eitaa logo
دوتا کافی نیست
49هزار دنبال‌کننده
7.9هزار عکس
1.4هزار ویدیو
33 فایل
کانالی برای دریافت اخبار مهم و نکات ناب در زمینه فرزندآوری، خانواده و جمعیت (دوتا کافی نیست، برگزیده دومین رویداد جایزه ملی جمعیت در بخش رسانه) ارتباط با مدیر @dotakafinist3 تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/3841589734Cc5157c1c6e
مشاهده در ایتا
دانلود
👌«ما کوثریم و کم نمی شویم» کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
وقتی فوق دیپلم گرفتم، پدرم پیشنهاد دادند که یک دفتر کار برایم فراهم کنند تا در آنجا شاغل شوم. اما فقط به یک دلیل قبول نکردم. به خاطر خواهر و برادرم. بعد از فوت مادرم در قبال آنها احساس وظیفه می کردم. همان سال در آزمون کارشناسی در شهر خودمان قبول شدم . در این بین، گاهی موقعیت های کاری برایم پیش می آمد ولی به همان دلیل نمی رفتم. همزمان با اتمام کارشناسی، با همسرم که مهندس بودند، ازدواج کردم و چند ماه بعد با موافقت او، مشغول به کار شدم. با همان سن کم، مسئول یک بخش از اداره ای شدم که زیرنظر وزارت خانه بود. با محیطی امن برای یک خانم، مزایای عالی و حقوقی بیشتر از همسرم. او هیچوقت از من نپرسید چقدر حقوق می گیری و کجا خرج می کنی. من هم هرچه می گرفتم، به نیت خرید خانه پس انداز می کردم.   طی چندماه توانستم اعتماد بالادستی هایم را به دست بیاورم، به طوری که بعد از دو سال، به من پیشنهاد یکی از معاونت ها را دادند. مهم ترین خط قرمز من در محل کار، همسرم بود. حتی وقتی در جلسه مهمی بودم و ایشان تماس می‌گرفتند، حتما جواب می دادم تا بی احترامی تلقی نشود. بعد از یک سال، قسمتی از اداره که بنده مسئولش بودم، تغییرات مثبتی کرد. همه از کارم راضی بودند. با این حال، طی این چند سال واقعا برای همسرم هم کم نمیگذاشتم. با وجود مسئولیت همزمان اداره و منزل، و کمبود وقتی که داشتم، هیچ وقت به خودم اجازه ندادم جلوی همسرم نیمرو بگذارم. تا اینکه احساس کردم دارم از لحاظ جسمی کم می آورم. یک روز درحالی که اشک می ریختم به مدیرعامل گفتم:" دیگه نمیتونم بیام!" من واقعا کارم را دوست داشتم و در آن چند سال مثل یک بچه برای رشدش زحمت کشیده بودم. همکارانم خیلی اصرار کردند که بمانم، ولی من تصمیمم را گرفته بودم. اعتقاد داشتم خداوند ظرافت خاصی در وجود خانم ها قرار داده و به نسبت آقایون، ویژگی های متفاوتی دارند. موقع خداحافظی، تمام کارمندها به خاطر ارزشی که برای تحکیم خانواده قائل بودم، تشویقم کردند. از فردای آن روز تبدیل شدم به خانم خانه. همسرم با اینکه موقع شاغل بودنم خیلی همراهی می کردند، بعدها گفتند:" از وقتی کارتو کنار گذاشتی، خیلی تغییر کردی! عالی بودی، عالی تر شدی!" به هرحال محیط کار، روحیه زن را مقداری سخت و مردانه می کند. البته بعدها دلم برای کارم تنگ می شد، اما چیزی که مرا دلگرم می کرد، این بود که نتیجه روزهایی که به خاطر خواهر و برادر کوچکم سرکار نرفته بودم را در تربیت شان می دیدم. بعد از خانه دار شدن، زندگی ام آرامش بیشتری پیدا کرده بود. حتما فرد دیگری می توانست به جای من کارمند اداره شود، ولی کسی به جز من نمی توانست نقش همسری و مادری را برای همسر و فرزندم ایفا کند. بعد از شش ماه از کنار گذاشتن کارم، باردار شدم و تازه فهمیدم چه تصمیم خوبی گرفتم. با شرایطی که یک خانم در بارداری تجربه می کند، شاغل بودن واقعا سخت است. الان دومین فرزندم را باردارم و قصد داریم اگر خدا بخواهد چهار بچه داشته باشیم. البته فعالیت هایم را به عنوان یه زن در مسجد محله دارم که بسیار برایم لذت بخش است. امیدوارم تمام مادران سرزمینم قدر فرشته های کوچولوی خود را بدانند و به هیچ بهانه ای آغوش پرمهرشان را از فرزندانشان دریغ نکنند. کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
مواظب باشید... ⏰ ... باید مواظب باشید موعظه زمان دارد. آن شبی که برای دخترت گوشواره می‌خری، آن شبی که برای بچّه‌ات دوچرخه می‌خری، آن شبی که عیدی به بچّه‌ات می‌دهی، آن شبی که چیزی برایش می‌خری، محبّتی می‌کنی، حالا می‌روید بیرون یک بستنی می‌خورید مثلاً، یعنی موعظه‌ات در ایّامی باشد که بچّه از شما راضی باشد. ⛵️ معلّم اگر زیر نمره‌ی بیست نصیحت کند، شاگرد گوش می‌دهد اما اگر این معلّم یک نمره‌ی صفر داد، صفر بزرگ، قدّ در قوری، نمره صفر داده، زیر نمره‌ی صفر می‌نویسد که: «فرزندم، تو باید چنین باشی.» می‌گوید برو دنبال کارت، نمره‌ی صفرم دادی، حالا هم نصیحتم می‌کند. زمان نصیحت زمانی باشد که به بچّه محبّت کنید. 🌐 درس‌هایی از قرآن (۱۵/ ۲/ ۱۴۰۱) کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
👌«ما کوثریم و کم نمی شویم» کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
   بنده متولد سال ۶۵ هستم و فوق دیپلم مربیگری پیش دبستانی دارم. بیست ساله بودم که همسرم به خواستگاری آمد، با کلی ماجرا سر مهریه ای که می گویند:" کی داده کی گرفته!؟" پدر و مادرم به خاطر حرف اطرافیان روی ١١٠ سکه اصرار داشتند، ولی همسرم می گفت:" من متعهدم مهریه زنمو بدم! اگه هر وقت دختر شما طلب کنه، ماشینمو می فروشم و ١۴ سکه با کمال میل بهش میدم. ولی بیشتر در توانم نیست!"    خلاصه با اصرارهای من، پدرم راضی شد. من عقیده داشتم اگر مردی خوب باشد و در کنارش آرامش داشته باشم، هیچ وقت مهرم را طلب نمی کنم. اگر هم مرد بدی باشد و اذیت کند، می گویم مهرم حلال و جانم آزاد. پس مهریه تضمین خوشبختی نیست. بالاخره همه به توافق رسیدیم و من با ١۴سکه مهریه سر سفره عقد نشستم.    من و همسرم تصمیم گرفتیم برای اینکه زودتر ازدواج کنیم، در یک واحد مستقل کوچک از منزل پدرش، سال های اول زندگی را بگذرانیم تا نیاز به پرداخت پول رهن و اجاره نداشته باشیم.    موقع خرید جهیزیه دوباره اختلاف نظر همسر و والدینم ما را دچار مشکل کرد. اصرار همسرم بر عدم تجمل، نخریدن لوازم غیرضروری و ایرانی بودن کالاها بود، ولی عدم پذیرش این دیدگاه در خانواده من، ناآرامی های زیادی در اواخر دوران عقدمان ایجاد کرد. بالاخره هر دو طرف، کمی از موضع خود کوتاه آمدند و باز هم به توافق رسیدند. تاریخ جشن عروسی تعیین شده بود که متوجه شدم فرشته ای در وجودم در حال پرورش است و بی آنکه بخواهم وارد مرحله جدیدی از زندگی شده ام. من تا ابد دست پدر ومادر مهربانم را می بوسم و قدردان برخورد منطقی شان با این موضوع هستم که می گفتند:"حلال خدا که حروم نشده! الان دختر ما نیاز به آرامش داره تا بتونه این فرشته رو به سلامتی به دنیا بیاره!"   آنها اصلا اجازه ندادند غصه بخورم. مادرم می گفت:" جنین نباید حس کنه تو نمیخوایش! چون تاثیر خیلی بدی روی روحیه و اخلاقش میذاره."    من با دل خوش در شب عروسی، از منزل پر مهر پدرم خداحافظی کردم و به منزل پر عشق همسرم قدم گذاشتم. عروسی ما در کمال سادگی برگزار شد. تلاشم برای کم خرج بودن مراسم باعث شد زندگی مان را بدون قرض آغاز کنیم. مثلا شام عروسی فقط جوجه کباب بود، در حالی که عُرف خانواده ما، حداقل دو نوع غذا، به علاوه دسر بود. ما حتی خرج شام عروسی را هم از هدایایی که در پاتختی گیرمان آمد پرداخت کردیم و جالب این بود که دقیقا مبلغ هدایا با مبلغ شام و تالار برابر شد.    زندگی مشترک ما در آذرماه ٨۶ آغاز شد و هفت ماه بعد، درد زایمان به سراغم آمد. هربار که دردم شدید می شد، به خودم می گفتم:"میگذره! همونطور که بر مادر و مادر بزرگم گذشت! میگذره و لحظات شیرینش هم میرسه." و گذشت و دختر گلم به سلامتی به آغوشم آمد. بعد از زایمان با اولین شیر دادن به چنان آرامشی رسیدم که غیر قابل توصیف بود.     بعد از تولد دخترم، از آنجا که خیلی به خیاطی علاقه داشتم، کلاس هایش را ادامه دادم و دیپلم خیاطی گرفتم. این حرفه، هم به من آرامش می دهد و هم تا به حال کمک خرج زندگی مان بوده است. برای خودم و بچه هایم لباس می دوزم و یک سالی می شود که دارم دوره تکمیلی می گذرانم تا بتوانم لباس های شکیل تر و جدیدتری بدوزم.     قدم دخترم پر برکت بود و خداوند طی ١٠ سال به او سه خواهر دیگر داد. من که همیشه از نعمت خواهر بی بهره بودم، خداوند برایم جبران کرد و ۴ دختر نازنین را به امانت به دستم سپرد. خیلی خوشحال و سپاسگزارم که برخلاف خودم دخترانم خواهر دارند.    خوشبختانه همسرم هم از اول بسیار دختر دوست بود و همیشه بابت اینکه خدا درهای رحمتش را به سوی ما باز کرده شکرگزار است.    ما هیچ وقت قبل از بارداری، برای داشتن پسر تلاش نکردیم و  درمان های رایج سنتی و شیمیایی را برای تعیین جنسیت به کار نبردیم. چون فقط به داشتن فرزند بیشتر فکر می کردیم و اعتقاد داشتیم دختر و پسر بودنش دست خداست. این تفکر همواره مانع از این شد که بگوییم ای کاش این یکی پسر بود، چون ایمان داشتیم و داریم که بی اذن خالق برگ از درخت نمی افتد. دختر کوچکترم، سه ساله بود که خداوند به ما پسری عنایت کرد. گاهی این حرف را از اطرافیان می شنیدیم که:" انقد آوردن تا پسر شد!" ولی قضاوت دیگران مهم نبود.    درآمدمان هم یک حقوق کارمندی است که به لطف خدا برکتش زیاد است. البته خودم هم تلاش می کنم مقتصدانه خرج کنم. مثلا لباس بچه های بزرگتر را نگه می دارم و برای بعدی ها استفاده می کنم و به آنها یاد داده ام وسایل و اسباب بازی هایشان را درست استفاده کنند تا به درد بچه های بعدی هم بخورد.   الان با عشق خانه دار و فرزند پرورم و از زندگی ام بسیار راضی و خشنود هستم. من و همسرم در هر مسئله ای، راضی به تقدیر الهی بوده و هستیم و یقین داریم آنچه او برای انسان مقدر می کند، بهترین بهترین هاست. کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
✅ فرزندآوری در حقیقت هنر زن است... کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
صبر ایوب...😅😅 اولین بار که احساس کردم باردارم موقع امتحانات بود، اون روز از کتابخونه رفتم آزمایش دادم. همونجا نشستم جوابشو گرفتم. وااااای مثبت بود، داشتم ذوق مرگ می شدم. گفته بودن سه هفتشه. فوری زنگ زدم به مامانم و گفتم سه هفته ای باردارم. مامانم که عشق نوه هست گفت ماشششششالله سه هفتهههه 😂😂😂😂😂 ( خب نوه ندیده بود، اولین نوه اش بود) بعدش برگشتم کتابخونه ولی از ذوق مگه می تونستم درس بخونم؟؟!! سرم تو کتاب بود ولی فکرم پیش نی نی کوچولوم. هی وسط درس خوندن یهو ریز ریز می خندیدم. عین دیوونه ها 😄😄😄 کلی برنامه ریخته بودم چطوری به شوهرم بگم. می خواستم یه کیک سفارش بدم و روش بنویسم بابا شدنت مبارک و سورپرایزش کنم. ولی عصر که اومد دنبالم تا سوار ماشین شدم یهو گفتم بابا شدی 😍😍😍😍 یعنی صبرم در این حد بود فقط، کیک اینا هم دیگه منتفی شد با این صبر ایوبی که من داشتم. 😜😜 کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
👌«ما کوثریم و کم نمی شویم» کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1