ابراهیمیغمگین
همیشه از برقِ چشمهایم چنان میگفت،
انگار در روشناییشان غرق میشد؛
نمیدانست روزی خواهد رسید
که خودش،
همان نوری را که اینهمه دوست داشت،
خاموش کند.
انقدر ازت دفاع کردم و تو روی همه وایسادم
که دیگه حتی روم نمیشه بگم باهام چیکار کردی.
ابراهیمیغمگین
کاش باور کنم شده حست تموم من -
- میگفتی واسه خود منی نرو
میدونستم میخوای دور بزنی منو
علاقت کم بود فریکات زیاد میشد
روز به روز میگفتیم کلی هم دیگرو
داریم ما دوست ولی الکی بود -
من متوجه شدم که هرچی رو بیش از اندازه دوست دارم گمش میکنم! و دیگه هیچوقت نمیتونم اون حس رو به چیز جدید یا حتی نمونه همونها داشته باشم.
اون ساعت صفحه ریز قدیمیم که خیلی دوستش داشتم رو گم کردم.
شلواری که بینهایت ذوقشو داشتم رو گم کردم.
دستبندی که خیلی برام ارزشمند بود رو گم کردم.
و تو رو. تورو هم گم کردم.
خودمو هم.
ابراهیمیغمگین
من متوجه شدم که هرچی رو بیش از اندازه دوست دارم گمش میکنم! و دیگه هیچوقت نمیتونم اون حس رو به چیز جد
دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده -
قبلاها به روزهای چهارشنبه چنان باور داشتم که گویی آن روز به نام من بود.
بعد از گذشت دوسال فهمیدم که من حتی باور خود به روز چهارشنبه را نیز از دست دادم.