eitaa logo
ابراهیمی‌غمگین
45 دنبال‌کننده
10 عکس
0 ویدیو
0 فایل
‌ دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده - سواد داری؟ +نه نه - بی سوادی؟ +نه نه اینجا منم و یک کوله ستاره‌ای،nتا لیوان چای و پولکی نارگیلی، آلبالو های تو دستم، و ستاره‌‌هایی که از دور زخم‌هام سقوط میکنن! ابراهیمی‌هَپی لفظ کار بود؛ من غمگینم.
مشاهده در ایتا
دانلود
مدتی‌ست خودم را در اتاقم حبس کرده‌ام؛ نه از آن جهت که دلم نخواهد بیرون بروم، یا آدم‌ها را ببینم. اتفاقاً بارها تا مرز رفتن پیش رفته‌ام. از جا بلند شده‌ام، حمام کرده‌ام، برای ساعاتی که قرار بود بیرون از این چهار دیوار بگذرانم، برنامه ریخته‌ام. حتی خوراکی‌هایم را انتخاب کرده‌ام، لباس‌هایم را اتو کشیده‌ام و مدت‌ها به این فکر کرده‌ام که کدام رنگ را با آن لباس سبزی که قرار بود برای اولین بار بپوشم، ست کنم. دروغ چرا؛ حتی روبه‌روی آینه ایستاده‌ام، به صورتم رنگ داده‌ام، گونه‌هایم را جان بخشیده‌ام و به چشم‌هایم وانمود کرده‌ام که هنوز چیزی برای دیدن در این دنیا دارند. اما درست همان لحظه که باید لباس می‌پوشیدم و از خانه بیرون می‌زدم، گوشه‌ای نشسته‌ام و همه‌چیز را رها کرده‌ام. نه اینکه نخواسته باشم. نه. خواستنش بود؛ اما انگار تمام میلِ رفتن، پیش از رسیدن به در، در من می‌مرد. حوصله نداشتم جایی را جز این اتاق ببینم؛ جایی را جز دیوارهایی که شاهد خاموشِ روزهای بعد از تو بوده‌اند، و خیالاتی که دست‌کم هنوز در آن‌ها می‌توانم برای چند لحظه، نبودنت را باور نکنم. از وقتی رفتی، انگار همه‌چیزم را در تو جا گذاشته‌ام. البته «جا گذاشتن» واژه‌ی دقیقی نیست؛ آدم وقتی چیزی را جا می‌گذارد، دست‌کم فرصت داشته آن را با خود ببرد و نبرده باشد. تو حتی آن فرصت را هم به من ندادی. رفتی. این‌قدر ساده. این‌قدر بی‌هراس. انگار نه انگار کسی پشت سرت ایستاده بود و با تمام چیزی که از خودش باقی مانده بود، سعی می‌کرد رفتنت را به تأخیر بیندازد. نه اینکه برای نگه‌داشتنت تلاش نکرده باشم. کردم. بیش از آنچه باید، بیشتر از آنچه غرورم اجازه می‌داد. بین خودمان بماند؛ حتی به پای تو افتادم. اما تو تصمیمت را گرفته بودی. و بعضی آدم‌ها وقتی رفتن را انتخاب می‌کنند، دیگر هیچ التماسی را نمی‌شنوند؛ حتی اگر صدای شکستنِ آدمی که پشت سرشان مانده باشد. به هر حال... تو رفتی و من ماندم؛ با اتاقی که از همیشه کوچک‌تر شده، با لباس‌هایی که دیگر برای پوشیدنشان دلیلی ندارم، با آینه‌ای که هر روز صورتم را به من پس می‌دهد و من، هر روز کمتر می‌شناسمش. من هنوز طریقه‌ی زندگی کردن بدون تو را به یاد نیاورده‌ام. شاید مسئله این نیست که نمی‌توانم بدون تو زندگی کنم؛ شاید فقط هنوز نفهمیده‌ام با این همه چیزی که از من، در رفتنت جا مانده، چطور باید دوباره خودم را جمع کنم. و بدتر از همه این است که هر بار خیال می‌کنم شاید دارم به خودم برمی‌گردم، چیزی، جایی، رنگی، عطری، لباسی، مرا دوباره به همان روزی می‌برد که تو رفتی. و من باز برمی‌گردم به همین اتاق. به همین چهار دیوار. به همین خیالات. و به تو. تو.
با چشم و حواسی که یهو، وقت و بی‌وقت، یه جا زوم می‌شن چیکار کنم؟ یه‌دفعه می‌بینم چشمم یه جایی مونده و خودم نیستم؛ یه چیزی توی ذهنم باز می‌شه و من همون‌جا گیر می‌کنم. فکر پشت فکر، خاطره پشت خاطره، و من فقط می‌شینم و نگاه می‌کنم و می‌رم توی خودم. گاهی انقدر غرقش می‌شم که وقتی برمی‌گردم، می‌بینم چند دقیقه گذشته و سرم درد گرفته. نمی‌دونم با این حواسِ پرتِ بعد از اون فقدان چیکار کنم. با این ذهنی که انگار هر وقت فرصت پیدا می‌کنه، می‌ره سراغ همون جایی که نباید بره. کاش می‌شد فقط به خودم بگم: «بس کن. دیگه فکر نکن.» ولی نمی‌شه. و من می‌مونم و یه نقطه‌ی ثابت، یه عالمه فکرِ بی‌پایان، و سری که از زیادیِ فکر کردن درد گرفته. نمیدونم. شاید خودم هم از اینکه چند دقیقه‌ای خودم رو یادم میره، خوشم میاد.
ابراهیمی‌غمگین
‌ ‌همین‌ حالا یک اعلام حضور می‌کنید و بعد اقامت میگزینید. و الا معذورم از پذیرایی👾 شاید همه بگن بیکا
ابراهیمی دیشب نوشته هاتو می‌خوندم حقیقتا دلم کباب میشد میفهممت چرا که بعضی وقتا تمام وجود آدم از نبود یه نفر درد می‌کنه می‌دونی گاهی وقتا انقد یه نفرو دوست داریم انگار دوست داشتنش رفته تو خونمون و هر روز داره تو رگامون پمپ میشه بعد یهو این دوست داشتنه استپ و از ما دریغ میشه و ما میمونیم و یه وجودی که معتاد این دوست داشتنه بود و هست ولی ما دیگه نداریش و فقط خودمون می‌دونیم که اون آدم درون ما در طول روز چند بااار مثل بچه ها به خاطر نبود اون یه نفر لج می‌ره و ما چطوری و به چه سختی آرومش میکنیم... ـ خیلی ناراحتم. از دیشب هم بیشتر. به اندازه اون شب که هق‌هق میکردم و سرمو میکوبیدم توی تخت تا فقط یکم آروم بگیرم. دستام تیر میکشه ولی این بار دیگه قرار نیست حرفی برای گفتن باشه. این بار جز این درد دیگه هیچی نیست. هیچیِ هیچی. خیلی خیلی خیلی خیلی ناراحتم و خرده شیشه هایی که توی زخم قلبم موندن به حدی درد میکنن که حتی میترسم تکون بخورم بیشتر درد بگیرن.
ابراهیمی‌غمگین
ابراهیمی دیشب نوشته هاتو می‌خوندم حقیقتا دلم کباب میشد میفهممت چرا که بعضی وقتا تمام وجود آدم از نب
فقط کاش یکی به من بگه حق داری دردی که داری واقعی هست دردی که داری واقعا بزرگه واقعا اتفاق بدی برات افتاده یکی به من بگه گریه‌هات از روی درده و این اتفاق اصلا اتفاق طبیعی و قابل پیش‌بینی‌ای نبوده و واقعا بهت بد شده