#شهید_سلیمانی
وقتی مقابل همسران شهدا، خصوصا همسران شهدای مدافع حرم که اغلب سن و سالشان به دختران سردار میخورد، قرار میگرفت، احساس پدریاش بر هر بعد دیگری از شخصیت او غلبه میکرد. نگرانی برای زنانی که بعد از همسرشان چکار باید بکنند؟
دختری جوان با فرزندان کوچک یا بیفرزند در سنین بیست و چند یا سی و چند ساله همسرش را در حالی از دست میدهد که در اوج خوشبختی بوده و کنار بهترین مخلوقات خدا کیف زندگی مشترکش را میبرده است. هر چند اغلب روزهای کمی کنار هم بودند، اما همانمدت کوتاه روح و قلب او را به تسخیر خود در آورده. حالا با رفتن همسرش چه کسی میتواند جای او را پر کند؟ اصلا چه کسی همه این سالها حواسش به همسران شهدا بوده؟
بگذارید جملهای از حضرت روح الله را یادآوری کنم. وقتی در اوج جنگ یعنی ۲۵ فروردین سال ۱۳۶۱ خطاب به همسران شهدا میفرمایند: «یک نصیحت مخلصانه و پدرانه به بانوانی که جوانند و همسرانشان به لقاءالله پیوسته اند مینمایم که از ازدواج، این سنت ارزنده الهی سر باز نزنند و با ازدواج خود یادگارهایی چون خود، مقاوم و ارزنده به جای گذارند، و به وسوسه بعضی اشخاص بیتوجه به صلاحها و فسادها گوش فراندهند و ... »
اما بینی و بین الله چند نهاد و مسئول فرهنگی و اجتماعی به این موضوع مهم توجه داشتند؟ چند نفر مثل حاج قاسم عزیز ما با آن همه مشغله، حواسش به پشت جبهه هم بوده؟
همسر شهید مدافع حرم محمد نریمانی که ازدواج مجدد کرد از واکنش حاج قاسم بعد از فهمیدن این موضوع در خانهشان میگوید: «حاج قاسم تا مرا دید، سلام و علیک گرمی کرد و آمد داخل. از بچه کوچکی که در آغوشم بود، متوجه شد ازدواج مجدد کردهام. گفت: چرا به من نگفتی ازدواج کردی و بچهدار شدید؟ باید وقتی زنگ زدیم میگفتی تا هدیه ازدواج و بچهات را میآوردم. با پدر مادر شهید هم خیلی گرم سلام و علیک کردند.
چون برادرم هم بود از من پرسید همسرت کدام است؟ وقتی معرفی کردم، سردار سلیمانی با لبخند گفت: او را شهید کنی چه میکنی؟ گفتم: حاجی! خدا بزرگ است. گفتند بچه را بیاور میخواهم ببوسم. سفت و محکم میبوسید و چند بار بعد با خنده گفت: من عادت دارم بچه هرچه کوچکتر باشد محکمتر میبوسمش.
محمدهادی فرزند شهید، کنارم گوشهای نشسته بود. سردار نگاهش کرد و گفت: آقا محمدهادی ما چرا نمیآید جلو؟ محمدهادی برای اولین بار که کسی را ببیند، خیلی غریبی میکند، اما سردار گفتند: «پاشو بیا بابا پیش من، پاشو بیا بابا.» محمدهادی رفت بغل سردار و تا آخر نشسته بود.
سپس رو کردند سمت پدر و مادر شهید و حال و احوالشان را پرسیدند. مادر شهید بحث را کشاند به جایی که شروع کرد از من و همسرم تعریف کردن. مادر رو کرد به همسرم و گفت: او مثل محمود پسرم هست و سارا هم عین دخترم میماند. از محمود هم بیشتر دوستش دارم. همدیگر را بغل کردیم و زدیم زیر گریه. سردار گفت: خیلی عالی! خدا برای همدیگر نگهتان دارد. بعد با خوشحالی گفت: «این ظرفیت بالای شما را میرساند که اجازه دادید عروستان ازدواج کند و حالا هم با آرامش و خوبی کنارشان هستید.» از آنها خیلی تشکر کرد.
حاج قاسم گفت: بعد از شهادت آقا محمود ازدواج شما هم حتی یک جهاد بود. بعد رو کرد به همسرم و گفت: شما چند کار مهم انجام دادی. اول اینکه سنت پیامبر (ص) را انجام دادی، دوم اینکه فرزند شهید را پدری میکنی و سوم اینکه دختر ما را سرپرستی میکنی. چند بار با کلمه «دخترم» مرا خطاب کردند که بسیار برایم دلنشین بود. قبل از ازدواج من، پدرم از دنیا رفته بود و همیشه آرزو داشتم ای کاش زنده بود و یکبار به خانهام میآمد. حالا احساس میکردم آن روز پدرم آمده خانهام.»
همسر شهید رضا حاجیزاده که زمان شهادت رضا تنها ۲۳ سالش بود با دو فرزند از دیدار با حاج قاسم اینگونه روایت میکند: «حاج قاسم ابتدا با پدر و مادر شهید صحبت کردند و بعد نگاهی به من کردند و پرسیدند شما دختر شهید هستید؟ گفتم: نه همسر شهیدم. با تعجب دوباره پرسیدند: شما همسر شهید هستی؟! گفتم: بله. با همان لحن متعجب پرسیدند: بچه هم داری؟ گفتم: بله دو فرزند هم دارم. سردار گفتند: بنشین بنشین میخواهم با تو صحبت کنم. از اوضاع و احوالم پرسید و من همه را با اشک جواب دادم. سردار گفت: گریه نکن! گفتم: نمیتوانم. حاج قاسم رو کردند به مادرشوهرم و گفتند: حاج خانم هوای دختر ما را داری؟ مادرشوهرم گفت: بله دوباره عروس خودم شد. سردار با لبخندی گفت: دختر به این ماهی، اگر این کار را نمیکردید چه میکردید؟ بعد با حالتی گفت: کسانی که به شهادت میرسند، اینقدر از شهادتشان ناراحت نمیشوم که همسرانشان را میبینم، ناراحتم میکند. حاج قاسم بسیار از ازدواج مجدد همسران شهدا خوشحال میشد و تشویق به این کار میکرد
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#سبک_زندگی_اسلامی
کانال«دوتا کافی نیست»
@dotakafinist1
#پیام_مخاطبین
✅نایب الزیاره همه دوستان بودم.
کانال«دوتا کافی نیست»
@dotakafinist1
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#حسین_مروتی
📌بیش از دو ماه از ابلاغ قانون «حمایت از خانواده و جوانی جمعیت» گذشته اما #ستاد_ملی_جمعیت تشکیل نشده است.
#بحران_جمعیت
#سالخوردگی_جمعیت
کانال«دوتا کافی نیست»
@dotakafinist1
♨️ امتناع وزارت بهداشت از اجرای قانون
🔹️ نمایندگان مجلس شورای اسلامی در قانون جوانی جمعیت و حمایت از خانواده، موادی را جهت اصلاح و اصولی کردن غربالگری در نظر گرفتهاند تا آرامش و سلامت مادران و نسل آینده را تامین کنند چرا که غربالگری بدون در نظر گرفتن اصول علمی، آسیبها و مشکلات زیادی از جمله سقط جنین را در پی دارد.
🔸️ این قانون در ۱۴۰۰/۷/۲۴ تصویب و یک ماه بعد در ۱۴۰۰/۸/۲۴ توسط رئیسجمهور ابلاغ شد تا به مرحله اجرا برسد. اما دو ماه است که در وزارت بهداشت متوقف شده و به مرحله اجرا نرسیده است.
🔹️ با عدم اجرای درست این قانون و ادامه روند قبلی اجبار پزشکان به تجویز غربالگری با ۱۶ درصد خطای مثبت کاذب برای اکثر مادران و القای نگرانی و اضطراب به آنها، آرامش و سلامت مادران و جنینهای بسیاری به خطر میافتد تا جایی که ۳۰۰۰۰ جنین سالم در سال بخاطر خطای غربالگری یا هزینه بالای آن کشته میشوند.
🔸️ تا بحال نیز طبق گفتههای نمایندگان مجلس و مرکز پژوهشهای مجلس هدف مافیای غربالگری حذف بندهای مربوطه از این قانون بوده است اما خوشبختانه این قانون به مرحله تصویب و ابلاغ رسیده است. همچنان این مافیا در تلاشند تا اجرای قانون به تعویق افتاده و اجرا نشود.
🔹️ گرچه قدرت و نفوذ مافیا در بخش اجرای قانون بیشتر است اما امیدواریم دولت نیز بتواند در مقابل آنها مقاومت کرده و با اجرای درست این قانون از نسل آینده ایران حمایت کند.
👈 اگر زودتر ستاد ملی جمعیت تشکیل بشود و بر اجرای قانون نظارت کند، شاهد این اتفاقات نخواهیم بود.
#قانون_حمایت_از_خانواده
#غربالگری_غیراستاندارد
کانال«دوتا کافی نیست»
@dotakafinist1
دوتا کافی نیست
#حسین_مروتی 📌بیش از دو ماه از ابلاغ قانون «حمایت از خانواده و جوانی جمعیت» گذشته اما #ستاد_ملی_جمعی
#توییت
✅ قابل توجه رییسجمهور محترم...
#بحران_جمعیت
#سالخوردگی_جمعیت
#فرزندآوری
کانال«دوتا کافی نیست»
@dotakafinist1
#استاد_قرائتی
🚨عین بت پرستی...
📌 میهمانی میخواهد بکند، فکر میکند چهار رقم مربا است، هفت رقم ترشی است، بابا اینطور نیست، یک آبگوشت درست کنید همه بیایند بخورند. چرا صله رحم را گیر ترشی میکنید؟ چون ترشی ندارد، چون بشقابها رنگ گلهایش به هم نمی خورد من آبرویم می ریزد، عزت من این است که هشت تا بشقاب که داریم گلهایش همه ...
📌 بعضیها آخر گیر در مخشان است.
یک کسی دنبال اسب قهوه ای می گشت، گفتند چرا؟ گفت من لباسهایم قهوه ای است می خواهم اسبم و لباسم، خودم و خرم می خواهم شکلمان ...
📌 آخر بابا جان ... خیلی مردم روی میخ نشستهاند میگویند آخ، یعنی خودشان یک قیدهایی را برای خودشان درست میکنند، خودشان در قیدهای خودشان می مانند، [بعضی] آداب و رسوم عین بت پرستی است. قرآن میگوید بت پرستها: «أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ» الصافات/۹۵ با دست خودت مجسمه ساخته ای، حالا پای مجسمه ای که خودت ساخته ای گریه می کنی؟ ما با دست خودمان آداب و رسومی را تراشیده ایم، حالا پای آداب و رسوم خودمان مانده ایم.
#سبک_زندگی_اسلامی
#ساده_زیستی
کانال«دوتا کافی نیست»
@dotakafinist1
دوتا کافی نیست
#شهید_سلیمانی وقتی مقابل همسران شهدا، خصوصا همسران شهدای مدافع حرم که اغلب سن و سالشان به دختران سر
#مقام_معظم_رهبری
✅ توصیه موکد دارم که همسران شهدا، حتما ازدواج کنند.
#سبک_زندگی_اسلامی
#ازدواج_در_وقت_نیاز
کانال«دوتا کافی نیست»
@dotakafinist1
#استاد_عباسی_ولدی
♨️بچّهها دوست دارن با همون وسایلی که بزرگترا کار میکنن، بازی کنن. بزرگترا هم معمولاً نمیتونن با این کار، کنار بیان. مخالفتشون هم، دلیلای مختلفی داره:👇
1⃣ پدر مادرا می ترسن که بچه ها سراغ وسایل خطرناک توی کابینت برن؛ مثل ظرفای شکستنی یا وسایل بُرنده.
2⃣ دلیل دوم مخالفت پدر مادرا، وجود وسایل خصوصیه تو کمد هست. پدر مادرا به خاطر گم شدن وسایل مهم، مثل مدارک یا اشیای قیمتی، با آزادی دادن تو این محدوده، مخالفت میکنن. 🖐
🔰امّا با یه سری تدابیر، میتونید با همۀ اینها مقابله کنید.😍
1⃣ چینش کمد یا کابینت
✅ شما که معتقد به آزادی کودک هستین و در عمل هم کودکتون رو آزاد میذارید، باید تو چیدن وسایل کابینت و کمد، دقّت کافی رو داشته باشید. وسایلی رو که دوست ندارید تو دسترس کودک باشه، تو طبقاتی بذارید که دست کودک بهشون نرسه.😉
2⃣ محدود کردن دسترسی
💯شما ممکنه به هر دلیلی با چینش وسایل، نتونین دسترسی کودک به اشیای ممنوع رو محدود کنین. در این صورت، وسایل ممنوع رو تو قسمتی از کمد بذارید و درِ کمد رو قفل کنین. در نتیجه، وقتی کودک می بینه بعضی از درها قفله، سراغ درهایی میره که باز هست.😊
3⃣ مدیریت نگاه
✅ داخل کابینت و کمد، قسمتی که اوّلین منطقۀ دسترس کودکه، وسایلی بذارید که رنگ های خیره کنندهای داره، مثل ظرفای پلاستیکی رنگی. در این صورت کودک با اوّلین نگاه، جذب همین وسایل میشه و با وسایلی که هیچ خطری نداره، بازی میکنه.
#تربیت_فرزند
📚من دیگر ما
کانال«دوتا کافی نیست»
@dotakafinist1
دوتا کافی نیست
#امام_خمینی ✅ نصیحتی پدرانه به همسران شهدا یک نصیحت مخلصانه و پدرانه به بانوانی که جوانند و همسران
#پیام_مخاطبین
✅ به رضای خدا نزدیک تره...
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#سبک_زندگی_اسلامی
کانال«دوتا کافی نیست»
@dotakafinist1
#تجربه_من ۴۹۵
#فرزندآوری
#مادری
#دوتا_کافی_نیست
#قسمت_اول
سال ۸۴ در سن ۲۴ سالگی عقد کردم توی یکسال ونیم عقد عاشق شوهرم شدم، دوران عقد از هم دور بودیم چون شوهر جان یه شهر دیگه درس میخوندند و ۴۰ روز یه بار می آمدند. سال ۸۵ عروسی کردیم و باید از خانواده جدا میشدم و به یه شهر دیگه میرفتم دل کندن سخت بود اما پشتم به یه مرد گرم بود که پر از مهربانی و مردونگی بود.
زندگی توی شهر غربت اوایل سخت بود اما به لطف خداوند کم کم عادت کردم،
چهار ماه بعد عروسی باردار شدم و سال ۸۶ خداوند پسرم بهم هدیه داد، یه پسر پر گریه که خواب و خوراک از ما گرفته بود، بعد از چند روز که از زایمانم گذشت( زایمانم را شهر خودم خونه مادر بودم) برگشتیم خونه خودمون و شب بیداری ها شروع شد اما باز هم به لطف خدا گذشت و شیرینی فرزند بیشترتر از همه این سختیها بود.
۳ سال ونیم بعد باردار شدم، باز هم با یه ویار سخت و وحشتناک که نه خواهری کنارم بود نه مادری، ۴ ماه با ویار سخت سپری شد و اما من عنایت خدا را در تک تک اون روزا میدیدم، تا اینکه خدا یه فرشته زیبا بهم هدیه داد اصلا تولد دخترم انگار شیرین ترین لحظات زندگیم بود. ایندفعه مادرم اومد خونه خودم، ده روز موند و رفت.
دیگه کم کم حرف همه این بود که بسه ،دیگه بچه نیارید تا اینکه سال ۹۳ خدا خواسته باردار شدم، دخترم نزدیک چهار سالش بود.حاملگی هام هر چه جلوتر میرفت سخت تر شده بود ویار بسیار شدید و دوتا بچه که باید بهشون میرسیدم، شوهرم در حد توان کمکم می کرد اما کارش طوری بود که نمی تونست خیلی کمکم کنه تا پنج ماه به کسی نگفتیم باردارم چون اصلا حوصله حرف حدیث نداشتم، اصلا نمیدونم چرا همه توی اینطور مواقع دایه مهربونتر از مادر میشن انگار اصلا قبول نداشتند که روزی بچه دست خداست.
بعد از ۵ ماه که کم کم اطرافیان متوجه باداریم شدند، انگار جای خدا نشسته بودند اما من به لطف خدا یه زندگی کاملا سالم و شاد داشتم و همسرم همه جوره کنارم بود. دوتا زایمان قبل را طبیعی بودم اما ایندفعه بچه عرضی بود و باید سزارین میشدم زنگ زدم به مامانم که اگر میشه زودتر بیاد کنارم اما مامانم وقتی رسید که بچه بدنیا آمده بود با یه زایمان کاملا سخت...
بعد از ۸ روز از زایمانم که گذشت، مامانم رفت. حالم اصلا خوب نبود اما توکلم به خدا رو از دست نمیدادم، کمک خدا را توی لحظه لحظه زندگیم میدیدم حالا دوتا پسر داشتم و یه دختر، اینقدر سر بارداری دوم و سوم اذیت شده بودم که تصمیم گرفتیم دیگه بچه دار نشیم واقعا یاد آوری اون روزها برام سخت بود با همه ی اون تنهایی ها و غربت و...
علاوه بر اینکه دیگه سنم هم بالا رفته بود تا اینکه پسرم ۶ ساله بود که حرف و حدیث پیری جمعیت و حرفهای حضرت آقا دلمو لرزوند و احساس وظیفه کردم اما ترس از بارداری تمام وجودم رو گرفته بود.
اما حالا نیاز جامعه و حرف حضرت آقا مهمترین دغدغه من بود، دوباره عزمم رو جزم کردم برای چهارمی، وقتی به شوهر جان گفتم قند توی دلش آب شد انگار خیلی بچه دلش میخواست☺️☺️
بعد از انجام چکاب سلامتی، اقدام به بارداری کردم با توکل به خدا و توسل به خانم فاطمه زهرا و خانم رباب، دوباره بارداری جدیدم با یه ویار صد برابربدتر از قبل و سه تا بچه و مدرسه هر کدوم جدا و کار خونه و حال خراب من ...
اما امیدوار بودم این روزها گذشتنی هست و آرامش گرفتن نوزادم توی بغلم امیدم چند برابر میکرد. کم کم اواخر ویارم بود و پایان سه ماهگی که حس کردم بچه داره سقط میشه، ساعتای ده شب بود که رفتم بیمارستان لحظه ی رفتن یه نگاه کردم به بچه هام و یه نگاه به خدا و گفتم خدایا توی این غربت نه کسی هست پیش بچه هام باشه نه کنار من، همانطور که تا حالا هوام داشتی باز هم برام خدایی کن شاید باورتون نشه وقتی رفتم بیمارستان دکتر قرص داد که شاید جلوی سقط بگیره و اگر تا فردا خوب نشدم بیام برای کورتاژ...
وقتی آمدم خونه دو ساعت بعد با یه درد مختصر بچه دفع شد بدون اینکه نیاز به دکتر پیدا کنم اما با سقطش انگار تکه ای از وجودم از من جدا شد کلی گریه کردم اما آغوش گرم شوهرم دوباره آرومم کرد مثل همیشه...
👈 ادامه در پست بعدی
کانال«دوتا کافی نیست»
@dotakafinist1