eitaa logo
نیمه گمشده🤍🌙نفور
216 دنبال‌کننده
54 عکس
61 ویدیو
0 فایل
•﷽• رُمانِ‌آنلاینِ؛نیمِهٔ گُمشُدِه¹🤍🌙𓏲ּ˙.⋆ رُمان نیمِهٔ گُمشُدِه² و رُمان عِشقِ اِجباري؛بِزودي𓏲ּ˙.⋆ نِویسَندِه:فآطیمآ✍🏻𓏲ּ˙.⋆ شروعِ نِویسَندِگي؛1404/10/10🍃 کپی از رمان پیگرد قانونی دارد! #تابع_قوانین_ایتا 🎀 ࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪
مشاهده در ایتا
دانلود
گفته‌شدن‌این‌جمله‌ازطرف‌فاطیمامعجزس🗿💔.
نیمه گمشده🤍🌙نفور
حق🤣🤣🤣🤣
زهر*مار، شلیلمر*ده🗿. ۱۲_۱۳روزه‌پارت‌ندادی🗿💔.
نیمه گمشده🤍🌙 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝖕𝖆𝖗𝖙 64 در رو باز کرد. و چیزی که دید، تمامِ خونِ وجودش رو منجمد کرد. دریا روی تخت نشسته بود. گونه‌اش کبود و گوشه‌ی لبش با خونِ خشکیده، چشمانی که از ترس و خستگی خالی شده بودن. حامی بدون اینکه کلمه‌ای بگه، آروم رفت کنار دریا روی لبه تخت نشست. دریا با نگاهِ ماتش بهش خیره شد، انگار باور نمی‌کرد که حامی روبرویش نشسته. _حامی...چطوری اینجا رو پیدا کردی؟ +مهم نیست. خوبی؟ چیشده؟ کی باهات اینکارو کرده؟ دریا سرش رو پایین انداخت و اشک از گوشه‌ی چشمش چکید. حامی دستش رو دراز کرد و صورتش رو به آرومی به سمت خودش چرخوند. +حامی: دیگه تموم شد، دریا. من اینجام که ببرمت. _نمیتونی، حامی... اون اگه بفهمه... +بذار بفهمه. دیگه نباید ازش بترسیم. همین که حامی این حرف رو زد، صدای قدم‌ها از پشتِ در اومد. در باز شد و آراد با لبخندی سرد وارد اتاق شد. چند قدمی جلوتر اومد و پشتِ در ایستاد، دستهاش رو توی جیبش فرو کرده بود و نگاهش مثل همیشه، پر از تهدید بود. _چه خبره اینجا؟ جلسه‌ی خصوصی؟ حامی بی‌توجه به حرفش، ادامه داد و به دریا نگاه کرد. +حامی: پاشو، دریا. باید بریم آراد نگاهش رو به دریا دوخت. چشمهاش می‌گفت که اگه یه قدم برداره، همه‌چیز رو خراب میکنه. دستش رو از جیبش درآورد و با انگشت اشاره، روی گردنش خطی کشید. تهدیدی خاموش و ترسناک. دریا دید که حامی چیزی ندید. نگاهش به حامی بود و دستی که به سمتش دراز کرده بود. ولی دریا دیگه نمی‌تونست ریسک کنه. با بغضی که داشت خفه‌اش میکرد، رو به حامی گفت: _نمیتونم بیام... برو حامی. تمومش کن. حامی با تعجب بهش نگاه کرد. +چی میگی؟! _گفتم برو. من نمیام. +دریا، نگاه کن به من. این حرف تو نیست. _قبول که باید تمومش کنیم حامی چند ثانیه بهش خیره شد، بعد با ناامیدی از جاش بلند شد و به سمت در رفت. وقتی به آراد رسید، ایستاد و با صدای آرومی لـ..ـب زد: _اگه یه مو از سرش کم بشه، خودم می‌کشمت. نه پلیس، نه هیچکس. و از اتاق خارج شد. دریا، همان‌طور که نشسته بود، به درِ بسته خیره شد و اشک‌هاش، بی‌صدا روی گونه‌هاش جاری شد... آراد هنوز ایستاده بود، لبخندِ سردش روی لب، و نگاهش به دریا، مثل همیشه، پر از مالکیت. _بهت گفتم که به جایی نمیرسی، دریا. +میدونم. ولی اون نمیدونه که من برای نجاتش، همه‌چیز رو میدم. ناگهان آراد با دستاش کل دکوری و وسایل اتاق رو به هم ریخت صدایِ برخوردِ دکوری های شیشه ای و سفالی با زمین در اتاق پیچید و دریا با ترس جمع شد. _خفه شو! تو فکر میکنی با این حرفایِ شعاری میتونی منو عوض کنی؟! من همه‌چیز رو برات فدا کردم، دریا! همه‌چیز رو! تو میدونی که اگه بخوام، میتونم هم تو و هم اون خری که عاشقش شدی رو نابود کنم! ولی من این کارو نمیکنم... نه به خاطر تو، به خاطر خودم. چون میخوام ببینم که چقدر میتونی جلویِ من دوام بیاری. میخوام ببینم که کی به زانو در میای و التماس میکنی که ولت کنم. ولی بدون که هیچوقت ول نمیکنم. تا وقتی که نفس بکشم، تو مالِ منی. اینو خوب به خاطر بسپار!(داد) دریا با چشمانی که از اشک پر شده بود، نگاهش کرد. دیگه نه ترسی داشت، نه امیدی. فقط یه خستگیِ عمیق که از تهِ وجودش داشت بیرون میزد. _میدونم. ولی من هیچوقت جلوی تو به زانو در نمیام، مگر برای نجاتِ حامی آراد از عصبانیت سرخ شده بود اولین باری هست که یکی تونسته اینهمه تخس و لجباز باشه.اونم در برابر کی؟آراد فرامرزی،یه آدم متبکر و مغرور، آراد که دیگه سعی میکرد خودشو کنترل کنه. لبخندی سرد زد و از اتاق خارج شد. دریا تنها ماند، با خورده شیشه هایی که جلوی پایش پهن شده و آینده‌ای که هیچ‌کس نمی‌دونست به کجا ختم میشه... «نیمه گمشده 🤍🌙» «به قلم فاطیما🪄»
نیمه گمشده🤍🌙 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝖕𝖆𝖗𝖙 65 دریا همچنان روی تخت نشسته بود و به خرده‌های شیشه‌هایی که جلوی پایش پهن شده بود، خیره ماند. دستش را به آرامی به سمت یکی از تکه‌های شیشه برد، اما در آخرین لحظه منصرف شد. اشک‌هایش دیگر جاری نبود؛ خشک شده بودند، مثل تمام امیدهایی که روزی در دلش جوانه زده بودند. نفس عمیقی کشید ، با خودش لـ..ـب زد: _چقدر می‌تونم تحمل کنم؟ از تخت بلند شد و با احتیاط از میان خرده‌های شیشه گذشت. پاهایش برهنه بود و هر قدم، ترس از بریدگی را با خودش به همراه داشت، اما انگار دیگر برایش مهم نبود. به پنجره رسید و پرده را کنار زد. بیرون، شهر در زیر نورِ مهتاب آرام گرفته بود. خیابان‌ها خلوت بودند و هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید. اما دریا می‌دانست که این سکوت، فریبنده است. درست مثل آرامش قبل از طوفان. به یاد حامی افتاد. به یاد نگاهش وقتی که از اتاق خارج شد. نگاهی که پر از دلشکستگی و ناامیدی بود. حامی فکر می‌کرد که همه‌ی این ماه‌ها، دریا فقط به خاطر ترس از آراد، به او پناه برده بود. حامی نمی‌دانست که دریا دارد از او محافظت می‌کند، حتی به قیمت نابودی خودش. بعد با دست‌های لرزان، روی تخت نشست. ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. صبحِ فردا، دریا با قلبی که از ترس و امید تند می‌زد، از اتاق خارج شد. آراد در آشپزخانه بود. با بی‌تفاوتی نگاهش کرد _کجا؟ +پیش درسا _زود بیا دریا از خانه بیرون زد. اما نه به سمت خونه درسا او تصمیم گرفته بود که اینبار، به جای فرار، به جنگ برود. گوشی را برداشت و شماره‌ی حامی را گرفت. دستش می‌لرزید. چند بوق و بعد، صدای گرفته‌ی حامی: _الو؟ +حامی... منم، دریا. سکوتِ سنگینی افتاد. بعد صدای سردِ حامی: _چرا زنگ زدی؟ +حامی... من بهت دروغ گفتم. _درباره‌ی چی؟ +درباره‌ی همه‌چیز. درباره‌ی اینکه چرا رفتم، چرا برگشتم، چرا گفتم دوستت ندارم. همه‌ش دروغ بود. _پس حقیقت چیه؟ +حامی... من از آراد می‌ترسم. ازش متنفرم. اون منو تهدید کرده که اگه به تو برگردم، تو رو میکشه. به خاطر همین رفتم. به خاطر همین گفتم که دوستت ندارم. ولی این دروغ بود، حامی. من هنوز عاشقتم. چند ثانیه سکوت. بعد صدای حامی که با خشم و ناامیدی می‌لرزید: _دوباره؟ بازم همین حرفا؟ +حامی، لطفاً گوش کن... _بسه، دریا. دیگه بس. هر دفعه که میام به خودم قول میدم که دیگه حرفات رو باور نکنم، ولی بازم اسیرت میشم. اینبار دیگه نه. +حامی، اینبار جدی میگم... _همیشه جدی میگی. آخرش هم که میشه، میری. یا آراد، یا خودت، یا هرچی. ولی من دیگه نمی‌تونم. بغضش باعث شد مکث کند ولی ادامه داد _دریا، من دیگه به تو اعتماد ندارم. نه به حرفات، نه به نگاهت، نه به هیچ چیزت. این آخرین باره که صدات رو میشنوم. +حامی، لطفاً... _خدافظ، دریا. و تلفن رو قطع کرد. دریا با گوشی در دست، به دیوار خیره شد. چند ثانیه بعد، وقتی دوباره شماره‌ی حامی رو گرفت ولی در دسترس نبود حامی بلاکش کرده بود. «نیمه گمشده 🤍🌙» «به قلم فاطیما🪄»
توروخداااا پارت بدهههههه 🤍 از بعد از ظهر تا حالا وقت داشتین بعد کلا همین یدونه پیام تو ناشناسه🗿 کاملا منطقی🗿🗿
گپ و امشب زدیم تازه تاسیسه حمایت میکنی ؟ https://eitaa.com/joinchat/3529508577C2e41de37f8 🤍 حمایت شه دخترااا
نیمه گمشده🤍🌙 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝖕𝖆𝖗𝖙 66 دریا گوشی را روی زمین انداخت و اشک‌هاش، اینبار بی‌صدا و بی‌امان، جاری شد. صدای سردِ خدافظیِ حامی هنوز توی گوشش می‌پیچید، مثل زخمی که هر بار که نفس می‌کشید، عمیق‌تر می‌شد. چند ثانیه مکث کرد، انگار که هنوز منتظر بود حامی برگردد و بگوید که شوخی کرده. ولی می‌دانست که اینبار نه. اینبار، همه‌چیز واقعی بود. با قدم‌های سنگین به سمت پارکی رفت. بیرون، خیابان‌های ترکیه زیر نورِ غروب، آرام و بی‌تفاوت بودند. هیچ‌کس نمی‌دانست که اینجا، یک قلب دارد تکه‌تکه می‌شود. دریا پیشانی‌اش را به ساعدش تکیه داد و چشمانش را بست. سعی کرد به چیزهای خوب فکر کند؛ به لبخند حامی، به نوازش‌هایش، به روزهایی که هنوز همه‌چیز ساده بود. اما هر بار که چشمانش را باز می‌کرد، واقعیت مثل یک مشت به صورتش می‌کوبید. دستش را از روی پیشانی اش برداشت و با انگشت هایش شقیقه های خود را آرام فشار میداد. انگار که می‌خواست بگوید دیگر هیچ اثری از او در زندگیش نمانده. ولی می‌دانست که اینطور نیست. حامی همیشه توی قلبش بود، حتی اگر دیگر نمی‌خواست او را ببیند. بلند شد، به خانه برگشت و بدون هیچ اهمیتی به آراد به داخل اتاقش رفت و در رو بر هم کوبید، ناگهان صدایی از پشت در آمد قلبش تند زد.در باز شد، آراد بود. با لبخندی که به‌هیچ‌وجه گرم نبود. _چرا اینجوری نشستی؟ گریه کردی؟ دریا سریع اشک‌هایش را پاک کرد و با بی‌تفاوتی که پشتش زخم‌های عمیقی پنهان بود ادامه داد: +چیزی نیست. خسته بودم. _خسته؟یا حامی رو از دست دادی؟ دریا نگاهش را از آراد دزدید و به پنجره خیره شد. نمی‌خواست ضعفش را به او نشان دهد. اما آراد همان‌طور که ایستاده بود، ادامه داد: _دریا. فقط تو بودی که عاشقش شدی.دیدی که، اون حتی اصرار به رفتنت نکرد، رهات کرده +تو هیچی از عشق نمیدونی. تو فقط بلدی خراب کنی، تهدید کنی، و آدم‌ها رو توی زندانِ خودت نگه داری.(عصبانیت) _زندان؟ این خونه‌ست، دریا. خونه‌ی خودمونه. و تو زنمی، نه یه زندانی. ولی اگه دوست داری نقشِ زندانی رو بازی کنی، من هم می‌تونم خیلی راحت‌تر از این حرفت رو عملی کنم. دستش رو دراز کرد و صورت دریا رو گرفت و به زور به سمت خودش چرخوند: _یادت باشه، من هیچوقت بهت اجازه نمیدم که بری. نه به خاطر عشق، به خاطرِ این که تو مالِ منی. و هیچ‌کس، نه حامی، نه هیچ‌کس دیگه، نمی‌تونه اینو تغییر بده. +مال تو؟ من مال هیچ‌کس نیستم، آراد. نه مال تو، نه مال حامی. من فقط مالِ خودم هستم. ولی تو انقدر خری که اینو نمی‌فهمی. آراد لبخندی سرد زد و بدون اینکه جوابی بده، از اتاق خارج شد. دریا نفس عمیقی کشید و به پشت در تکیه داد. حالا دیگر کاملاً تنها بود. حامی رفته بود، آراد کنترلش می‌کرد، و او وسطِ این همه شلوغی، هیچ‌کس را نداشت. ساعتها گذشت. دریا روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود. هیچ چیزی نمی‌توانست ذهنش را آرام کند. نه موسیقی، نه کتاب، نه حتی خواب. فقط فکر می‌کرد. به حامی فکر می‌کرد که حالا در این فاصله محشتناک از اون نفرت دارد. به حامی فکر می‌کرد که شاید دیگر هیچوقت بهش فرصتِ توضیح ندهد. به حامی فکر می‌کرد که داشت از ته دل دوستش داشت، ولی حالا، همه‌چیز تموم شده بود. ناگهان، صدای قدم‌های آراد را از پشت در شنید. اما اینبار قدم‌هایش تندتر و سنگین‌تر بود. دریا با ترس به سمت در نگاه کرد. در باز شد _دریا تو فکر کردی می‌تونی با من بازی کنی؟ فکر کردی که می‌تونی پشتِ سرم به حامی زنگ بزنی و من نفهمم؟(داد) +چ... چی میگی؟(ترس) _همه‌چیز رو می‌دونم! همه‌چیز رو! تو گفتی که دوستش نداری، ولی پشتِ سرم بهش زنگ زدی. تو گفتی که تمومش کردی، ولی دوباره سعی کردی بهش برگردی!(داد) +آراد... من فقط می‌خواستم...(ترس) _خفه شو! دیگه نمی‌خوام حرفت رو بشنوم. از امشب، دیگه از خونه بیرون نمیای. نه پیش درسا، نه به هیچ‌جا. تا وقتی که یاد بگیری که مالِ کسی هستی که کنارته.(داد) آراد با عصبانیت از اتاق خارج شد و اینبار، صدای قفل شدن در، مثلِ زنگِ مرگ توی گوشِ دریا پیچید. دریا روی تخت نشست، زانوهایش را بغل کرد و صورتش را در میان دستانش پنهان کرد. اشک‌هایش، اینبار نه از ترس، بلکه از تنهایی بود. از اینکه هیچ‌کس نبود که دستش را بگیرد، از اینکه حامی دیگر به حرفش گوش نمی‌دهد، از اینکه آراد هر روز. دیوارهای زندانی که برایش ساخته بود. محکم‌تر می‌کرد. و در تاریکیِ اتاق، تنها چیزی که می‌توانست بشنود، صدایِ قلبِ خودش بود که آرام‌آرام، داشت از تپش می‌افتاد. «نیمه گمشده 🤍🌙» «به قلم فاطیما🪄»