eitaa logo
-دختران امام زمانے-
1.2هزار دنبال‌کننده
9.3هزار عکس
2.1هزار ویدیو
214 فایل
-رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود می رودعمر ولی،خنده به لب باید زیست:)) - اینجا؟ . دل‌نوشته های ِچندتا دختر ِدهه ِهشتادی 🤍 . کپے حـلالت رفیق🌿 [ وقف ِآقای ولی عصر ِ] هـر آنچـه که باید بدانے . https://eitaa.com/joinchat/1160249525C3151e8d2cc
مشاهده در ایتا
دانلود
《کتاب دختران آفتاب😌💕》 به دختری فکر میکرد که امروز برایش همه نوع فداکاری کرده بود :حتی کنار آمدن با مردی که دوستش نداشت. سعی کردم زیر چشمی به او نگاهی بیندازم. در دلم اقرار کردم که هنوز دوستش دارم.حتی بیشتر از آن دختری که عاشقش بود.فقط ای کاش کمی از این قالب سرد و خشک خارج می شد و نگاهی به ما می کرد!مطمئنم که بابا هم عاشقش بود. آیا ممکن است به روز های خوش گذشته باز گردیم؟!کاش مریض می شد و چند هفته ای در خانه می خوابید!کاش بابا، یکی دو هفته ای مرخصی می گرفت تا به مسافرت برویم!کاش می توانستم چند روزی از این شهر فرار کنم! بروم جایی که از این دعوا ها و جنجال ها خبری نباشد!جایی که بتوانم فکر کنم!آرام شوم!بفهمم که در اطرافم چه خبر است؟ صدای بوق ممتد و وحشتناکی افکارم را به هم ریخت. مادر با دستپاچگی فرمان را به طرفی پیچاند.ماشینی که از رو به رو می آمد، با فاصله کمی از کنار ما رد شد . مادر ترمز محکمی گرفت و در گوشه خیابان ایستاد . دست هایش از شدت اضطراب می لرزید.چیزی نگفتم.دست هایش را بالا برد و صورتش را میان دست هایش پنهان کرد. کمی صبر کردم تا آرام شود . بعد دستش را گرفتم و پایین آوردم . فکر می کردم گریه می کند، اما اشتباه می کردم . فقط در چشمانش وحشت و اضطراب عمیقی موج می زد. دستش را فشار دادم. او هم پاسخ داد. گفتم: _می خوای پیاده شویم؟ _اینجا نه! می ریم جلو تر. _می تونی رانندگی کنی؟ _می خوای تو بشینی؟ زیاد دور نیست. دستش را رها کردم و صاف نشستم. _نه!خودت بشین!- _چرا؟...... دخترونه♡ 👉🏻{• @dokhterone •}
این هم سه پارتی که قول داده بودم تقدیم نگاهتون😍🌿 برای اینکه به پارت های قبلی دسترسی داشته باشید روی این هشتگ ها بزنید👇🏻 دوستان نظر درباره ی این کتاب در لینک ناشناس یادتون نره 😉💕
برای اینکه به پارت های قبلی دسترسی داشته باشید روی این هشتگ ها بزنید👇🏻 دوستان نظر درباره ی این کتاب در لینک ناشناس یادتون نره 😉💕
💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸 💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸💕 💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸 🌸💕🌸💕🌸💕🌸 🌸💕🌸💕🌸💕 🌸💕🌸💕🌸 🌸💕🌸💕 🌸💕🌸 🙂♥️ به دختری فکر میکرد که امروز برایش همه نوع فداکاری کرده بود :حتی کنار آمدن با مردی که دوستش نداشت. سعی کردم زیر چشمی به او نگاهی بیندازم. در دلم اقرار کردم که هنوز دوستش دارم.حتی بیشتر از آن دختری که عاشقش بود.فقط ای کاش کمی از این قالب سرد و خشک خارج می شد و نگاهی به ما می کرد!مطمئنم که بابا هم عاشقش بود. آیا ممکن است به روز های خوش گذشته باز گردیم؟!کاش مریض می شد و چند هفته ای در خانه می خوابید!کاش بابا، یکی دو هفته ای مرخصی می گرفت تا به مسافرت برویم!کاش می توانستم چند روزی از این شهر فرار کنم! بروم جایی که از این دعوا ها و جنجال ها خبری نباشد!جایی که بتوانم فکر کنم!آرام شوم!بفهمم که در اطرافم چه خبر است؟ صدای بوق ممتد و وحشتناکی افکارم را به هم ریخت. مادر با دستپاچگی فرمان را به طرفی پیچاند.ماشینی که از رو به رو می آمد، با فاصله کمی از کنار ما رد شد . مادر ترمز محکمی گرفت و در گوشه خیابان ایستاد . دست هایش از شدت اضطراب می لرزید.چیزی نگفتم.دست هایش را بالا برد و صورتش را میان دست هایش پنهان کرد. کمی صبر کردم تا آرام شود . بعد دستش را گرفتم و پایین آوردم . فکر می کردم گریه می کند، اما اشتباه می کردم . فقط در چشمانش وحشت و اضطراب عمیقی موج می زد. دستش را فشار دادم. او هم پاسخ داد. گفتم: _می خوای پیاده شویم؟ _اینجا نه! می ریم جلو تر. _می تونی رانندگی کنی؟ _می خوای تو بشینی؟ زیاد دور نیست. دستش را رها کردم و صاف نشستم. _نه!خودت بشین!- _چرا؟......