در این برههی زندگیام تنها کسی که میتونه دست بذاره روی شونههام و بگه این راهی که تو رفتی رو من آسفالت کردم، قابیله. غایت این قدمها شاید مقصد برادر فریبخورده و جهنمیام، قابیل، باشه.
شبهایحوّا.
لبهام با اشک تر شد و باز لب کشیدم بر گلها. قداست و لطافت اولین بوسه در دهانم مثل شنریزههای شراب
تنم برای رد لبهات درد میکنه.
منی که سودای پرواز داشتم، حالا حتی نمیتونم دستم رو بلند کنم تا به خاکِ فانی تکیه بزنم.
شبهایحوّا.
آدم هرچه بیشتر به مادرم مینگریست، مفتونتر میشد. حوّا گویی با هر جنبشی کمندی بر دل آدم میانداخت.
حوّا میگفت: «ماییم و یک دم نفس، ماییم و یک سفرهی نان، ماییم دو یار مهربان، ماییم و آن روزی رسان.»
شبهایحوّا.
حوّا میگفت: «ماییم و یک دم نفس، ماییم و یک سفرهی نان، ماییم دو یار مهربان، ماییم و آن روزی رسان.»
آدم پس از هبوط، در اندوه دوری از حوّا و بهشت چنان گریست که گیاه و درختان بسیاری از رود اشکهاش رشد کردن. حوّا هم. حوّا آنچنان گریست که رودهای عظیم و دریاهایی از چشمهی اشکهاش زنده شدن. پس از پیدا کردن همدیگه انقدر اشک شوق ریختن که گلهای رنگارنگ و جويبارهایی رو پدید آورد. آدم بسیار میگریست. حوّا هم. حوّا بسیار میگریست. هنوز هم.
تو داری روی درختی دست میکشی، گلبرگهاش رو بو میکنی، تنهی محکمش رو در آغوش میکشی و خبر نداری ریشهی تنومند این درخت، از اشکهای حوّا زنده شده. تو داری پاهات رو روی ماسهها میذاری، خنکای موجهای نرم در برخورد با پوستت رو حس میکنی، آبیِ آب دریا رو میبینی و نمیدونی این دریا، با اشکهای آدم مخلوط شده. روی خاک پا میذاری و خبر نداری عمق این خاک، با اشک شوق آدم و حوّا در اولین بوسهی زمین در آمیخته.