میسوختم و مرا نمیدیدی؛
ندیدن، واژهی تلخیست. درواقع میگوید، نه که نخواهد نبیند، نمیتواند، دیدن برایش تعریف نشده است. درست مثل توقع داشتن میماند. اما، به خودت میآیی. میبینی، نه! طرف اصلاً منظوری ندارد، فقط اینگونه بزرگ شده. موضوع عذاب آوریست. مثل جنین در خود جمع شدهام. هادی بالای سرم است. شبها مانند مرگ، آرام و رنجور میخوابم. حالا او هم مداوم غر میزند. بیماریِعزیز هم نه میکُشد، نه میرود، نه کسی را برای نجات میفرستد. دیگر نمیدانم، به قول علینور، به طبلی تو خالی و پر سروصدا میمانم.
آفتاب نیمروز اتاق را روشن کرده و به او چشم دوختهام. اِهم، ببخشید، به من گفتند مردی اینجاست که چشمهای دلفریبی دارد، و لبخندی به زلالی مهتاب که میتوانم خدا را در آن ببینم، ببخشید، میشود لبخند بزنید؟
حسین طاهریenc_17031655965818841862824.mp3
زمان:
حجم:
3.3M
اعلیحضرت حسین بن علی.
فصل تابستان را بهخاطر زیر آسمان خوابیدنش دوست داشتم. از اوایل اردیبهشت که سرمای هوا میشکست، تختهای فنری را که روی پشتبام بود، آماده میکردیم و همراه آقاجون بالا میخوابیدیم. دیدنِ پرواز شبپرهها و دنبال کردن خط شهابهایی که سینه آسمان را میشکافت، از سرگرمیهایی بود که هر دو از آن لذت میبردیم. یکی از همان شبها، وقتی آقاجون به خواب رفته بود و همهجا در سکوت بود، صدایی از کوچه مرا کنجکاو کرد. آهسته به لبه پشتبام رفتم و به کوچه خم شدم، همهجا در تاریکی فرو رفته بود و فقط هالهای از نور، اطراف تیر چراغبرق را روشن میکرد، با دقت نگاه کردم، خودش بود! آن تَن را کاملاً میشناختم.
جلوی خانهی ما کمی ماند، بعد به طرف خانه خودشان رفت، موتورش را که نوجوانان اهالی برایش غش و ضعف میرفتند بیرون آورد، زیر نور تیر چراغبرق دیدم که تا سرکوچه آن را یدک کشید و همانجا سوار شد و رفت. پاورچین از پلهها پایین آمدم، حدسم درست بود. پاکتی پشت در خانه روی زمین افتاده بود، آن را برداشتم و آهسته به اتاق برگشتم، زیر نور چراغِ مطالعه، پاکت را باز کردم، نامهای در آن یافتم که بدون سلام و مقدمهای شروع شده بود.