیلی میخوامت اصلا چاکر خواتم اساسی مخلصتم حسابی چش مایی آبجی!
با تعجب نگاهش میکنم که دکتر والا میخندد و میگوید: چند تا اصطلاح امروز یاد گرفته همه رو داره پشت سر هم ردیف میکنه عمق ارادتشو برسونه!
دسته ای از موهای سرکشش را به داخل روسری اش هول میدهد و میگوید: خوشت اومد؟📚
#ادامہ_دارد.....
@dokhtaranchadorii
#رمان_عقیق_پارت_هشتادوششم
📚 یادم آمد....این آغوش ، این گرما... درست بیست و چهارسال پیش یک ماه میهمانش بودم...نه اشتباه نمیکنم....من همه چیز او را به یاد دارم....خواب است؟ اینها...شوکه شده ام شوکه....همان عطر و همان آغوشی که مامان عمه میگفت تا چند ماه بهانه اش را میگرفتم....خدایا کمکم کن به خود بیایم....مرا محکم در آغوشش میفشارد و بعد آرام رهایم میکند....خیره میشود به چشم هایم... چشمهایش هم رنگ چشم های من است... مامان عمه همیشه میگفت رنگ چشمهایم مال حورا است....سکوت مفرطی فرودگاه را فرا گرفته است و فقط صدای گرم اوست که در آنجا پژواک میکند: مشتاق دیدار آیه خانم....
لبخند گیجی میزنم و فقط میتوانم با صدای ضعیفی لب بزنم: سلام ممنونم.
صدای معلم کلاس اول در گوشم زنگ میزند: میم مثل مادر...میم مثل من...من مادر دارم....او مادر من است....مادر من مهربان است....مادر من...یخ کرده ام.... زانوانم داشت ناتوان میشد....خدایا کمکم کن....راستی مامان حورا من را نشناختی؟ خوب نگاهم کن...یادت نیامد؟آیه...دختر یک ماهه...نه ماه همسایگی.. یک ماه شریک آغوش هم بودن!؟هیچی؟؟
خیره به انگشتر عقیق دستهایش که عجیب شبیه جفت زنانه ی عقیق گردنم بود میشوم....عقیقم را لمس میکنم....او هم نبضش تند میزند....او هم جفتش را شناخته گویا....دوباره نگاهش میکنم که همراه دکتر والا به جلو راه می افتد.... آیین چمدانش را میبرد و شهرزاد روی شانه ام زد و گفت: بزن بریم که امشب میخوایم بترکونیم!
بی حرف با او هم قدم میشوم....می اندیشم: خواب نیست؟ واقعیت دارند؟ حالا نامش چیست؟ کابوس واقعی یا رویای واقعی!
وای خدایا سرم داشت منفجر میشد.... عقیق را دوباره لمس میکنم....به آیین نگاه میکنم او برادر من است؟
کمِ کم سی سال سن دارد....مگر میشود از من بزرگتر باشد؟ شقیقه هایم را لمس میکنم...حالم ناخوش است...شهرزاد میگوید: چت شده آیه حالت خوبه؟
آیین به سمت ما بر میگردد خیره نگاهم میکند....بغض دارم....تازه متوجهش شدم...با بدبختی قورتش میدهم و میگویم: چیزی نیست ، یکم سرم درد میکنه اجازه مرخصی میدی عزیزم؟
متعجب میگوید: میخوای بری؟ تازه مامان اومده میخوایم بریم رستوران.
تلخندی میزنم و میگویم: شرمنده ام عزیزم حالم واقعا مساعد نیست برای همراهیتون!
آیین نزدیکم میشود: اتفاقی افتاده؟
دروغ میگویم:نه چیزی نیست...فقط با اجازتون من دیگه برم خونه.
دیگر کنار ماشینها رسیده بودیم...دکتر والا نگاهم میکند و میگوید:دآیه خانم چرا میخوای بری؟
نیم نگاهی به مادرم ، می اندازم و میگویم: من یه کاری برام پیش اومده حتما باید برگردم خونه!
مادر عینکش را جابه جا میکند و میگوید: چرا آخه؟ من تازه آیهی ورد زبون حمید و شهرزادو دیدم حالا حتما باید بری دخترم؟
آخ قلبم...صدایم کرد دخترم...آری حضرت مادر حتما باید بروم!📚
#ادامہ_دارد.....
@dokhtaranchadorii