رمانت🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐 قلمت🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐 خلاصه رمانت خیلی قشنگهههههه
🤍
مرسییییییی😭✨🎀
تو🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
「𝔩𝔬𝔳𝔢 𝔞𝔫𝔡 𝔥𝔞𝔱𝔢」
«مطمئنی ما فقط دوستیم؟»
بعضی آدمها نه از راه میرسند،
که از میانِ نتهای یک آهنگ، آرام میشوند توی دلت.
«به خاطر کسی که حامیم شد...»
یک قرارِ شببارانی،
یک عشقِ ناگهانی،
یک انتخابِ سخت.
«تو خودتو به آب و آتیش زدی برای یه بازی! یه بازی بچگونه که از سر هوس شکل گرفت!»
بینِ گیتارش و قلبِ من، فقط یک نت فاصله بود...
لینک چنل "@Love_and_hate1"
به قلمِ؛ ℌ𝔞𝔫𝔦𝔢𝔥 🖤✨
نیمه گمشده🤍🌙نفور
زهر*مار، شلیلمر*ده🗿. ۱۲_۱۳روزهپارتندادی🗿💔.
خو حوصلم نمیشه😔
نیمه گمشده🤍🌙
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝖕𝖆𝖗𝖙 64
در رو باز کرد.
و چیزی که دید، تمامِ خونِ وجودش رو منجمد کرد.
دریا روی تخت نشسته بود. گونهاش کبود و گوشهی لبش با خونِ خشکیده، چشمانی که از ترس و خستگی خالی شده بودن.
حامی بدون اینکه کلمهای بگه، آروم رفت کنار دریا روی لبه تخت نشست.
دریا با نگاهِ ماتش بهش خیره شد، انگار باور نمیکرد که حامی روبرویش نشسته.
_حامی...چطوری اینجا رو پیدا کردی؟
+مهم نیست. خوبی؟ چیشده؟ کی باهات اینکارو کرده؟
دریا سرش رو پایین انداخت و اشک از گوشهی چشمش چکید. حامی دستش رو دراز کرد و صورتش رو به آرومی به سمت خودش چرخوند.
+حامی: دیگه تموم شد، دریا. من اینجام که ببرمت.
_نمیتونی، حامی... اون اگه بفهمه...
+بذار بفهمه. دیگه نباید ازش بترسیم.
همین که حامی این حرف رو زد، صدای قدمها از پشتِ در اومد. در باز شد و آراد با لبخندی سرد وارد اتاق شد. چند قدمی جلوتر اومد و پشتِ در ایستاد، دستهاش رو توی جیبش فرو کرده بود و نگاهش مثل همیشه، پر از تهدید بود.
_چه خبره اینجا؟ جلسهی خصوصی؟
حامی بیتوجه به حرفش، ادامه داد و به دریا نگاه کرد.
+حامی: پاشو، دریا. باید بریم
آراد نگاهش رو به دریا دوخت. چشمهاش میگفت که اگه یه قدم برداره، همهچیز رو خراب میکنه. دستش رو از جیبش درآورد و با انگشت اشاره، روی گردنش خطی کشید. تهدیدی خاموش و ترسناک.
دریا دید که حامی چیزی ندید. نگاهش به حامی بود و دستی که به سمتش دراز کرده بود. ولی دریا دیگه نمیتونست ریسک کنه.
با بغضی که داشت خفهاش میکرد، رو به حامی گفت:
_نمیتونم بیام... برو حامی. تمومش کن.
حامی با تعجب بهش نگاه کرد.
+چی میگی؟!
_گفتم برو. من نمیام.
+دریا، نگاه کن به من. این حرف تو نیست.
_قبول که باید تمومش کنیم
حامی چند ثانیه بهش خیره شد، بعد با ناامیدی از جاش بلند شد و به سمت در رفت. وقتی به آراد رسید، ایستاد و با صدای آرومی لـ..ـب زد:
_اگه یه مو از سرش کم بشه، خودم میکشمت. نه پلیس، نه هیچکس.
و از اتاق خارج شد. دریا، همانطور که نشسته بود، به درِ بسته خیره شد و اشکهاش، بیصدا روی گونههاش جاری شد...
آراد هنوز ایستاده بود، لبخندِ سردش روی لب، و نگاهش به دریا، مثل همیشه، پر از مالکیت.
_بهت گفتم که به جایی نمیرسی، دریا.
+میدونم. ولی اون نمیدونه که من برای نجاتش، همهچیز رو میدم.
ناگهان آراد با دستاش کل دکوری و وسایل اتاق رو به هم ریخت صدایِ برخوردِ دکوری های شیشه ای و سفالی با زمین در اتاق پیچید و دریا با ترس جمع شد.
_خفه شو! تو فکر میکنی با این حرفایِ شعاری میتونی منو عوض کنی؟! من همهچیز رو برات فدا کردم، دریا! همهچیز رو! تو میدونی که اگه بخوام، میتونم هم تو و هم اون خری که عاشقش شدی رو نابود کنم! ولی من این کارو نمیکنم... نه به خاطر تو، به خاطر خودم. چون میخوام ببینم که چقدر میتونی جلویِ من دوام بیاری. میخوام ببینم که کی به زانو در میای و التماس میکنی که ولت کنم. ولی بدون که هیچوقت ول نمیکنم. تا وقتی که نفس بکشم، تو مالِ منی. اینو خوب به خاطر بسپار!(داد)
دریا با چشمانی که از اشک پر شده بود، نگاهش کرد. دیگه نه ترسی داشت، نه امیدی. فقط یه خستگیِ عمیق که از تهِ وجودش داشت بیرون میزد.
_میدونم. ولی من هیچوقت جلوی تو به زانو در نمیام، مگر برای نجاتِ حامی
آراد از عصبانیت سرخ شده بود اولین باری هست که یکی تونسته اینهمه تخس و لجباز باشه.اونم در برابر کی؟آراد فرامرزی،یه آدم متبکر و مغرور،
آراد که دیگه سعی میکرد خودشو کنترل کنه. لبخندی سرد زد و از اتاق خارج شد. دریا تنها ماند، با خورده شیشه هایی که جلوی پایش پهن شده و آیندهای که هیچکس نمیدونست به کجا ختم میشه...
«نیمه گمشده 🤍🌙»
«به قلم فاطیما🪄»