#رمان_مدافع_عشق_قسمت33
#هوالعشـــق:
خرشرا کهمیرود.
مرد سـجده ا تودیوانهوار بلندمیشـوی و سـمتش میروی. من هم بدنبالت بلند میشـوم. دسـتت رادراز میکنی و روی
شانه اش میزنی..
_ ببخشید!... برمیگردد و با نگاهش می پرسد بله؟
همانطور کهکودک وار اشک میریزی میگویـی
_ فقط خواستم بگم دعا کنید منم لیاقت پیدا کنیم... بشیم همرزم شما!
لبخند شیرینی روی لبهای مردمینشیند
_ اولن سالم...دوم پس شمام اره؟
سرت را پایین میندازی
_ شرمنده! سالم علیکم... ماخیلی وقته اره.. خیلی وقته...
_ ان شاءالله خود
اقا حاجتترو بده پسر...
ِل دیگه... یاعلی
_ ممنون!.. شرمنده یهو زدمرو شونتون... فقط...د
پشتت را میکنی که او میپرسد
_ خچچرا نمیری؟... اینقدبیتابی وهنوز اینجایـی؟... کارا تو کردی؟
باهر جمله ی مردبیشتر میلرزی ودلتاتش میگیرد. نگاهت فرش را رصد میکند
_ نه حاجی! دستمو بستن!... میترسم برم...!
او بی اطالع جواب میدهد
_ دستتو کهفعال خودت بستی جوون!... استخاره کن ببین خدا چی میگه!
بعد هم پوتین هایش را برمیدارد و از ما فاصله میگیرد
نگاهت خشک میشود به زمین...
در فکرفرو میروی..
_ استخاره کنم!؟... شانه باال میندازم
_ اره! چرا تاحاال نکردی!؟ شاید خوب در اومد!
_ اخه... اخه همیشه وقتی استخاره میکنم که دودلم... وقتی مطمعنم استخاره نمیگیرم خانوم!
_ مطمئن؟... از چی میطمئنی؟
صدایتمیلرزد
_ ازینکه ا رم برم.. فقط سربارم.همین!
بودنم بدبختی میاره برا بقیه!
_ مطمئنی؟..
نگاهت را میچرخانی به اطراف.دنبال همان مر د میگردی... اما اثری از او نیست. انگار از اول هم نبوده!
و لوله به جانت میفتد
_ ریحانه! بدو کـفشتو بپوش... بدو...
همانطور کهبسرعتکـفشم را پا میکنم میپرسم
_ چی شده چی شده؟
_ از دفتر همینجا اســتخاره میگیریم... فوقش حالم بد میشــه اونجا! شــاید حکمتیه... اصــن شــایدم نشــه... دیگه حرف دکـترم برام مهم
نیست.... باید برم...
_ چرا خودت استخاره نمیکنی!؟؟
_ میخوام کس دیگه بگیره...