🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
🌹🌹🌹🌹🌹
🌹🌹🌹🌹
🌹🌹🌹
🌹🌹
🌹
#بازگشت
#قسمت_پنجاه_و_هشتم
با اینکه به هم محرم بودیم اما من از او خجالت می کشیدم شاید هم خجالت نبود اما جلویش راحت نبودم یک بلوز و شلوار از کمد پیدا کردم و پوشیدم.دستی به موهایم کشیدم و از بالا به حالت دم اسبی بستم. کمی کرم و ریمل به مژه ها زدم تا در صورتم اثری از خوابالودگی نباشد .
از اتاق بیرون آمدم اما ندیدمش. با خودم گفتم:
_ حتماً خیلی لفتش دادم که منتظرم نمونده!
از پله ها پایین رفتم در پذیرایی و حیاط او را ندیدم .می خواستم بروم ازمامان بپرسم که صدای حمد و سوره نمازش را از اتاق علی شنیدم. آنقدر صدایش دلنشین بود که آرام و بی صدا به سمت در اتاق رفتم و نماز خواندنش را از لای در تماشا کردم .اصلاً فکر نمیکردم اهل نماز باشد .مثل مهتاب نمازش را با طمأنینه و آرام می خواند.
با این که من اهل نماز نبودم اما همیشه نماز خواندن دیگران را تماشا می کردم چراکه برایم لذت بخش بود . نمی دانم چرا اما چند باری که خودم نماز خوانده بودم این آرامش را دریافت نکرده بودم.
همان طور آهسته در را بستم برگشتم و به آشپزخانه رفتم .مامان سر گاز سیب زمینی سرخ می کرد. با دیدن من گفت:
_ نرگس تو مهره مار داری ؟
_یعنی چی ؟!متوجه منظورتون نمیشم؟!
_ یک هفته از محرمیت تو و عرفان میگذره نمیدونم چیکارش کردی که از در نیومده سراغ تو رو می گرفت. هرچی اصرار کردم که یه چایی بخور تا خودم بیدارش کنم قبول نکرد.
خندیدم و یکی از سیب زمینی های سرخ شده را برداشتم تا به دهنم بگذارم :
_خب مگه این بده ؟
_نه بد نیست. ولی تو روز خواستگاری داشتی می گفتی من اینو نمیخوام. حالا چطور شده شیفته خودت کردیش ؟!
خنده روی لب هایم خشک شد . مامان چه میدانست همه ی این رفتار ها ساختگیست و بعد یک ماه پایان میابد .
مامان سینی شربت به همراه ظرف شیرینی را به دستم داد و گفت :
عروس خانم بیا اینو ببر برای شوهرت!
_راستی مامان میدونستی عرفان نماز میخونه؟!
_بله ,همه مثل تو نمیشن که! عرفان پسر خوبیه! قدرشو بدون !
_مگه من چی گفتم. فقط یه سوال پرسیدم !
از آشپزخانه بیرون رفتم اینبار از اتاق هیچ صدایی نمی آمد .در زدم و وارد شدم .تسبیح دستش بود و ذکر می گفت .کنارش روی زمین نشستم:
_ قبول باشه !
با مکث جوابم را داد :
_قبول حق .
_به قیافه و تیپ نمیومد اهل نماز باشی؟
خنده آرومی کرد وگفت:
مگه نمازخوندن به این چیزاست؟
_ نه خب......
_ ببین درسته آدم امروزی هستم اما به دستوراتی که تو اسلام وجود داره مقیدم ! در ضمن نماز برای من مثل غذا خوردن میمونه همونطور که غذا می خورم تا سالم باشم و انرژی داشته باشم نماز میخونم که روح سالم و پاکی داشته باشم.
_یعنی هر کس دلش پاک باشه ولی نماز نخونه و روز نگیره نمیتونه سالم بمونه؟!
_چرا ولی خیلی افراد کمی میتونن این کارو بکنن حتی هر چقدر هم بگم من دلم پاکه بالاخره یه جایی لغزش دارن . من معتقدم هرچی خدا واجب کرده حتماً نیاز انسان بوده.
_مگه خدا به نماز و روزه ما نیاز داره؟!
_برعکس ما به نماز و روزه نیاز داریم ! ما تو نماز با خدا حرف میزنیم دردودل میکنیم .خدا این چیزا را گذاشته تا به کمک اون ها پاک بمونیم.
_این ارامش موقع خوندن نماز و خودت هم حس میکنی ؟
_اره
_پس چرا برای همه اتفاق نمی افته ؟ مثلا من خودم وقتی نماز میخوندم این حس و نداشتم اما وقتی تو نماز می خوندی من نگات میکردم این حس و درک کردم.
_چون با حضور قلب و حواس جمع نخوندی. اگه به عنوان وظیفه و دستورات نگاه کنی شاید نمازت پذیرفته بشه اما خودت آرامش اصلی و پیدا نمیکنی. اما اگه مثل عاشقی باشی که به سر قرار با معشوقه خودش میره اون موقع است که لذت اصلی از نماز و می بری...
همین طور نگاهش میکردم و حرف هایش را برای خودم حلاجی میکردم
_ مثل اینکه زیاد رفتم بالای منبر ! این لیوان شربت رو بده من ببینم...
لیوان را به دستش دادم و گفتم
_نه اتفاقا خیلی خوب حرف زدی! باعث شدی یکم به فکر فرو برم.
_خب خدا رو شکر ...
و بعد لیوان شربت را یک نفس تا آخر خورد:
_تشنه بودیا ....
_آره خیلی...
سجاده را جمع کرد و روی میز گذاشت:
_ پاشو بریم که الان صدای مامانتو در میاریم. از اتاق که بیرون رفتیم ، دوباره شد همون عرفان قبلی.
موقع شام تازه فهمیدم مامان به اصرار عرفان ،قیمه درست کرده . همان جا متوجه شدم غذای مورد علاقهاش قیمه است . با خودم گفتم:
یادم باشه به زن آینده ی عرفان چند مورد و بگم ... مثلا اینکه قیمه را خیلی دوست دارد مخصوصاً با سیب زمینی سرخ شده....
#پارت1
#کپی_حرام ⛔️