کرم کتاب. از زبون کاراکتر یک (لیوران)
اجنه، جادوگرها، خونآشامها و از همه بدتر فانی ها همه جا را فراگرفتهاند، حداقل الفها قابل تحملاند؛ اما خونآشامها و فانی ها... نمیفهمم چرا علاقه دارند از زندگی لذت نبرند یا لباسهای تیره بپوشند. آه لرد آمد، صدایش هنوز آزاردهنده و نخراشیده است، البته معلوم است که یک گابلین باید اینگونه باشد:«اوه جناب لیوران باعث افتخارمان هست که پری مثل شما دعوتمان را پذیرفتید؛ لطفا اجازه دهید شما را به ارباب فانیای که دعوتمان را پذیرفته معرفی کنم.»
هه اگه باعث افتخارت بود که پریای مثل لیوران دعوتت را پذیرفته چرا فانیها را به عمارتت دعوت کردی؟ آنهم در مرز سرزمین پریها و اجنه؟؟؟ تازه میخواهی من هم به یک فانی معرفی کنی؟ از یک گابلین بیشتر انتظار نمیرود.
بهتر است به جایی بروم که دست هیچ گابلین یا فانیای به من نرسد و کجا بهتر از بالکن؟
همینکه پایم را در بالکن میگذارم صدای جوانی میگوید:« هنوز نمیدونی نباید به بالکن مردم بیای؟»
از صدا و لحن افادهایش حدس میزنم موجود فانی یا پستی مانند جادوگرها باشد. اما وقتی سرم را برمیگردانم در جایم میخکوب میشوم. دور پسرک را هالهای از جادوی سیاه و سفید فراگرفته.
در حالی که چشمان تیرهاش را میچرخاند میگوید:« پیری جون بلد نیستی حرف بزنی؟»
لحن بیادبانه و چشمان درست مثل جادوگران است؛ اما موهای سفیدش فراتر از ذات پست جادوگران است؛ مانند پاکی پریان. اما هرکه باشد حق ندارد اینجور با لیوران بزرگ صحبت کند.
«خودت کی هستی که جرئت میکنی با پری بزرگ، لیوران بیادبانه صحبت کنی؟»
در کمال تعجبم پسرک با آرامش به نرده تکیه میدهد:« یه پری، شایدم یه جادوگر. مگه مهمه؟ تنها چیزی که مهمه اینه که نه به پریان تعلق دارم و نه به جادوگران.»
نگاهم را به پسرک میدوزم:«هاله قویای داری. میدونی من کیم؟ لیوران پری بزرگ و باید تو را به خاطر گستاخیت از بین ببرم اما همونطور که گفتم این جادوی قوی حیفه که از بین بره پس این بار رهات میکنم.» همانطور که از بالکن خارج میشوم سرم را برمیگردانم:« درضمن یه دلیل دیگش هم اینه که پیرهن یاسیت خیلی خوشگله.»
شاید، شاید یک روز این پسر به دردم بخورد....
هفته هشتم پاییز نهم عصر آتشزنهها
لیوران
مرد جوان دفتر را بست؛ باورش نمیشد که در نگاه اول، استاد محبوبش او را اینگونه تصور کرده باشد.
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/dragonbook/13236
وای چه قشنگ نوشتی.
عاشق اونجا شدم که فروختنش😂😂😂
جالبه اینه که تهش یه جور شد.
#کرم_کتاب
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/dragonbook/13238 بنده سر تعظیم فرود میارم در مقابل قلم شما✨✨
خیلی خوشگل بوددد
یکی از حسرت هام اینه که آخرش همه چیو طنز میکنم نا خود آگاه
متن های این مدلی خیلی خوشگلن و فکر نکنم فعلا بتونم بنویسم مثلشون
در کل خیلی خوشگل بودد😭✨✨
و ممنوننن😁
#فویو
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/dragonbook/13231
آقااااا این خیلی قشنگه ولی سباستین بیا دست به یکی کنیم یکی مذکر باشه یکی مونث.🤣🤝
فرقی نداره کدوم... فقط بیا تو سناریومون یکیشون دختر باشه یکی پسر
سیلوانااااا یه کار دیگه میشه انجام بدیم؟ هر دو دختر باشن ولی با یه داستان دیگه که هر دو پسرن قاطی کنیمممم(خیلی جذاب میشهههه😭😭😭)
بین من و سباستین یکیمون بخش اول رو بنویسه که دو تا دختر با ژانر انمیز تو فرندز_ژانر جدید_ با هم آشنا بشن و در ادامه با دو تا مذکری که اونا هم با هم افتادن انمیز تو لاورز تشکیل بدن.
#کتابخون
#دایگو
اژدها سواران کتابخوان🏴
📪 پیام جدید https://eitaa.com/dragonbook/13231 آقااااا این خیلی قشنگه ولی سباستین بیا دست به یکی کن
بیخیال باباااااا
همون انمیز تو فرندز بنویسید بره
الان یکیتون از زبون دختری که هویتش معلوم نیست مینویسه (کتابخون)
و سباستین از زبون پریزاده
بعد اینا هر دوشون تو یه سلولن و با هم دعوا دارن تهش با هم دوست میشن یا عاشق و معشوق به ولله قسم که فرقی نداره😭🤣
اژدها سواران کتابخوان🏴
محیا اسم کاراکترت رو میگی؟ «دوباره» نیاز داره بهش تا سناریو خودش رو بنویسه
اوه شت
چیزه منظورم دوباره نبود
منظورم یه بنده خدای رندوم بود
چجور تونستم این دو تا اسم رو قاطی کنم😭😭🤣
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/dragonbook/13234
امروز می فرستمش انقدر این هفته سرم شلوغ بود که ...
الان خداروشکر راحتم🤡🤣
#mahya
#دایگو
هدایت شده از الــوُجـــ⁴⁷⁰ـــوم
لطفا این عکس راپخش کنید.
❤️#شادی_روح_شهدا :
🌷حمد و توحید و صلوات🌷
┄┅═☘️••❀🌸❀••☘️═┅┄
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
هدایت شده از ꜱʜᴀᴅᴏᴡ ʙʟᴏᴏᴍ♣️
از دلایلی که من عاشق اینجام🥰🤣
𝕯𝖆𝖌𝖌𝖊𝖗𝖘' 𝕷𝖎𝖇𝖗𝖆𝖗𝖞📚