نیمه گمشده🤍🌙
𝖕𝖆𝖗𝖙 6
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبحِ روزِ بعد، حامی هنوز توی خواب بود که صدایِ بلندی از آشپزخونه اومد. با چشمهای نیمهباز بلند شد و رفت سمتِ آشپزخونه. دریا با یه قابلمه دستش، داشت توی آشپزخونه پرسه میزد.
_اگه میذاشتی بخوابم... داری چیکار میکنی؟
+عه! بیدار شدی؟ داشتم بیدارت میکردم.
_بیماری؟
+شاید. بیا صبحونه.
_الان میام.
چند دقیقه بعد، کنار هم نشستن و صبحونه خوردن. دریا که از سکوت خسته شده بود، با یه لبخندِ شیطنتآمیز گفت:
_میگم حامی...
+جانم؟
_امشب بریم پارک؟
+پارک؟
_همون پارکی که باعث شد به هم برسیم.
+حتماً.
غروب، هر دو آماده شدن و سوارِ ماشین شدن. وقتی به پارک رسیدن، روی همون نیمکتِ همیشگی نشستن و بازیِ بچهها رو تماشا میکردن. هوایِ پاییزی، برگهایِ نارنجی رو رویِ زمین پهن کرده بود. حامی چند دقیقه سکوت کرد و بعد با صدایِ لرزونی گفت:
_دریا... میخوام یه چیزی بهت بگم. لطفاً اگه نظرت منفیه، حسیِ بدی بهم پیدا نکن و دوستیمون برقرار باشه.
+بگو.
_قول میدی؟
+آره.
_ببین... من از همون اولی که دیدمت، باهات حسِ دوستی برقرار نکردم. من... من...
+تو چی؟
_دریا... من عاشقتم.
دریا چند ثانیه بهتزده بهش نگاه کرد و بعد لبخندی زد.
_حامی... راستش حسمون متقابله.
+جدی؟!
_مگه من باهات شوخی دارم؟
+پس میشه همیشه پیشم بمونی؟
_قول میدم. ولی تو هم باید قول بدی که همیشه برام شکلات و شیرکاکائو بخری.
+باشه.(با خنده)
چند دقیقه سکوتِ آرومی بینشون برقرار بود که ناگهان سایهی مردی بهشون نزدیک شد. دریا نگاه کرد و رنگ از صورتش پرید. داها بود، با چهرهای برافروخته و مشتهایِ گرهکرده.
_اینجا داری چیکار میکنی؟! این کیه؟!
+د... داها... برات توضیح میدم.
_توضیحات رو نمیخوام!
×دریا، این کیه؟
_من داداششم!
×آقایِ محترم،داداشش هستی که هستی. صداتو بیار پایین.
حامی دستِ دریا رو گرفت و پشتِ خودش قایمش کرد. داها جلو اومد و دستِ دریا رو محکم کشید.
_دستتو بکش!
+حامی... ول کن. میرم باشه. وسایلم رو بعداً برام بیار.
_ولی...
+باشه؟
_باشه.
داها دریا رو کشوند سمتِ ماشین و رفتن. دریا توی ماشین نشست و به پنجره خیره شد. میدونست که تازه اولِ ماجراست...
«نیمه گمشده🤍🌙»
«به قلم فاطیما🪄»
_فاطی پارتتتتتت بده تورخدااااا پارتتتت میخوایممممم
+منم نظر میخاممممممممممم
_بوخدا پارتت عالیه اصلا حرف نداره فاطی دارم دق میکنم پارت بدهههه
+مطمئنی؟ببین من الان پارت بدم تا فردا بیشتر دق میکنی😂💔
نیمه گمشده🤍🌙
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝖕𝖆𝖗𝖙 ۷
ماشینِ داها در خیابانهای خلوتِ شب، به سمت خونه حرکت میکرد. سکوتِ سنگینی بینِ خواهر و برادر حاکم بود. داها با مشتهای گرهکرده به جاده نگاه میکرد و دریا با چشمانی که اشک رو توش جمع شده بود، به بیرون خیره شده بود. هوایِ ماشین سنگین بود؛ سنگین از حرفهایی که زده نشده بودن.
_این کیه که باهاش بودی؟
+به تو چه؟
_دریا، به نفعته همین الان بگی چخبره
+ولم کن، چرا اینقدر بهم گیر میدی؟
داها دستش رو روی مچِ دریا گذاشت و فشار داد. دریا از درد اخمی کرد، ولی عقب نکشید.
_حرف بزن
_ایی... چیکار میکنی؟
_نمیگی؟
_دوستِمه داها، دوستم. بریم خونه، خواهش میکنم...
داها چند ثانیه بهش خیره شد، بعد با کلافگی دستش رو پس کشید و ماشین رو روشن کرد. ماشین، دوباره به حرکت افتاد. دریا دستش رو به آرامی روی مچِ قرمزش کشید و نگاهش رو دزدید.
˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.
دقایقی بعد ماشین جلویِ درِ خونه ایستاد. دریا بدون اینکه منتظرِ کسی باشه، پیاده شد و به سمتِ در رفت. همین که پاش رو از ماشین بیرون گذاشت، اشکهایش دیگه نمیتونستند خودشون رو نگه دارن. وارد خونه شد که مامانش، نگین، با نگرانی به سمتش اومد.
_دریا؟ چرا گریه کردی؟ چی شده؟
+از داها بپرس!
_داها، چی کار کردی با خواهرت؟
×مامان، من کاری نکردم. فقط اون با یه پسر توی پارک بود و من...
+خفه شو، داها، تو دستمو کبود کردی! به خاطر چی؟! به خاطر اینکه دوست دارم؟!
نگین با وحشت به سمت دریا رفت و دستش رو گرفت. کبودیِ روی مچِ دریا، همه چیز رو ثابت کرد:
_داها! تو دستِ خواهرت رو کبود کردی؟(داد)
همین که صدایِ نگین بلند شد، بابا، سعید، از اتاق بیرون اومد و با دیدنِ ماجرا، برقِ عصبانیت توی چشمهاش نشست
_داها! بیا اینجا!
+بابا، من فقط میخواستم بدونم با کی بوده...
_خواهرت رو زدی؟
+نه بابا، فقط دستش رو گرفتم که...
_بسه برو تو اتاقت!
داها با نگاهِ سرزنشآمیزِ پدر، عقب نشست و به سمتِ اتاقش رفت. دریا اما دیگه نمیتونست خودش رو کنترل کنه. با بغضی که گلویش رو میفشرد، خودش رو به آغوشِ نگین انداخت و گریه کرد. سعید با نگاهِ غمگین به دخترش نگاه کرد و با لبخندی که سعی میکرد آرومش کنه
_برو تو اتاقت، عزیزم. استراحت کن. فردا همه چی رو درست میکنیم.
دریا بدون اینکه حرفی بزنه، رفت سمتِ اتاقش. در رو بست و پشتش رو به در تکیه داد. کمکم روی زمین نشست و زانوهایش رو بغل کرد. صورتش رو لای دستانش پنهان کرد و اشکهایش، بیصدا روی گونههاش جاری شد.
_چرا باید اینجوری باشه؟ چرا کسی که باید محافظم باشه، اینقدر اذیتم میکنه؟
از جاش بلند شد و رفت سمتِ تخت. روی تخته دراز کشید و به سقف خیره شد. شب، طولانیتر از همیشه بود. ولی ته دلش، یه جرقهی کوچک امید هنوز زنده بود: «حامی... فقط تو میتونی بهم آرامش بدی.»
«نیمه گمشده 🤍🌙»
«به قلم فاطیما🪄»