#زندگینامهنادرشاه_افشار
#پسرشمشیرفرزنددرگز
#ادامهقسمتشصتوچهارم
نادر که در اندیشه محاصره شهر قارص در عثمانی بود با سامان یافتن اوضاع داغستان بیدرنگ دستور بازگشت نیروها را صادر و با همان حال بیماری با راهپیمائی سریع بسوی شهر یاد شده حرکت کرد
سلطان محمود عثمانی که پس از رسیدن پیک احمد پاشا از محاصره شهر بزرگ قارص آگاهی یافته بود با اتلاف وقت و معطل کردن پیک احمد پاشا دستور داد نیروهای کمکی بزرگی با همه گونه ساز و برگ و جنگ افزارهای مجهز به کمک احمد پاشا بشتابند
این سپاه بسیار بزرگ در دو ستون حرکت کردند ستون نخست به فرماندهی سپهبد محمد پاشا که از دلاورترین و هوشمندترین سرداران عثمانی بود و ستون دوم نیز به فرماندهی عبداله پاشا که او نیز از نام آوران ارتش عثمانی بود به سوی سپاه نادر حرکت کردند این سپاه عظیم و مجهز با سرداران برجسته و نامدار دیگری مانند علی بیک پاشا و عثمان بیک پاشا همراهی می شدند
شایان ذکر است این سپاه گران را بهترین شمشیر زنان و برنامه ریزان همراهی می کردند که در حقیقت امپراتوری عثمانی عزیزترین عزیزان و پاره های جگرش را برای تسویه حساب نهائی بسوی نادر گسیل می داشت
ستون یکم مستقیما بسوی شهر قارص حرکت کرد ولی ستون دوم راهی دیاربکر شد (شهری در ترکیه امروزی) و موصل (شهری در عراق امروز) تا از آنجا به خاک ایران بتازد و پشت سرِ نادر را تصرف و از آنجا با همراهی ستون اول مانند گازانبر سپاهیان ایران را از دو سو مورد تهاجم قرار دهند
خبر این لشگر کشی بزرگ به نادر رسید نادر بلافاصله به نصراله میرزا (ولیعهد و فرزند دوم نادر) دستور داد بیدرنگ بسوی مرزهای غربی ایران حرکت کند و اجازه ندهد پای حتی یک سرباز عثمانی به داخل خاک ایران باز شود نصراله میرزا که دلاوری و جنگاوری را از پدر به ارث برده بود در حضور نادر و سرداران لشگر گفت ، *اگر روزی شنیدید که عثمانیان از مرز ایران گذشته و پای بدرون خانه بزرگ ما گذاشتند بدانید نصراله میرزا کشته شده است* ، نادر با شنیدن این سخن فرزند ، با غرور او را در آغوش گرفت و نصراله میرزا بسوی مرزهای غربی ایران حرکت کرد
پس از رفتن نصراله میرزا ، نادر سرداران خود را فراخواند و گفت ، همه شما می دانید که نیروی عظیمی به فرماندهی سپهبد محمد پاشا در حال رسیدن به ما هستند ، ما باید به آنان نشان دهیم که هرگز آنان را به حساب نمی آوریم ، به همین خاطر قصد دارم دو عروسی بزرگ در همین اردو در کنار شهر قارص برگزار کنم تا سلطان عثمانی بداند که نادر بیدی نیست که از هر بادی بلرزد
فردای آن روز قرار شد دو تن از دختران بزرگان لزگی که نادر با خود به اردو آورده بود به عقد ازدواجِ پسر سوم خود بنام امامقلی میرزا و برادر زاده اش بنام ابراهیم خان درآیند و بدین ترتیب ، مقدمات جشن بزرگی در اردوی نادر برپا شد
خبر این جشن بزرگ و پایکوبی حاصل از آن ، بگوش سپهبد محمدپاشا رسید ، او از این گزارش بسیار شادمان شد و به سرداران خود گفت ، اینک بهترین زمان برای وارد آوردن ضربه ای دردناک و مرگ آفرین به نادر است زیرا او و سردارانش در تدارک جشن بزرگ زناشوئی هستند و از آمادگی لازم برخوردار نخواهند بود
بدستور سپهبد محمد پاشا ، ماشین جنگی ترک ها به استعداد یکصد و پنجاه هزار تن سوارِ تا دندان مسلح بهمراه چهل هزار تفنگدار پیاده ، مانند سیلی بنیان کن بسوی شهر قارص به حرکت درآمدند ، نادر و سپهبد محمدپاشا را در کنار شهر قارص رها می کنیم و بدنبال نصراله میرزا می رویم
همانطور که گفته شد ستون دوم سپاهیان عثمانی به فرماندهی عبداله پاشا و دو دستیار جنگ دیده اش بنام علی بیک پاشا و عثمان بیک پاشا از طریق دیاربکر و موصل قصد نفوذ به مرزهای ایران و گشودن جبهه دیگری برای حمله از پشت سر به نادر را در دستور کار خود داشتند
مینورسکی ، تاریخ نگار روسی ، ستون تحت فرماندهی عبداله پاشا را یکصد و ده هزار سوار جنگی و سی هزار تفنگدار پیاده و دویست ارابه توپ دور زن تخمین زده است که با پانزده هزار مرد جنگی از کردهای مخالف نادر به فرماندهی سلطان وردی خان جمعا به استعداد یکصد و پنجاه و پنج نفر در مقابل نصراله میرزا صف آرائی کرده بودند*
از این سو ، نیروهای نصراله میرزا از سواره نظام و پیاده نظام به سختی به هفتاد و پنج هزار می رسید که با ده هزار نفر از کردهای موافق سپاه ایران به فرماندهی خان بابا شهر زوری و هشتاد ارابه توپ ، پشتیبانی می شد
دو سپاه در حوالی مراد تپه در حوالی شهر ایروان (پایتخت ارمنستان امروزی) به یکدیگر رسیدند و در مقابل هم به صف آرائی پرداختند ، به دستور نصراله میرزا ، توپخانه ایران در خط مرزی مستقر شد و به فرمانده توپخانه دستور داد در صورت کشته شدن همه ما ، اگر ترک ها خواستند به مرز نزدیک شوند همه را زیر خط آتش خود قرار دهند ، به گفته دیگر نصراله میرزا ، هیچ نیروی ذخیره و پشتیبان در پشت سر خود نگذاشت
#زندگینامهنادرشاه_افشار
#پسرشمشیرفرزنددرگز
#ادامهقسمتشصتوچهارم
#ایپزوددوم
فردای آن روز ناگهان هشتاد و پنج هزار سوار و پیاده ایرانی در حالیکه فریاد یاعلی و یا محمد سر می دادند با نعره هائی هراس انگیز مانند صاعقه ای سوزان بسوی نیروهای عثمانی یورش آوردند ، سرعت عمل و تحرک سپاه ایران به اندازه سریع و چابک بود که در کمتر از چند دقیقه با سپاهیان ترک که منتظر چنین حمله سختی نبودند در آمیختند بطوریکه توپخانه آنان عملا فلج شد زیرا نمی توانست خودی را از بیگانه جدا کند و زیر آتش بگیرد
سواران ایرانی چنان مردانه و دیوانه وار می جنگیدند که باعث تعجب و وحشت سربازان عثمانی می شد ، نصراله میرزا دقیقا مانند نادر ، در صف مقدم سپاه ، از این سو به آن سو می تاخت و دلاورانه شمشیر میزد
خورشید آرام آرام به بالاترین نقطه در آسمان نزدیک می شد ، کم کم نشانه های ترس و نا امیدی در نیروهای ترک شدت می یافت تا اینکه سرانجام ترک ها به ناچار ، آرام آرام عقب نشستند و رو به گریز نهادند ، نصراله میرزا دستور تعقیب فراریان را داد و فرمان داد به هیچکس رحم نکنند ، عده زیادی از فراریان که در دشت پراکنده شده بودند نصیبی بجز ضربت شمشیر نبردند و عده زیادی از آنان زهر تلخ مرگ را نوشیدند
در این نبرد دویست ارابه توپ دور زن به غنیمت سپاه ایران درآمد و دوازده هزار نفر از عثمانیان کشته شدند و پنج هزار نفر به اسارت درآمدند ، شمار کشته های سپاه ایران نیز در حدود دو هزار نفر تخمین زده شد