eitaa logo
دوتا کافی نیست
49.3هزار دنبال‌کننده
7.9هزار عکس
1.4هزار ویدیو
33 فایل
کانالی برای دریافت اخبار مهم و نکات ناب در زمینه فرزندآوری، خانواده و جمعیت (دوتا کافی نیست، برگزیده دومین رویداد جایزه ملی جمعیت در بخش رسانه) ارتباط با مدیر @dotakafinist3 تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/3841589734Cc5157c1c6e
مشاهده در ایتا
دانلود
۷۲۵ من متولد سال ۶۲ هستم، سال ۸۰ در سن ۱۸ سالگی ازدواج کردم. ما هر دو خیلی به بچه علاقه داشتیم و از همون اول بچه میخواستیم، اما نمیدونم بخاطر استرس زیاد بود یا چه چیزی که حدود ۲/۵ سال طول کشید تا نهایتا با یک دوره درمان ساده، باردار شدم. بارداری راحتی داشتم و خیلی خوش می‌گذشت، ۸ ماهگی عروسی برادرم بود، یکم فشار تحمل کردم چون خیاطی انجام میدادم، مادرم دلش میخواست لباسهای زن داداشم رو من بدوزم چون فقط خیاطی من رو قبول داشت. خلاصه تو عروسی اونقدر بدو بدو کردم که فردای عروسی از دل درد من، همه میگفتن این درد زایمانه، وقتشو گم کرده بوده، الان وقت زایمانشه🙄🙄 با یکم استراحت بهتر شدم اما این نوع دلدرد یکی دوباری تا آخر بارداریم تکرار شد، اما در کل بارداری راحتی داشتم، ماه نهم بارداریم، ماه مبارک رمضان بود، منم همش میخواستم سعی کنم اگه بشه روزه بگیرم اما اگه اشتباه نکنم حتی یه بارم نشد😅 با بقیه سحری میخوردم و بعد نماز میخوابیدم، تا ظهر هم تحمل میکردم وقتی همه داشتند همراه با تلویزیون قرآن میخوندند، میدویدم آشپزخونه، زن داداشم میخندید، میفهمید که طاقت ندارم و میخوام یه چیز بخورم😅😅😅 همسرم یه کابینت رو پُر کیک کرده بود که اگه اورژانسی گشنه شدم تا آماده شدن غذا یه چیزی بخورم😁 خلاصه به هفته آخر بارداری رسیدم، با زن داداشم رفتیم چکاب، برگشتنی گشنم شده بود، رفتیم ساندویچی نفری یکدونه ساندویچ سفارش دادیم، ساندویچم که به نصفه رسید، مکث کردم و خیره شدم، زن داداشم گفت چیه سیر شدی؟! گفتم نه، الان به این فکر میکنم که این ساندویچه تموم میشه من هنوز گشنمه یه نون اضافه بگیرم بگذارم روش🤣🤣🤣🤣 خلاصه این یه هفته هم به خیر و خوشی گذشت، ۶ آذر وقت زایمانم بود اما بچه تکون هاش خیلی کم شده بود دکتر تشخیص داد سونوگرافی بیوفیزیکال برم، وقتی روی تخت خوابیدم به دکتر گفتم جمعه بچم دنیا میاد، دکتر گفت نه من فکر نمیکنم جمعه دنیا بیاد... یکم نگران شدم. خلاصه پسر گل ما آقا محمد مهدی ۸ آذر سال ۸۳ دیده به جهان گشود😅😅 به تمام معنا عاشق این موجود کوچولو بودم، درد و ناراحتی های سزارین اصلا برام مهم نبود. همه رو تحمل میکردم و دارو هم نمیخوردم، میگفتم برا بچه ممکنه ضرر داشته باشه. نمیدونم چرا آزمون الهی شامل حالمون شد و متاسفانه شیر نداشتم و هرکاری کردیم نشد که نشد و با تجویز پزشک به صورت کامل غذای پسرم شیر خشک بود😔😔😔 با پسرم خیلی شاد و خوشحال بودیم و روزگار فوق العاده، عالی و بی نظیر میگذشت. پسرم باهوش و شیرین زبان بود و همه رو جذب خودش میکرد یعنی همه ی دنیام بود و همسرم هم خیلی همراهی می‌کرد چون بچه براش خیلی مهم بود این رفتارم براش کاملا ایدآل بود و راضی بود کاملا سه سال گذشت و به همسرم گفتم میخوام ادامه تحصیل بدم، این شد که جرقه بچه بعدی به ذهن همسرم خطور کرد😶 گفت نه، بچه بیاریم، کلاس کامپیوتر و کلاسهای مختلف برو... و از این موارد کلاسهای مختلف رفتم و با بچه و کلاسها سرم گرم بود و به فکر بچه ی بعدی بودیم، اما چون محمد مهدی رو تحت نظر پزشک بودن باردار شدم میخواستم سرفرصت مناسب مراجعه به پزشک رو شروع کنم توی همین هاگیر واگیر، همسرم دانشگاه بهبهان قبول شد (استان خوزستان) و ما هم ساکن تهران بودیم و هستیم، درگیر اسباب کشی و رفتن شدیم، میخواستم جابجا بشیم، برای تعطیلات که اومدیم تهران اقدام به دکتر رفتن کنم... بهبهان که مستقر شدیم، دوسه ماهی بود من مشکوک شده بودم اما همش میخواستم خوب جابجا بشیم بعد برم دکتر، بعد مدتی رفتم دکتر و به خانم دکتر گفتم یه آمپول بنویسید من بزنم چون معمولا اینجوری میشم. خانم دکتر گفت من هرگز آمپول نمینویسم اول باید آزمایش بدی، من اصرار کردم و شرح حال خودم رو گفتم، هرچی گفتم اصلا قبول نکرد، گفت باید بری آزمایش... یه آزمایش نوشت رفتم دادم و جوابش رو گرفتم، با کمال ناباوری چشمهام ستاره زد🤩🤩🤩 بتا ۱۲۰۰ بود. اصلا باورم نمیشد! بردم به خانم دکتر نشون دادم و کلی هم تشکر کردم☺️ 👈 ادامه در پست بعدی کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
۷۲۵ بارداریم رفته رفته خیلی سخت و سختتر میشد، درد داشتم همیشه و این نگرانم میکرد، تنگی نفس، درد شکم، غذا به سختی میخوردم، خلاصه تلافی راحتی بارداری اولم کامل در اومد😅 بخاطر تفاوت بارداری یقین کردیم که بچه دختره و همسرم گفت اسم دخترمون رو خودم انتخاب میکنم، من گفتم باشه اما اگه پسر شد اسمش حسین، چند بار تکرار کردم و همسرم اصرار داشت نه اصلا امکان نداره پسر باشه، منم گفتم باشه اما اگه یک در هزار پسر باشه اسمش حسین باشه خلاصه گذشت و من به ماه پنج و نیم بارداری رسیدم و رفتم سونوگرافی، با کمال ناباوری گفتند بچه پسر هست، و من همونجا یه لحظه خشکم زد، دکتر گفت خانوم مگه چند تا پسر داری؟!!! گفتم فقط یه پسر دارم اما باورم نمیشه من بارداریم خیلی با پسر اولم فرق داشت بخاطر همین گفتم حتما این بچه دختر هست..... وقتی به همسرم گفتم بچه پسر هست، سکوت کرد، گفتم چیه؟! گفت یه هفته راجع بهش با من حرف نزن که تو مغزم تجزیه تحلیل کنم، الان چهار پنج ماهه فکر میکنم دختره، یهو فهمیدم پسره، بگذار ببینم چی شد چی نشد😅😅 خلاصه یه مدت که گذشت حالش اومد سرجاش، رفتیم سراغ چالش اسم... من گفتم حسین، همسرم گفت اصلا حسین نمیشه، منم گفتم ببین، یه هفته وقت داری دنبال اسم خوب بگردی، تو هر اسمی پیدا کنی که از حسین قشنگتر باشه من قبول میکنم. همسرم فرهنگی هستند و با هزاران اسم پسر روبرو شدند، خیلی تجزیه تحلیل کردند چند اسم پیشنهاد دادند که به دل خودش هم نمینشست آخر خودش تسلیم شد و گفت باشه حسین😅 بگذریم که من تک و توک از خانواده همسرم حرف و کنایه شنیدم بخاطر اسم حسین (اسم داداش خودش رو گذاشته رو بچه) 😐 روزهای آخر بارداریم خیلی سخت می‌گذشت، خرداد سال ۸۸ بود و استرس شدید داشتیم، خیلیا از هولشون و ناراحتی یهو بچه شون داشت دنیا میومد اورژانسی اومده بودند بیمارستان، اما خوب من بچه م سزارین بود و دقیق سر موقع رفتم، بخاطر دنیا اومدن بچه دو سه هفته زودتر اومدیم تهران من تو کل بارداری دومم به این فکر میکردم که عشق و محبت من چطور میخواد از محمد مهدی کم بشه و با حسین تقسیم بشه؟! واقعا عاشق محمد مهدی بودم و هستم، وقتی حسینم دنیا اومد دیدم محبت تقسیم نمیشه، ضرب میشه و به توان میرسه و هر بچه ای لذت و جایگاه خودش رو داره و انگار یه دنیای جدیدی پیش رو مون قرار میگیره که پُر از جذابیت و بکری هست که آروم آروم باید کشفش کنی زندگیش کنی و جلو بری... وقتی حسینم دنیا اومد باز تو خود بیمارستان گفتند این سیر نمیشه و خودشون شیر خشک تجویز کردند. حسین زردی ۱۵.۵ داشت و بستری شد، یه هفته ای باهم بیمارستان بودیم. بچه آروم و ناز و خنده رویی بود دو ماهه بود که دایی حسینش نامزد کرد و ما هم رفتیم بهبهان... به جرأت میتونم بگم بهترین دوران زندگیم رو تو این شهر دوست داشتنی یعنی بهبهان تجربه کردم، نوزادی حسین که عین عسل شیرین بود. همه ی وقتم رو با بچه ها بودم بعضی وقتها فرصت نمیکردم غذا درست کنم و همسرم از بیرون آش میخرید☺️ چون از همه دور بودیم و کسی نبود حسین رو بغل کنه یا براش جالب و جذاب باشه، محمد مهدی هم خیلی حسودی نمیکرد و باهم خیلی خوب بودند و حسین کوچولو همیشه به کارها و بازی محمد مهدی میخندید و ریسه میرفت از خنده😅 حسین آقا یکساله بود که برگشتیم تهران، من شدم عاشق هر دوشون و دوران خوش کودکی بچه ها تموم شد و الان محمد مهدی ۱۸ سالشه و دانشجو هست، و حسین ۱۴ سالشه اگه اشتباه نکنم سال ۹۰ یعنی دو سال بعد از به دنیا اومدن حسین، رهبری اعلام کردند که سیاست دو تا بچه کافیه اشتباه بوده و انتهای اون رو باید مشخص میکردیم و.... اون زمان ما خیلی ضرورت صحبتشون رو درک نکردیم تا اینکه هرچه روزها پیش رفت دیدیم بحث خیلی جدیه... سال ۹۵ من رفتم دانشگاه،دیگه رسما قرص ضد بارداری مصرف میکردم، یکی دو سال بعد وقتی برای سفر عید نوروز به خونه ی یکی از فامیلهامون به قم رفتیم و اون خانواده یک دختر نوزاد کوچولو داشتند،فاطمه خانوم خیلی به دلمون نشست، من حسابی هوس کردم اما چیزی نگفتم بعد در ادامه سفرمون به جنوب، رفتیم شلمچه، همسرم نگاه کرد به اطراف و گفت، چجوری بغل هرکی یه نوزاد هست، چطور هر وقت دلشون میخواد بچه دار میشن؟!! گفتم اونا از قرصهای من نمیخورن که!!! گفت خوب نخور برای چی میخوری؟ همین شد که از اون به بعد قرص نخوردم، اما هنوز خدا بهمون فرزندی عنایت نکردند... الان حدود پنج ساله بچه سوم رو میخوایم اما نشده، دکتر هم نرفتیم، همسرم معتقد هستند اگه خدا بخواد بچه میشه و اگه نخواد بچه نمیشه عزیزای من بارداری رو عقب نندازین، معلوم نیست هروقت که بخوایم بچه بشه، دست خداست و هرچی جوون تر باشیم فکر میکنم راحتتر باردار بشیم. التماس دعا از همگی کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
من حرفی برای گفتن ندارم... 😅😂 👌این شیرینی تمام شدنی نیست... کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
📌حرف مردم... پدر و مادری که اومدید میگید بچه ام میگه من نماز نمی خونم، چون نماز که خوندم تو مدرسه، مسخره ام کردند. دخترم میگه با حجاب رفتم مدرسه، بهم تیکه انداختن. میگید تو مدرسه تونستم مدیریتش کنم. الان رفته دانشگاه، حجابش رو گذاشته کنار، هرچی میگم دخترم چرا؟ میگه خوب بابا، مسخره ام می کنند. بعد تو میگی چکار کنم؟! من وقتی تو خونه، بچه ام رو مردم محور بار آوردم. وقتی تو خونه با رفتارهام، بهش فهموندم که نظر مردم مهمه. دیگه نمی تونم مدیریت کنم و بهش بگم دخترم، پسرم، اینجا نظر مردم رو در نظر بگیر، اینجا نگیر. کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
تغییر الگوی فرزندآوری در کشور | جدید ترین آمار جمعیتی ایران 👌افزایش ۱۵ درصدی تولد فرزندان چهارم و بیشتر.... 👈 ۵۶ درصد زایمان ها در کشور سزارین است در حالی که استاندارد جهانی کمتر از ٢۵ درصد است. کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
قلب تپنده ی مامان باباش... من بعد از ۷ سال اولین بچه مو در مرکز ناباروری رویان باردار شدم و به شکرانه ی این لطفِ خدا، سه تا بچه ی دیگه به خانوادمون اضافه کردم. دوتا ی آخریم فاصله ی سنیشون دو ساله اینقدر بهم وابستن که بیشتر روز رو با هم هستند. فقط برا کارهای ضروری به من مراجعه می‌کنند، طوری که سومی رو پارسال میتونستم بذارم کلاس اول ولی بخاطر وابستگی شون به هم، امسال هردو رو باهم یکیش کلاس اول و چهارمی رو پیش دبستانی میفرستم. هرچهارتا رو سزارین شدم، آخری تازه رفته تو ۶ سال سزارین چهارمی، دکترم خانم دکتر شبیری بودن، منم نامه ی بستن لوله ها رو امضاء کرده بودم و طبق اینکه میگفتن دیگه بیشتر نمیتونی سزارین بشی، همه ی کارامو انجام داده بودم برای خاتمه ی بارداریم ولی ته دلم یه چیزی مدام بهم میگفت اشتباه نکن تا اینکه به دلم افتاد استخاره زدم، بد اومد. وقتی به دکتر شبیری جریان رو گفتم، گفت پس خودم وضعیتتو چک میکنم اگه مشکلی نداشتی نمیبندم الحمدلله مشکل خاصی نداشتم و عمل بستن لوله ها منتفی شد، الان خدارو شاکرم کمکم کرد چنین اشتباهی رو نکردم. بعد از بچه ی چهارمم بخاطر شرایط جسمیم، آی یودی گذاشتم ولی همچنان مشتاق بچه ی پنجم هستم🐣 با تمام بد ویاری و سختیهاش الان خواهرم تیر ان شاءالله زایمان میکنه چون بچه هاش دوقلو هستن من باید به جای مادرم کمک حالش باشم، یه کم که بچه هاش از آب و گل دربیان ان شاءالله اقدام میکنم برا بچه ی پنجمی 🐣 همسرم خیلی موافق بچه ی بعدی نیستن ولی همیشه بهش میگم ان شاءالله یه روز با یه کیک مامان پز شگفت زده ات میکنم 🎂و عکس سونو رو روش میزنم، مینویسم "قلب تپنده ی مامان باباش"😍 به امید اون روز و با آرزوی بهترین اولاد برای تمام آرزومندان 🌹🌹🌹 کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
قانون حیاتی... رهبر معظم انقلاب، صبح امروز در دیدار نمایندگان مجلس: برخی از این قوانینی که شما در مجلس تصویب کردید، قوانین راهبردی است برای کشور که واقعاً جای احترام و تمجید دارد. ✨ قانون حمایت از خانواده و جوانی جمعیت که این از آن قانونهای حیاتی است. قانون شما غیر از گفتن ماست، گفتن ما مثل حالت نصیحت پیدا میکند؛ قانون شما اجرایی و الزامی است. ۱۴۰۲/۰۳/۰۳ کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075