eitaa logo
ادراکات | فاطمه رایگانی
4.9هزار دنبال‌کننده
126 عکس
52 ویدیو
0 فایل
دست‌نوشته‌های یک دانشجوی ابدی فلسفه اینجا شنوندهٔ نظراتتون هستم: @raygani70
مشاهده در ایتا
دانلود
۱. امروز، سالروز مباهله بود؛ وقتی پیامبر اسلام هرچه توانست با مسیحیان نجران درباره حقانیت اسلام گفتگو کرد و آنان قانع نشدند، پپیشنهاد مباهله داد: «هر دو طرف عزیزترین افرادشان را بیاورند، و از خدا بخواهند که دروغ‌گو را نابود کند.» و خودش فقط چهار نفر را آورد: علی، فاطمه، حسن و حسین. عزیزترین‌هایش… وقتی مسیحیان دیدند که پیامبر، نزدیک‌ترین کسانش را آورده و اهل‌بیت او با چهره‌ای مصمم وارد میدان شده‌اند، ترسیدند. عقب کشیدند. و مباهله نکردند… ۲. خبرنگار از زن پرسید: این چند روز آسمان تهران دائما زیر فشار و تهدید اسرائیل بوده. در این شرایط بچه‌هایت را آوردی نترسیدی دوباره بزند؟ زن با غیظ جواب داد: اولا که جراتش را ندارد. ثانیا از چه بترسم وقتی حق با ماست؟ او انگار به همراه همهٔ مردمی که با خانواده آمده‌ بودند نماز جمعه، مباهله را در قرن جدید تکرار می‌کرد. هرکس که طرف حق است با عزیزترین‌هایش می‌آید… ۳. امید در سنت‌های الهی محصول اطمینان به حصول حتمی قریب‌الوقوع در میدان مادی نیست. مؤمن امید دارد چون مطمئن است آنچه برایش می‌جنگد و برای رسیدن به آن تلاش می‌کند ارزش این همه سختی را دارد. حتی اگر نشد، او برای چیز درستی جنگیده! این همهٔ تفاوت طرف درست ماجرا با دشمن مقابلش است؛ همهٔ چیزی که باعث می‌شود از آوردن عزیزترین‌هایش نترسد و سنگین‌ترین هزینه‌ها را مشتاقانه بدهد؛ چون حتم دارد همه را هم که ببازد مهم‌ترین چیز را به دست آورده؛ قرار گرفتن در صف آن‌هایی که برای خدا شمشیر می‌زنند... @edraakaat
مدیرعامل شرکت آب و فاضلاب هرمزگان گفت: با تلاش بی‌وقفه و خستگی‌ناپذیر مجموعه شرکت آب و فاضلاب هرمزگان، قطعی آب ناشی از حملات جنایتکارانه بامداد دیروز آمریکا در سیریک برطرف و آب مشترکان شهر کوهستک و روستا‌های بخش بمانی در کمتر از ۱۲ ساعت وصل شد. همین‌قدر جهادی و غرورآفرین... قدرت بازدارندگی واقعی همین آدم‌‌ها هستند! @edraakaat
انقلاب که پیروز شد عده‌ای خیال می‌کردند دشمنشان نظام پهلوی بود که ساقط شد. درگیر داخل شدند. امام خمینی اما حواسش جمع بود. می‌گفت: آمریکا شیطان بزرگ است. کسی خیال نکند دورهٔ مبارزه سر آمده. «جنگ بزرگ» با «دشمن بزرگ» در پیش است و «آدم بزرگ» می‌خواهد. دشمن بزرگ که پیش چشمت باشد قد و قواره‌ات را باید به اندازهٔ یک جنگ بزرگ با او بالا بکشی. بچه‌بازی نیست. ما اما خیلی‌هایمان هنوز در قوارهٔ جنگ‌های بزرگ با دشمن‌های بزرگ نیستیم. عادت کرده‌ایم خونمان را در جنگ‌های کوچک بریزیم. سختمان است خودمان را برسانیم به قوارهٔ میدان‌های بزرگ. برای همین ترجیح می‌دهیم «عدو قریب» بسازیم و همان زدوخوردهای کودک‌وارانه برای اهداف کوچک را ادامه دهیم. اسمش را هم بگذاریم جهاد و مبارزه با بی‌بصیرتی که از زشتی و بی‌مقداری حقیقت کارمان خیلی دردمان نیاید. به هرحال کوچک‌ماندن درد دارد. بعضی‌ها دردش را با تلاش برای بزرگ‌شدن درمان می‌کنند و بعضی‌ها هم با مسکن بازی با الفاظ و ساختن ژست‌های پوشالی. خدا کمک کند توفیق جنگیدن در میدان‌های بزرگ را داشته باشیم و خونمون در کتک‌کاری‌های جلوی مدرسه هدر نرود... @edraakaat
-5653890548378755328_122029991985408.mp3
زمان: حجم: 20.5M
ما همه می‌دانیم که با دشمن دروغگو و بدعهدی طرفیم که اعتمادی به هیچ به حرفش نیست. پس باید نگران باشیم. از طرفی می‌دانیم خیابان عرصه نبرد با دشمن است نه با خودمان! پس این نگرانی را چه کنیم؟ دکتر سید مجتبی عزیزی در این بیست دقیقه درباره تنظیم صبر و نگرانی صحبت کرده. شنیدنش حتما مفید است. @edraakaat
منطقی نیست آدم به حرف‌های مسوولین کشور خودش بیشتر از حرف‌های ترامپ اعتماد داشته باشه؟ سوالمه واقعا استفهام انکاری نیست!
پارسال همین موقع‌ها بود. چند ساعتی می‌شد رسیده بودم نجف و دور از التهاب تهران توانسته بودم بعد از نماز صبح کمی چشم‌هایم‌ را روی هم بگذارم. زنگ‌های پشت سر هم تلفن اما امان نداد. بی‌ربط‌ترین آدم‌ها و دوست‌ها و فامیل‌ها داشتند سراغم می‌گرفتند و من نمیفهمیدم چرا. تا این که نوتیف پیام‌ها به فاصلهٔ چند دقیقه دنیا را روی سرم آوار کرد. خبر حمله، شهادت سلامی، شهادت باقری، انفجار بعدی، شهادت طهرانچی، شهادت عباسی، انفجار بعدی، شهادت بعدی... با خودم می‌گفتم «انّا لَمُدْرَکون»؛ تمام شدیم، دیگر چیزی از این مملکت نخواهد ماند. در یک لحظه همه چیزمان را گرفتند. گریه نفسم را گرفته بود. چند ساعت بعد اما ورق کم‌کم برگشت. حکم انتصاب‌های جدید آقا، جایگزین‌شدن فرماندهان، پیام رهبری، آغاز حملهٔ ایران... اشتباه می‌کردم. همه چیزمان آن روز «آقا» بود که عصا بلند کرده بود و داشت چیزهای دیگر را بر‌می‌گرداند و نبودن‌های دیگر را جبران می‌کرد. داشت پیش چشممان می‌آورد که «کَلّا، إنّ مَعي ربی سیهدین...». آن موقع فهمیدم خوشبختی یعنی رهبر داشتن... یعنی زندگی‌کردن زیر سایهٔ کسی که قدرت ایمان و اراده‌اش ریشهٔ هر ناامیدی‌ای را بزند و پشت سرش میلیون‌ها ارادهٔ دیگر را برای دفاع از وطن بسیج کند. از آن روز به بعد دیگر انگار در دنیا هیچ کاری نداشتم جز مراقبت‌کردن‌ از این خوشبختی؛ به‌جا آوردن حق معاصرت با او... ۹ ماه گذشت، ۹ اسفند رسید، تیر خلاص را زدند، امیدمان را گرفتند، عمود خیمه افتاد، زمین زیر پایمان لرزید، خوشبختی‌مان انتهای خیابان فلسطین آوار شد. دم سحر مثل کسانی که دیگر هیچ چیز برای از دست‌دادن ندارند به سر زنان پناه بردیم به خیابان...شاید برای ضجه‌های آخر و تماشای تمام‌شدن همه چیز. خیابان اما قیامت بود، جان بود که دور میدان انقلاب به جان‌های دیگر اضافه می‌شد برای فدا شدن، تن بود که به تن‌های دیگر وصل می‌شد برای سپر شدن... خامنه‌ای رفته بود اما انگار خودش را در دل این پیوندها برای ما به ارث گذاشته بود. او رفته بود و حالا در نبودنش خدا این مردم را برانگیخته بود برای میراث‌داری و ما زیر آوار بزرگترین غم عالم ‌هنوز خوشبخت بودیم چون امانت سید علی خامنه‌ای را به دوش می‌کشیدیم. امانت زنده‌ای که حالا در نبود او داشت برایمان رهبری می‌کرد. از آن لحظه به بعد انگار ما دیگر هیچ کاری در این دنیا نداشتیم جز مراقبت از این امانت... @edraakaat
تیر خلاص امروز؟ اطلاعیهٔ برنامهٔ تشییع رهبر شهید انقلاب... حالا بعد از این «به کجا بَرَم سَری را که نکرده‌ام‌ فدایت»؟
آیا خیابان برای ایجاد تغییر در رفتار مسوولین عرصهٔ مناسبی است؟ ما در شرایط پیچیده‌ای هستیم؛ وسط ماجرایی که با هیچ برههٔ دیگری از تاریخ انقلاب قابل مقایسه نیست اگرچه شباهت‌هایی دارد. در میان دو سر طیف که تکلیفشان روشن است و تصمیمشان را گرفته‌اند عدهٔ زیادی نشسته‌اند که پر از سوال و ابهامند و برای رسیدن به موضع، دنبال ملاک می‌گردند. من هم از همان آدم‌ها هستم و یک راهم برای پیدا کردن ملاک گشتن در حرف‌‌ها و کارهای رهبر شهید است. نه فقط در گفته‌هایش حتی در نگفته‌هایش. مثلا من هیچ وقت از ایشان سراغ ندارم برای پیگیری مطالبات داخلی یا خطاب قراردادن مسوولان، راه خیابان را پیشنهاد کرده باشد. همهٔ دعوت‌های او به خیابان همواره برای رساندن پیام‌ به دشمن خارجی بوده است. از راهپیمایی‌های روز قدس و ۲۲بهمن گرفته تا ۹دی و ۲۲ دی. چون خیابان باید عرصهٔ هم‌بستگی علیه دشمن باشد نه صحنهٔ درگیری خیابانی. حتی در مواردی مثل برجام‌ که ایشان انتقادات صریح داشت وقتی فهمید عده‌ای برای انتقاد جلوی مجلس جمع شده‌اند پیام داد که برگردند. در کشوری که موساد و منافقین و سرویس‌های جاسوسی و‌… هزار برنامه دارند اعتراض خیابانی یعنی فرصت گل‌زدن به خودی. وقایع ۹۶ یادتان نیست؟ از مشهد شروع شد با قیام دوستداران نظام اما کشید به آن‌جا که می‌دانیم. اصلا کدام مشکل داخلی ما با تحصن عمومی در خیابان حل شده که این بار بشود؟ خیابان وقتی برای ما کار می‌کند که عرصهٔ یک‌صدایی باشید. برای همین رهبر شهید انقلاب گفته بودند که اگر دشمن دوباره نقشه بکشد مردم را خدا دوباره مبعوث می‌کند که‌ کار را تمام‌ کنند. چون این حضور دشمن را واردار به تغییر رفتار می‌کند. همهٔ این قدرت خیابان از آنجا است که خطابش رو به دشمن باشد. این که یک‌ روز این جمعیت را بکشانیم‌ جلوی مجلس، یک روز وزارت خارجه و … و این‌گونه دنبال تغییر رفتار داخلی باشیم تغییر ماهیت خیابان است و ایجاد فرصت برای آن‌هایی که سوءاستفاده از خیابان را بلدند. نه این که انتقاد نداشته باشیم! نه! انتقاد حق حکمران بر گردن مردم است. اما برای انتقاد همان راهی را نروید که مخالفان نظام می‌روند. ساده‌ترین راه لزوما بهترین راه نیست. کافیست یک کلیپ دعوا و‌ زد و خورد مردم با هم در دنیا ضریب بخورد. همهٔ این صد شب به باد می‌رود. بیایید مراقب خیابان باشیم. @edraakaat
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقا دربارهٔ تجمع جلوی مجلس در انتقاد به برجام چه گفتند؟ @edraakaat
پیراهنت به جای تو حرف می‌زند... خرده‌روایت‌هایی از زیارت خانوادهٔ شهید جمشید اسحاقی ۱. دیروز که خبر برنامهٔ تشییع رهبر انقلاب را دیدم دنیا دوباره روی سرم آوار شد. انگار واقعیت یک‌باره خودش را کوبید توی صورتم و در گوشم فریاد زد که یک نفر دارد برای همیشه از این شهر می‌رود. گریه امانم را بریده بود و مدام به فرزندان آقا فکر می‌کردم. مخصوصا به هدی خانم و آقا مجتبی... به این که چطور می‌خواهند دانه‌دانه پاره‌های جانشان را بسپارند به امام رضا و برگردند. همسر، پدر، خواهر، خواهرزاده و ... و امروز نشسته بودم در خانهٔ کسانی که بهتر از هرکسی این داغ را می‌فهمیدند. فرزندان شهید اسحاقی که فقط یک روز بعد تشییع پیکر مادرشان که خودش فرزند شهید بود، در یک انفجار پدر، خواهر، همسر خواهر و سه خواهرزاده را از دست داده بودند. حتی نوشتن و خواندنش هم از جان آدم کم می‌کند چه برسد به دیدن و کشیدن بارش. حالا از همه خانهٔ پدری و خانوادهٔ خواهر برایشان چند عکس مانده بود که از زیر آوار درامده بود و حالا روی یک میز گوشهٔ خانه زمزمه می‌کرد اینجا محل رفت و آمد ۶ شهید مظلوم است... @edraakaat
پیراهنت به جای تو حرف می‌زند... خرده‌روایت‌هایی از زیارت خانوادهٔ شهید جمشید اسحاقی ۲. پسر شهید می‌گفت پدرم خیلی آرزوی شهادت داشت اما شغلش مثل سردار حاجی‌زاده یا حاج قاسم نبود که مدام در معرض خطر باشد. من همیشه با خودم فکر می‌کردم پدرم چطور می‌شود که به آرزویش برسد. مخصوصا این که به خاطر نوع شغلش گمنام هم بود. مثل بقیه سردارها آدم شناخته شده‌ای نبود که کسی اطلاعی از او داشته باشد. اما آدم‌ها اگر بندگی بلد باشند خدا خدایی‌اش را خوب بلد است. پدر گمنام ما را بعد از یک عمر بندگی نه فقط قبول کرد که جوری چید تشییعش همراه شهید تنگسیری باشد و با همهٔ گمنامی‌اش تشییعی داشته باشد به شکوه همة سرداران پرآوازه. @edraakaat
پیراهنت به جای تو حرف می‌زند... خرده‌روایت‌هایی از زیارت خانوادهٔ شهید جمشید اسحاقی ۳. دختر بزرگترشان خیلی موقعیت عجیبی داشت. هی باید بین نقش‌های مختلفش می‌رفت و می‌آمد. دختر شهید می‌شد و از پدرش می‌گفت. خواهر شهید می‌شد و از خواهر و دامادشان می‌گفت. اما بیشتر از همه خالهٔ شهید شده بود داشت از خواهرزاده‌هایش می‌گفت. دانه‌دانه... سر صبر... می‌خواست ما بدانیم اینطور نبوده که اسرائیل پدرشان را هدف گرفته و بقیه اعضای خانوادگی اتفاقی شهید شده‌اند. هرکدام برای خودشان سلوکی داشتند و ویژگی‌هایی. دامادشان از نیروهای جهادی بود و در روزهای جنگ تا خارک رفته بود. خواهرش هر شب در خیابان میدان‌دار بود و پرچم می‌گرداند. و ضحی و نورای ۱۱ و ۹ساله، هنوز محتواهایی که از ۷ اکتبر تا به‌حال برای جنگ تولید کرده بودند روی گوشی بود. می‌گفت وقتی پویش ایران‌ همدل راه افتاد ضحی به خواهرم گفته بود می‌خواهد به صندوقی که در مدرسه برای پویش گذاشته‌اند کمک کند. مادرش مبلغی داده بود برای همین کار. بچه وقتی دستش را دراز می‌کند پول را بدهد چشمش می‌افتد به دستبند طلای دور مچش. همان را در‌می‌آورد و می‌گذارد روی پول و همه را با هم می‌بخشد برای جبههٔ مقاومت... یعنی حتی شهدای کودک هم در خودشان نشانه‌هایی دارند که می‌رساندشان به قافلهٔ حسین... @edraakaat