eitaa logo
🇮🇷دانلودکده🛰امیران🎭
265 دنبال‌کننده
2هزار عکس
2هزار ویدیو
25 فایل
◉✿اگـہ وجود خدا باورت بشه خدا یــہ نقطـہ میـذاره زیـرباورت “یـاورت“ مےشه✿◉ درایـتا☆سروش☆آپارات بالیـنک زیـرهمراه باشید😌 @downloadamiran قسمتهاے قبلے رمانهایـمان روهم مے توانیـد در #رمانکده_امیـران دنبال کنیـد♡ @downloadamiran_r ارتباط باما: @amiran313
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹🌹🌹🌹🌹 🌹🌹🌹🌹 🌹🌹🌹 🌹🌹 🌹 دیدم شما مشکوک بیرون رفتین .... وقتی دیدم سوار ماشین سامان شدین، خیلی حالم بد شد ...چون چندماهی میشد که روی پرونده سامان و برادرش کار میکردم.... برام مهم بودین و نمیخواستم اتفاقی براتون بیفته...خواستم با رفتارم، با تهدید شما، شما رو از اون دور نگه دارم، تا از شما محافظت کنم! ... اما کار بدتر شد و شما از من رنجیدید ....فکرکردین توی زندگی شما دخالت میکنم ...اگر میتونستم همون شب بهتون میگفتم ...اما نمیشد...وقتی دیدم شما به دیدارتون ادامه میدید موضوع رو با پدرتون در میون گذاشتم ...البته سربسته گفتم و خیلی جا هارو هم سانسور کردم ... بعد فهمیدم شما خودتونم برای خلاصی از دست سامان نقشه کشیده بودین ...خواستم عذرخواهی کنم اما شما نذاشتید...بعدهم که به خاطر کار من از شرکت بیرون اومدید.... متاسفانه. رفتار من با شما طوری بود که همیشه به جای اینکه بیام رفتار قبلیم و توجیه کنم، بدتر طوری رفتار میکردم که باعث میشد شما از من متنفر بشید....موضوع تصادف که دیگه جای حرف زیاد داره ...شرایط مهتاب و اون عکس ها و حرفای سامان باعث شد من به شما شک کنم و حتی از یاد ببرم که سامان چه ادمیه ...میدونم که با حرفایی که زدم شمارو اذیت کردم ... نگذاشتم ادامه دهد و گفتم - شما که میدونستین سامان چیکاره س ؟ چرا باورکردین؟ چرا قبل از اینکه از خودم بپرسین، قضاوتم کردین؟ شما هیچ میدونین من چی کشیدم؟ - هرچی بگین حق دارین... - الان با این تاسف خوردن شما، اعتماد خانواده به من برمیگرده؟ -من حاضرم جلوی همه بگم اشتباه کردم ... بگم شما هیچ کاری نکردین ... - چه فایده ... شما ها با حرفاتون دل منو شکوندین ... اونو چه طور درست میکنین ؟ دگر جوابی نداد ... قبل از قطع کردن تماس، گفت -من باید این حرفام و میزدم ...حالا تصمیم با شماست که ایا منو می‌بخشین یا نه! شب طولانی و سختی را پشت سر گذاشته بودم. ساعت ۷صبح بود که به همراه عرفان از مقر بیرون امدیم. ماشین شیرین را همکارانش از جلوی شرکت اورده بودند .سوئیچ را به دستم داد و گفت -میخوای باهات بیام؟ -نه ...میخوام تنها باشم - باشه. مواظب باش!.....راستی .... برگشتم و نگاهش کردم - ازمایش باشه برای یه روز دیگه ... امروز خسته ای! لبخندی بی جان روی لب هایم نقش بست . چه قدر حواس جمع بود. برای نبودن با من ، لحظه شماری میکرد. درحالی که من دوست نداشتم یک ماه به اتمام برسد. با سرعت در خیابان ها میرفتم. تمام حرصم را سر پدال گاز خالی میکردم. کاش میتوانستم تمام حرف های دلم را به او بگویم. یک ساعتی را در خیابان ها چرخ زدم و تصمیمی مهم برای زندگی و اینده‌ام گرفته بودم. دیر یا زود همه میفهمیدند که درباره ی من اشتباه کرده اند و من دوست نداشتم، شرمندگی انها را ببینم ... تا رسیدن به خانه شیرین در ذهنم یک جمله تکرار میشد«... و اگر خدا بخواهد خیری به توبرساند هیچ کس نمیتواند لطف او را از تو برگرداند»¹ . جمله ای بود که روی داشبرد ماشین با خط زیبایی نوشته شده بود. واقعا لطف خدا بود که پایان ماجرای شرکت به خیر گذشت ... میتوانست پایان بدتری هم داشته باشد .... با خودم گفتم _ کاش لطف خدا یه بار دیگه شامل حالم بشه و عرفان تو زندگیم وارد بشه! ¹ایه ۱۰۷یونس ادامه دارد... نویسنده:وفا ‼️ 💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠 می‌توانید مارا در در پیام رسان های سروش و ایتا دنبال کنید . آیدی ما👇 🆔 @downloadamiran