#رمان_عقیق_پارت_چهلوچهارم
📚 ابوذر خواست دو فنجان چای برای خودش و مهران بریزد شیوا را دید که سر به زیر به زمین خیره شده به سمتش رفت و گفت: خانم مبارکی شما دیگه میتونید برید من هستم.
شیوا سرش را بلند کرد و لحظه ای در چشمهای ابوذر خیره شد و گفت: چشم.
ابوذر چای میریخت و مهران خیره به حرکات دختر ریزنقش بود که داشت وسایلش را جمع میکرد...عادت مزخرفش بود آنالیز کردن دخترانی که میدید...تیپ ساده و بی آرایش و تقریبا محجبه ای داشت...مهران به خنده افتاد...اصلا هرکه به ابوذر ربط داشت همان تم ابوذری را
داشت!
دخترک به آرامی خداحافظی کرد و رفت...و ابوذر چایی به دست روبه رویش نشست و با اخم گفت: مهران جان یکم آدمیت بد نیست ، زشته اینجوری خیره مردم میشی..برا شخصیت خودت میگم!
مهران برو بابایی میگوید و چایش را بر میدارد....ابوذر سری به تاسف تکان میدهد و میگوید: خب بگو ببینم چی باعث شده که به این حال و روز بیوفتی؟ درس و دانشگاهم که تعطیل!
مهران تکیه میدهد به صندلی و بعدش میگوید: گور بابای دانشگاه!
ابوذر میخندد و میگوید: تبارک الله به این ادب!
مهران بی مقدمه میگوید:خسته شدم ابوذر!
ابوذر ابرویش را بالا می اندازد و میگوید: خسته؟ از چی؟
بی حوصله تر از قبل میگوید:از همه چیز ، پری شب با نسیم بهم زدم،میدونی ابوذر همشون عین همن...من نمیفهمم این زندگی چیش جذابه که اینقدر آدمها عاشقشن؟ وقتی همه چیز شبیه همه ، نمونش همین نسیم...هیچ فرقی با بقیه نداشت جز شکل و قیافه اش...بقیه چیزهای زندگی هم همینطوره ، ولش کن اصلا اعصاب ندارم!
ابوذر اخمهاش را در هم کرد و گفت: اولا خجالت بکش اینقدر راحت در مورد کارهات صحبت نکن...دوما تقصیر خودته عزیزم...تقصیر خودت!
مهران چشمهایش را میبندد و میگوید: تو رو خدا بالای منبر نرو که حوصله اینو دیگه ندارم ، حکمت خدا رو برم میون این همه آدم رفیقم که نصیب ما کرد آخوندشو کرد!
ابوذر بی آنکه بخندد خیره به مهران گفت: خود دانی مهران واسه خاطر خودت میگم یه تغییری تو زندگیت بده!
پوزخندی زد و گفت: میخوای برم امام زاده صالح بست نشینی؟
جدی تر از قبل گفت: اگه فکر میکنی حالتو خوب میکنه حتما انجام بده!
مهران دیگر هیچ چیز نگفت...درک حالش خیلی سخت بود....احساس میکرد هیچ کس او را نمیهمد ، چیزی که ابوذر گفت واقعا او را به فکر فرو برد: وقتی بهت میگفتم آدم تشنه بیشتر از آب خوردن لذت میبره فکر این روزها رو میکردم! لذت طلب نبودی مهران،لذت طلب باش!
او فکر میکرد ابوذر هیچگاه از جوانی اش بهره نبرده و امروز همان ابوذر به او میگفت لذت طلب نبوده!
قاعده عجیبی بود و روزگار عجیب تری....امروز را باید در تاریخ ثبت میکردند...طلبه ای به دوستش توصیه کرد تا لذت طلب باشد!
عقیله بی حوصله داشت لوبیاهای لوبیا پلو را ریز میکرد و آیه با اشک ناشی از بوی پیاز پیازها را هم میزد و با خنده به عقیله و کلافگی اش میخندید...آخر سر عقیله طاقت نیاورد و عصبی گفت: دقیقا چرا تا این اندازه نیشت بازه؟
آیه به زور خنده اش را فرو خورد و گفت: خب حالا چرا اینقدر عصبانی هستی؟
آخرین دانه لوبیا را ریز کرد و و از جایش بلند شد تا آنها را بشوید و در همان حال گفت: چون مثل تو بی غیرت و بی بخار نیستم ، فرداشب خواستگاری برادر زاده ام هست و من نگرانم!
آیه که داشت خودش را کنترل میکرد تا دوباره قهقه اش بلند نشود گفت: اووووو چه خبرتونه بابا؟ من که گفتم دختره از خداشه...فوق فوقش نشه دیگه ، قحطی که نیومده ، چیزی که زیاده دختر دم بخت!....📚
#ادامہ_دارد.....
@dokhtaranchadorii