اسم : آنابل
تپ تپ کفش، امواج دریا، صدای جغد.. این صداها زمانی بس طولانی ست که به برنامهی ثابت زندگی من تبدیل شده. شب بیداری یک چیزی کاملاً طبیعیست..تصحیح میکنم ؛ شب بیداری برای خون آشامان طبیعیست.اما من کمی متفاوت ترم.هنگامی که دیگر همنوعانم در خیابانها و پیاده رو ها، میچرخند و گشت می زنند تا هدف بعدی را برای تغذیه و تفریح شبشان ، بیابند ، من با آوای جغدها و جیرجیرک ها ،به طرف اعماق آبها قدم بر میدارم.
سایهام حالا بلندتر از قبل شده. وارد شن های ساحل میشوم و به صخره ها و تاریکیشان که بر آبها سایه انداخته نگاهی گذرا میکنم.به راهم ادامه میدم تا به اینجا میرسم.قبرستان شهر.
کششی به اینجا دارم که نمیدانم به چه دلیل است. شاید انرژی ارواح،شاید سکوت مرده ها..
نمیدانم دقیقا کجای قبرستانم.دستهایم را بیشتر از قبل در جیب شلوارم فرو میکنم و از بین قبرها خودم را به اینطرف و آنطرف میکشم. هر از گاهی گل خشکیدهای زیر پایم له میشود و شاخهای از درخت افتاده، خرد میشود.
شبحی در سمت راستم تکان میخورد. گوشه ی چشمم میبینمش و من میچرخم تا بیشتر دقت کنم. از شکارچیان خون آشام ترسی ندارم ولی حالا هم تصمیمی بر ملاقات با فرشته مرگ ندارم.مه از قبل هم غلیظ تر است و مجبورم چشمهایم را در هم بکشم تا شاخه های درختان هم به زور ببینم. دندان های نیشم را با زبان خیس میکنم و به طرف شبح احتمالی راه می افتم. هر چه جلوتر میروم روح جزئیات بیشتری میگیرد و من کنجکاوتر از قبل میشوم.
سرعتم را بالا میبرم که ناگهان شاخهای به پیشانی ام میخورد سوزش سرم را در بر میگیرد.دستم را به سرم میکشم گرما و چسبندگی عسل مانند خون را حس میکنم.