[دختران آفتاب😌💕]
فصل یک
#پارت_چهاردهم
پایین همه چیز کوچک کوچک بود.حتی فاصله ها هم کم می شد.به خصوص فاصله بین پدر و مادر که هر لحظه کمتر می شد.خورشید را دیدم که مرتب به آن نزدیک می شدم؛نزدیک تر و نزدیک تر.هر چه بالون بالا تر می رفت، ب خورشید نزدیک تر می شد. دلم از شادی و خوشحالی مالش می رفت.کاش مادر می دید که چقدر به خوشی نزدیک شده ام.دوباره پایین را نگاه کردم.مادر داشت از جلوی چشمانم محو می شد.ترس برم داشت. دلم می خواست مادر کنارم بود،اما او پایین بو و دستم به او نمی رسید. هر لحظه بیشتر از جلوی چشمانم محو می شد.با تمام قدرت فریاد زدم:((مادر!مادر!))از صدای خودم بیدار شدم.
صبح که بیدار شدم،پدر رفته بود.آشفتگی تخت نشان می داد که پدر آخر شب به خانه آمده و صبح زود رفته است.با عجله ساک و لباس هایم را جمع و جور کردم.خواستم در یاد داشتی همه چیز را توضیح دهم، اما حس خاصی مانعم می شد.((حالا که آن ها به فکر تو نیستند تو هم به فکر آن ها نباش.بگذار نگرانت شوند؛بلکه کمی تنبیه شوند.))ساکم را برداشتم و بت عجله از خانه بیرون زدم.یاد داشتی هم گذاشتم:((من به مسافرت میروم.))فقط همین!
وقتی به دانشگاه رسیدم،فقط مسئولان اردو آمده بودند.به یکی از آنها گفتم که برای ثبت نام آردو آمده ام.کمی جا خورد:
_امروز که دیگه روز حرکته؛نه روز ثبت نام!ثبت نام ده روزه که تموم شده.
_حالا اگر امکان داره لطفی بکنید،ببینید راهی هست که من برنگردم.
_باشید تا ببینم میشه فکری براتون کرد یا نه؟!فعلا اسمتون رو جزو ذخیره ها می نویسم،اگر شانس بیارید و دو نفر از کسانی که ثبت نام کردند،نیان،آن وقت می تونید با بقیه همراه بشید.
_چرا دو نفر؟
_برای اینکه یه نفر دیگه هم قبل از شما اسمش رو تو ذخیره ها نوشته.یه گوشه منتظر باشید تا ببینیم چی میشه!.......
دخترونه♡
👉🏻{• @dokhterone •}
برای اینکه به پارت های قبلی دسترسی داشته باشید روی این هشتگ ها بزنید👇🏻
#مقدمه
#پارت_اول
#پارت_دوم
#پارت_سوم
#پارت_چهارم
#پارت_پنجم
#پارت_ششم
#پارت_هفتم
#پارت_هشتم
#پارت_نهم
#پارت_دهم
#پارت_یازدهم
#پارت_دوازدهم
#پارت_سیزدهم
#پارت_چهاردهم
#پارت_پانزدهم
#پارت_شانزدهم
💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸
💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸💕
💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸
🌸💕🌸💕🌸💕🌸
🌸💕🌸💕🌸💕
🌸💕🌸💕🌸
🌸💕🌸💕
🌸💕🌸
#دختران_آفتاب🙂♥️
#فصل_1
#پارت_چهاردهم
پایین همه چیز کوچک کوچک بود.حتی فاصله ها هم کم می شد.به خصوص فاصله بین پدر و مادر که هر لحظه کمتر می شد.خورشید را دیدم که مرتب به آن نزدیک می شدم؛نزدیک تر و نزدیک تر.هر چه بالون بالا تر می رفت، ب خورشید نزدیک تر می شد. دلم از شادی و خوشحالی مالش می رفت.کاش مادر می دید که چقدر به خوشی نزدیک شده ام.دوباره پایین را نگاه کردم.مادر داشت از جلوی چشمانم محو می شد.ترس برم داشت. دلم می خواست مادر کنارم بود،اما او پایین بود و دستم به او نمی رسید. هر لحظه بیشتر از جلوی چشمانم محو می شد.با تمام قدرت فریاد زدم:((مادر!مادر!))از صدای خودم بیدار شدم.
صبح که بیدار شدم،پدر رفته بود.آشفتگی تخت نشان می داد که پدر آخر شب به خانه آمده و صبح زود رفته است.با عجله ساک و لباس هایم را جمع و جور کردم.خواستم در یاد داشتی همه چیز را توضیح دهم، اما حس خاصی مانعم می شد.((حالا که آن ها به فکر تو نیستند تو هم به فکر آن ها نباش.بگذار نگرانت شوند؛بلکه کمی تنبیه شوند.))ساکم را برداشتم و با عجله از خانه بیرون زدم.یاد داشتی هم گذاشتم:((من به مسافرت میروم.))فقط همین!
وقتی به دانشگاه رسیدم،فقط مسئولان اردو آمده بودند.به یکی از آنها گفتم که برای ثبت نام آردو آمده ام.کمی جا خورد:
_امروز که دیگه روز حرکته؛نه روز ثبت نام!ثبت نام ده روزه که تموم شده.
_حالا اگر امکان داره لطفی بکنید،ببینید راهی هست که من برنگردم.
_باشید تا ببینم میشه فکری براتون کرد یا نه؟!فعلا اسمتون رو جزو ذخیره ها می نویسم،اگر شانس بیارید و دو نفر از کسانی که ثبت نام کردند،نیان،آن وقت می تونید با بقیه همراه بشید.
_چرا دو نفر؟
_برای اینکه یه نفر دیگه هم قبل از شما اسمش رو تو ذخیره ها نوشته.یه گوشه منتظر باشید تا ببینیم چی میشه!.......