eitaa logo
-دختران امام زمانے-
1.2هزار دنبال‌کننده
9.3هزار عکس
2.1هزار ویدیو
214 فایل
-رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود می رودعمر ولی،خنده به لب باید زیست:)) - اینجا؟ . دل‌نوشته های ِچندتا دختر ِدهه ِهشتادی 🤍 . کپے حـلالت رفیق🌿 [ وقف ِآقای ولی عصر ِ] هـر آنچـه که باید بدانے . https://eitaa.com/joinchat/1160249525C3151e8d2cc
مشاهده در ایتا
دانلود
[دختران آفتاب😌💕] فصل یک پایین همه چیز کوچک کوچک بود.حتی فاصله ها هم کم می شد.به خصوص فاصله بین پدر و مادر که هر لحظه کمتر می شد.خورشید را دیدم که مرتب به آن نزدیک می شدم؛نزدیک تر و نزدیک تر.هر چه بالون بالا تر می رفت، ب خورشید نزدیک تر می شد. دلم از شادی و خوشحالی مالش می رفت.کاش مادر می دید که چقدر به خوشی نزدیک شده ام.دوباره پایین را نگاه کردم.مادر داشت از جلوی چشمانم محو می شد.ترس برم داشت. دلم می خواست مادر کنارم بود،اما او پایین بو و دستم به او نمی رسید. هر لحظه بیشتر از جلوی چشمانم محو می شد.با تمام قدرت فریاد زدم:((مادر!مادر!))از صدای خودم بیدار شدم. صبح که بیدار شدم،پدر رفته بود.آشفتگی تخت نشان می داد که پدر آخر شب به خانه آمده و صبح زود رفته است.با عجله ساک و لباس هایم را جمع و جور کردم.خواستم در یاد داشتی همه چیز را توضیح دهم، اما حس خاصی مانعم می شد.((حالا که آن ها به فکر تو نیستند تو هم به فکر آن ها نباش.بگذار نگرانت شوند؛بلکه کمی تنبیه شوند.))ساکم را برداشتم و بت عجله از خانه بیرون زدم.یاد داشتی هم گذاشتم:((من به مسافرت میروم.))فقط همین! وقتی به دانشگاه رسیدم،فقط مسئولان اردو آمده بودند.به یکی از آنها گفتم که برای ثبت نام آردو آمده ام.کمی جا خورد: _امروز که دیگه روز حرکته؛نه روز ثبت نام!ثبت نام ده روزه که تموم شده. _حالا اگر امکان داره لطفی بکنید،ببینید راهی هست که من برنگردم. _باشید تا ببینم میشه فکری براتون کرد یا نه؟!فعلا اسمتون رو جزو ذخیره ها می نویسم،اگر شانس بیارید و دو نفر از کسانی که ثبت نام کردند،نیان،آن وقت می تونید با بقیه همراه بشید. _چرا دو نفر؟ _برای اینکه یه نفر دیگه هم قبل از شما اسمش رو تو ذخیره ها نوشته.یه گوشه منتظر باشید تا ببینیم چی میشه!....... دخترونه♡ 👉🏻{• @dokhterone •}
💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸 💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸💕 💕🌸💕🌸💕🌸💕🌸 🌸💕🌸💕🌸💕🌸 🌸💕🌸💕🌸💕 🌸💕🌸💕🌸 🌸💕🌸💕 🌸💕🌸 🙂♥️ پایین همه چیز کوچک کوچک بود.حتی فاصله ها هم کم می شد.به خصوص فاصله بین پدر و مادر که هر لحظه کمتر می شد.خورشید را دیدم که مرتب به آن نزدیک می شدم؛نزدیک تر و نزدیک تر.هر چه بالون بالا تر می رفت، ب خورشید نزدیک تر می شد. دلم از شادی و خوشحالی مالش می رفت.کاش مادر می دید که چقدر به خوشی نزدیک شده ام.دوباره پایین را نگاه کردم.مادر داشت از جلوی چشمانم محو می شد.ترس برم داشت. دلم می خواست مادر کنارم بود،اما او پایین بود و دستم به او نمی رسید. هر لحظه بیشتر از جلوی چشمانم محو می شد.با تمام قدرت فریاد زدم:((مادر!مادر!))از صدای خودم بیدار شدم. صبح که بیدار شدم،پدر رفته بود.آشفتگی تخت نشان می داد که پدر آخر شب به خانه آمده و صبح زود رفته است.با عجله ساک و لباس هایم را جمع و جور کردم.خواستم در یاد داشتی همه چیز را توضیح دهم، اما حس خاصی مانعم می شد.((حالا که آن ها به فکر تو نیستند تو هم به فکر آن ها نباش.بگذار نگرانت شوند؛بلکه کمی تنبیه شوند.))ساکم را برداشتم و با عجله از خانه بیرون زدم.یاد داشتی هم گذاشتم:((من به مسافرت میروم.))فقط همین! وقتی به دانشگاه رسیدم،فقط مسئولان اردو آمده بودند.به یکی از آنها گفتم که برای ثبت نام آردو آمده ام.کمی جا خورد: _امروز که دیگه روز حرکته؛نه روز ثبت نام!ثبت نام ده روزه که تموم شده. _حالا اگر امکان داره لطفی بکنید،ببینید راهی هست که من برنگردم. _باشید تا ببینم میشه فکری براتون کرد یا نه؟!فعلا اسمتون رو جزو ذخیره ها می نویسم،اگر شانس بیارید و دو نفر از کسانی که ثبت نام کردند،نیان،آن وقت می تونید با بقیه همراه بشید. _چرا دو نفر؟ _برای اینکه یه نفر دیگه هم قبل از شما اسمش رو تو ذخیره ها نوشته.یه گوشه منتظر باشید تا ببینیم چی میشه!.......