eitaa logo
نیمه گمشده🤍🌙نفور
213 دنبال‌کننده
54 عکس
61 ویدیو
0 فایل
•﷽• رُمانِ‌آنلاینِ؛نیمِهٔ گُمشُدِه¹🤍🌙𓏲ּ˙.⋆ رُمان نیمِهٔ گُمشُدِه² و رُمان عِشقِ اِجباري؛بِزودي𓏲ּ˙.⋆ نِویسَندِه:فآطیمآ✍🏻𓏲ּ˙.⋆ شروعِ نِویسَندِگي؛1404/10/10🍃 کپی از رمان پیگرد قانونی دارد! #تابع_قوانین_ایتا 🎀 ࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪
مشاهده در ایتا
دانلود
نیمه گمشده🤍🌙 𝖕𝖆𝖗𝖙 6 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ صبحِ روزِ بعد، حامی هنوز توی خواب بود که صدایِ بلندی از آشپزخونه اومد. با چشم‌های نیمه‌باز بلند شد و رفت سمتِ آشپزخونه. دریا با یه قابلمه دستش، داشت توی آشپزخونه پرسه میزد. _اگه میذاشتی بخوابم... داری چیکار میکنی؟ +عه! بیدار شدی؟ داشتم بیدارت میکردم. _بیماری؟ +شاید. بیا صبحونه. _الان میام. چند دقیقه بعد، کنار هم نشستن و صبحونه خوردن. دریا که از سکوت خسته شده بود، با یه لبخندِ شیطنت‌آمیز گفت: _میگم حامی... +جانم؟ _امشب بریم پارک؟ +پارک؟ _همون پارکی که باعث شد به هم برسیم. +حتماً. غروب، هر دو آماده شدن و سوارِ ماشین شدن. وقتی به پارک رسیدن، روی همون نیمکتِ همیشگی نشستن و بازیِ بچه‌ها رو تماشا میکردن. هوایِ پاییزی، برگ‌هایِ نارنجی رو رویِ زمین پهن کرده بود. حامی چند دقیقه سکوت کرد و بعد با صدایِ لرزونی گفت: _دریا... میخوام یه چیزی بهت بگم. لطفاً اگه نظرت منفیه، حسیِ بدی بهم پیدا نکن و دوستیمون برقرار باشه. +بگو. _قول میدی؟ +آره. _ببین... من از همون اولی که دیدمت، باهات حسِ دوستی برقرار نکردم. من... من... +تو چی؟ _دریا... من عاشقتم. دریا چند ثانیه بهت‌زده بهش نگاه کرد و بعد لبخندی زد. _حامی... راستش حسمون متقابله. +جدی؟! _مگه من باهات شوخی دارم؟ +پس میشه همیشه پیشم بمونی؟ _قول میدم. ولی تو هم باید قول بدی که همیشه برام شکلات و شیرکاکائو بخری. +باشه.(با خنده) چند دقیقه سکوتِ آرومی بینشون برقرار بود که ناگهان سایه‌ی مردی بهشون نزدیک شد. دریا نگاه کرد و رنگ از صورتش پرید. داها بود، با چهره‌ای برافروخته و مشت‌هایِ گره‌کرده. _اینجا داری چیکار میکنی؟! این کیه؟! +د... داها... برات توضیح میدم. _توضیحات رو نمیخوام! ×دریا، این کیه؟ _من داداششم! ×آقایِ محترم،داداشش هستی که هستی. صداتو بیار پایین. حامی دستِ دریا رو گرفت و پشتِ خودش قایمش کرد. داها جلو اومد و دستِ دریا رو محکم کشید. _دستتو بکش! +حامی... ول کن. میرم باشه. وسایلم رو بعداً برام بیار. _ولی... +باشه؟ _باشه. داها دریا رو کشوند سمتِ ماشین و رفتن. دریا توی ماشین نشست و به پنجره خیره شد. میدونست که تازه اولِ ماجراست... «نیمه گمشده🤍🌙» «به قلم فاطیما🪄»
_فاطی پارتتتتتت بده تورخدااااا پارتتتت میخوایممممم +منم نظر میخاممممممممممم
_بوخدا پارتت عالیه اصلا حرف نداره فاطی دارم دق میکنم پارت بدهههه +مطمئنی؟ببین من الان پارت بدم تا فردا بیشتر دق میکنی😂💔
نیمه گمشده🤍🌙 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝖕𝖆𝖗𝖙 ۷ ماشینِ داها در خیابانهای خلوتِ شب، به سمت خونه حرکت میکرد. سکوتِ سنگینی بینِ خواهر و برادر حاکم بود. داها با مشتهای گرهکرده به جاده نگاه میکرد و دریا با چشمانی که اشک رو توش جمع شده بود، به بیرون خیره شده بود. هوایِ ماشین سنگین بود؛ سنگین از حرفهایی که زده نشده بودن. _این کیه که باهاش بودی؟ +به تو چه؟ _دریا، به نفعته همین الان بگی چخبره +ولم کن، چرا اینقدر بهم گیر میدی؟ داها دستش رو روی مچِ دریا گذاشت و فشار داد. دریا از درد اخمی کرد، ولی عقب نکشید. _حرف بزن _ایی... چیکار میکنی؟ _نمیگی؟ _دوستِمه داها، دوستم. بریم خونه، خواهش میکنم... داها چند ثانیه بهش خیره شد، بعد با کلافگی دستش رو پس کشید و ماشین رو روشن کرد. ماشین، دوباره به حرکت افتاد. دریا دستش رو به آرامی روی مچِ قرمزش کشید و نگاهش رو دزدید. ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. دقایقی بعد ماشین جلویِ درِ خونه ایستاد. دریا بدون اینکه منتظرِ کسی باشه، پیاده شد و به سمتِ در رفت. همین که پاش رو از ماشین بیرون گذاشت، اشکهایش دیگه نمیتونستند خودشون رو نگه دارن. وارد خونه شد که مامانش، نگین، با نگرانی به سمتش اومد. _دریا؟ چرا گریه کردی؟ چی شده؟ +از داها بپرس! _داها، چی کار کردی با خواهرت؟ ×مامان، من کاری نکردم. فقط اون با یه پسر توی پارک بود و من... +خفه شو، داها، تو دستمو کبود کردی! به خاطر چی؟! به خاطر اینکه دوست دارم؟! نگین با وحشت به سمت دریا رفت و دستش رو گرفت. کبودیِ روی مچِ دریا، همه چیز رو ثابت کرد: _داها! تو دستِ خواهرت رو کبود کردی؟(داد) همین که صدایِ نگین بلند شد، بابا، سعید، از اتاق بیرون اومد و با دیدنِ ماجرا، برقِ عصبانیت توی چشمهاش نشست _داها! بیا اینجا! +بابا، من فقط میخواستم بدونم با کی بوده... _خواهرت رو زدی؟ +نه بابا، فقط دستش رو گرفتم که... _بسه برو تو اتاقت! داها با نگاهِ سرزنشآمیزِ پدر، عقب نشست و به سمتِ اتاقش رفت. دریا اما دیگه نمیتونست خودش رو کنترل کنه. با بغضی که گلویش رو میفشرد، خودش رو به آغوشِ نگین انداخت و گریه کرد. سعید با نگاهِ غمگین به دخترش نگاه کرد و با لبخندی که سعی میکرد آرومش کنه _برو تو اتاقت، عزیزم. استراحت کن. فردا همه چی رو درست میکنیم. دریا بدون اینکه حرفی بزنه، رفت سمتِ اتاقش. در رو بست و پشتش رو به در تکیه داد. کمکم روی زمین نشست و زانوهایش رو بغل کرد. صورتش رو لای دستانش پنهان کرد و اشکهایش، بیصدا روی گونههاش جاری شد. _چرا باید اینجوری باشه؟ چرا کسی که باید محافظم باشه، اینقدر اذیتم میکنه؟ از جاش بلند شد و رفت سمتِ تخت. روی تخته دراز کشید و به سقف خیره شد. شب، طولانیتر از همیشه بود. ولی ته دلش، یه جرقهی کوچک امید هنوز زنده بود: «حامی... فقط تو میتونی بهم آرامش بدی.» «نیمه گمشده 🤍🌙» «به قلم فاطیما🪄»
روز همگیتون مبارک باشه❤️✨