با چشم و حواسی که یهو، وقت و بیوقت، یه جا زوم میشن چیکار کنم؟
یهدفعه میبینم چشمم یه جایی مونده و خودم نیستم؛
یه چیزی توی ذهنم باز میشه و من همونجا گیر میکنم.
فکر پشت فکر،
خاطره پشت خاطره،
و من فقط میشینم و نگاه میکنم و میرم توی خودم.
گاهی انقدر غرقش میشم که وقتی برمیگردم، میبینم چند دقیقه گذشته و سرم درد گرفته.
نمیدونم با این حواسِ پرتِ بعد از اون فقدان چیکار کنم.
با این ذهنی که انگار هر وقت فرصت پیدا میکنه،
میره سراغ همون جایی که نباید بره.
کاش میشد فقط به خودم بگم:
«بس کن. دیگه فکر نکن.»
ولی نمیشه.
و من میمونم و یه نقطهی ثابت،
یه عالمه فکرِ بیپایان،
و سری که از زیادیِ فکر کردن درد گرفته.
نمیدونم. شاید خودم هم از اینکه چند دقیقهای خودم رو یادم میره، خوشم میاد.
ابراهیمیغمگین
همین حالا یک اعلام حضور میکنید و بعد اقامت میگزینید. و الا معذورم از پذیرایی👾 شاید همه بگن بیکا
بیا حرف بزنیم...
ـ
آیدیم رو توی همون ناشناس برات فرستادم
بیا من هستم