شبهایحوّا.
پس از اینکه عزرائیل خاک زمین را در بال گرفت و به عرش برد، خدای در خاکها نظر کرد. همان بود که اراده
آدم هرچه بیشتر به مادرم مینگریست، مفتونتر میشد. حوّا گویی با هر جنبشی کمندی بر دل آدم میانداخت. دلش را میربود. او ظریف و صمیمی و دوستداشتنی بود. آدم میخواست به پایش بیفتد. میخواست برایش آوازی پُر سوز و گداز سر دهد از عشق.
حوّا از پارهای خصایص خدای که در آدم کمتر چکیده شده بود، بهرهی بیشتری گرفته بود. همانند خدای دل میربود. همانند خدای، دل آرام را میشوراند و همانند خدای دل پر آشوب را به قرار میانداخت. همانند خدای دام میگسترد. همانند خدای لطیف بود، ظریف بود، جميل بود، همانند خدای صفت معشوقی داشت. همانند خدای از نجوای عاشقانه لذت میبرد. همانند خدای شایستهی غیرتمندی بود. همانند خدای دل آدم را به دلدادگی میکشاند. ناز خوبرویی سر میداد. همانند خدای..
آدم هربار که به او مینگریست، از غصه خالی میشد. دوست داشت گردش بچرخد. چه زیبا و دوستداشتنی و دلربا بود این موجود..
| آدم و حوّا
شبهایحوّا.
Myself I long for love and light, but must it come so cruel, and oh so bright?
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به باد رقصان بین شاخههای درخت بید خیره شدم. به تیرگی شب. به تنهایی روح. زیر لب زمزمه کردم:
«حالا میفهمم ژاندارک چه حسی داشت.»
هدایت شده از 焚
عطری که از وقتی اسمشو شنیدم و داستانشو فهمیدم منو دائم یاد گلشید میندازه و هنوز معرفیش نکردم، Angels' Share هست
💭 توی انبارهای بزرگ و چوبی که بشکههای کنیاک کهنه میشن، یه مقدار از مایعش در حین کهنه شدن از خلل و فرج چوب تبخیر میشه و به هوا میره. به این بخار شدنِ تدریجی که انگار روح و عطر شراب رو به آسمون هدیه میده، میگن «سهم فرشتهها».
دوستانی که از قبولی در تیزهوشان شاد هستن رو میبینم و احساس گریگور پیر رو میکنم، زمانی که داشت سرخوشی زودگذر توماس رو تماشا میکرد درحالی که میدونست چه رستاخیزی در انتظار دنیاست. پیرمرد شنلپوش عصا به دست و زخمخورده، گوشهای نشسته درحال تماشای جستوخیز پسرک تازهنفس. ببخشید. من یکمقدار ناامیدم.
بهنظرم لازم بود اینرو بگم و بهتون اعتماد کنم. میدونم این خصلت مجازیئه که همیشه مورد نقد و بررسی قرار بگیرم، اما بههرحال خواستم بگم من هرگز با پسری در رابطه نبودم. چیز خاصی بین من و شخص فلانی نیست. نبوده. نخواهد بود. من تکلیفم رو مشخص کردم و خداوند رو شاهد میگیرم که در این چند مدت، چیزی جز رفتار و گفتار عادی و خانوادگی از طرف من نبوده. این زمان رو صرف چشیدن حیات و خودشناسی کنید، برید و برگردید و بفهمید دنیا، این دنیای وسیع و در عین حال ناچیز و کوچک، فراتر از مرزهای فانی و مجازیئه. و لطفاً، زینپس راجعبه تفکرات درست و غلط خودتون نسبت به من و فلانی شایعهپراکنی نکنید. فراموشش کنید مثل یک مه صبحگاهی. چیزی نبوده، چیزی نیست، چیزی هم نخواهد بود. باشد که رستگار شویم.