شبهایحوّا.
مصلوبِ کربلا، مسیحِ حسین.
آفتاب عاشورا بر کالبد کربلا تازیانه میزد و دشت، لبریز از عطر غریب سرخ بود. در میان آن اندکسپاه نور، جوانی که هنوز بوی حنای حجله بر دستانش بود و برق عشق عروسش در نگاهش، وهب، ایستاده بود. اما میدان، او را فرا میخواند.
وهب به قلب حادثه زد و به میدان رفت.
تیغش صاعقهوار میبارید و صفوف کفر را میدرید، اما هجوم بیامان کینه، تن جوانش را محاصره کرد. سرانجام، سرو قدش را شکستند و سر پرشورش را از تن ربودند. کوفیان، به خیال آنکه کمر زنی را بشکنند، سر بریدهی پسر را به سوی خیمهی مادر پرتاب کردند.
سر در میان غبار غلتید.
مادر، استوارتر از کوه، پیش رفت. سر را از خاک برداشت. غبار از پیشانیاش سترد و بر لبان تشنهاش بوسهای زد. ضجهای در گلو نشکست و اشکی بر گونه نلغزید. تنها نگاهش کرد، شکوهمند و با عزت. سپس، سر جگرگوشهاش را چونان پارهای از جان بر کف گرفت، سینه سپر کرد و با فریادی که ستون هفتآسمان را لرزاند، نهیب زد.
«ما آنچه را در راه خدا دادهایم، باز پس نمیگیریم!»
و با قدرتی خداوندی، سر را چنان که گویی صاعقهای از غیب بر فرق ستم فرود آمده، به سوی لشکریان یزید پرتاب کرد. خشم مقدس در او بیدار شد. مادر، با چشمان آتشگون، عمود خیمه را کشید تا خود به میدان خون بزند، اما صدای خورشید او را بازگرداند. آن تجلی تام خداوند، سالار شهیدان، خطاب به او کرد.
«ای امّ وهب، به خیمه بازگرد که جهاد از زنان برداشته شده است.»
او با اطاعت از امر امام، در حالی که خون فرزند بر لباس داشت، به خیمهگاه بازگشت.
شبهایحوّا.
آفتاب عاشورا بر کالبد کربلا تازیانه میزد و دشت، لبریز از عطر غریب سرخ بود. در میان آن اندکسپاه نور
کینه پستانبهپستان در رگهای کوفه دویده بود. آنها به ریختن خونش بسنده نکردند، میخواستند شوکت آن ایمان نویافته را به زنجیر حقارت بکشند. پیکر بیسرش را برداشتند، دو دستش را گشودند و با طناب به چوبی بستند. قامت جوانش را همچون مصلوبی بر چوبهی صلیبی بلند آویختند تا برای دیگران هراس بسازند و آیین گذشتهی وهب را به سخره گیرند. بدن بیجانش در برابر دیدگان سپاه و خیمهها بر آن صلیب ماند.
پس از آنکه پیکر مصلوب وهب را بر چوبه آویختند، دختری که هنوز گرمی دستهای دامادش را فراموش نکرده بود، همسر جوانش، دیگر نتوانست کنار خیمه بماند. دلش از هم گسیخته بود و چیزی در وجودش او را به سوی میدان میکشید. با گامی لرزان و عزمی مصمم، خود را به پیکر آویخته رساند. دستانش را بر بدن بیسر شوهرش حلقه کرد، سرش را بر سینهی خونآلود او گذاشت و بیآنکه نالهای سر دهد، همانجا پناه گرفت. گریه و اعتراضی نکرد. چهگونه میتوانست با دیدن پیکر مطهر و نورانی سیدالشهدا، با دیدن سوگ و مصیبت بانوی عالم، زینب کبری، بر همسر خویش بگریَد؟ نه. تنها آمده بود تا آخرین لحظه کنار عشقش بایستد، هرچند در میانهی دشت مرگ. سپاه کوفه که این صحنه را دید، تاب نیاورد. شمر اخمهایش را در هم کشید و فرمان داد. تیرها را رها کردند. یکی از آنها سینهی دختر را شکافت. او بر همان پیکر فرو افتاد و در آغوش آخرین تکهی زندگیاش جان سپرد. همسر وهب، نخستین بانوی شهید کربلا بود.
شبهایحوّا.
کینه پستانبهپستان در رگهای کوفه دویده بود. آنها به ریختن خونش بسنده نکردند، میخواستند شوکت آن ا
وهب مسیحی آمد و حسینی رفت. وهب، مسیح را روی سفید کرد. چرا که امام جهانیان، حضرت صادق علیهالسلام، در وصف او و باقی یاران سیدالشهدا فرمود:
«پدر و مادرم فدای شما، شما پاکیزه شدید و آن زمینی که در آن دفن شدید نیز پاکیزه گشت.»
مسیح مقدس بر پیکر وهب گریه کرد. روح خدا، بالای جسم حسین لطمه زد. وهب دریافت که مسیح حقیقی، حسین است و نجاتدهندهای جز او نیست. وهب، مات حسین بود. مسیح، مات حسین بود. ملائک، مات حسین بودند. عرش، مات حسین بود و خداوند عزّوجلّ هم، مات حسین بود.
شبهایحوّا.
من نتونستم برم اما یاسمن بهجای من رفت، جمع خودمون رو زندهیاد نگه داشت. یاسمن برام لحظهبهلحظهاش رو ویس گرفت. یاسمن بهخاطر من هيئترو رها میکنه و میاد اهواز، نمیذاره تنها سوگواری کنم. من خیلی یاسمنرو دوست دارم بچهها. دعا کنید با سیدالشهدا محشور شه.
زمانی که اسلام رو انتخاب و بهصورت رسمی دوباره اعلام ایمان کردم، یکی از عزیزانم بهم گفت حضرت امیرالمؤمنین، سیدالشهداء، ابالفضلالعباس و علیاکبر، غیرتٌالله هستن. تو الان شیعهای، روی شیعیانشون غیرت دارن. تو خودترو سپردی دست اینها. امروز خانوادهام سفر بودن و من در شهر تنها. توی راه که داشتم میومدم خونه، از یک کوچهی باریکی رد شدم. چندتا پسر جوان مست و نعشه اونجا بودن. کوچه خلوت بود و غروب داشت میرسید. وقتی نگاهشون به من افتاد و به سمتم قدم برداشتن، اخمهام رو در هم کردم و سرم رو انداختم پایین. بنا بر عادت زیر لب زمزمه کردم یا غیرتٌالله. غيرت تو اجازه نمیده کسی قصد بد به من داشته باشه. قدمهام رو تند کردم، از پیچ گذشتم، منرو گم کردن و هیچ گزندی بهم نرسید. نفس عمیق کشیدم و به سمت آسمون لبخند زدم، که یکهو به خودم اومدم. صدای روضه توی ذهنم طنین انداخت که "غیرتالله منم، پناه خیمههای بیپناه منم." تمام راه رو تا خونه گریستم. گریستم و گریستم و گریستم و زمزمه کردم.
«پس سلام بر بانوانی که قامتشان را هیچ نامحرمی ندیده بود، اما نامردان تاریخ آنان را کشانکشان تا مجلس شراب بردند. سلام بر حیاهای مجسم خاندان وحی که از پشت پردههای عصمت بیرون کشیده شدند و در میان نگاههای بیحیا به اسارت رفتند. سلام بر دختران فاطمه که آفتاب هم از شرم به قامتشان نمینگریست و فرشتگان برای دیدن رویشان از خداوند اذن میگرفتند، اما آنان را در کوچههای شام به تماشا گذاشتند. سلام بر مخدراتی که حریم نگاهشان حرم بود، ولی با ریسمان ظلم به بزم مستان برده شدند. و سلام بر غيرت خداوند، که سر بریدهاش از روی نیزه برای تکتک آنان گریست.»
شبهایحوّا.
زمانی که اسلام رو انتخاب و بهصورت رسمی دوباره اعلام ایمان کردم، یکی از عزیزانم بهم گفت حضرت امیرالم
حسین طاهری 1402050316.mp3
زمان:
حجم:
20.5M
نذار ببینم دیگه این غمرو، به تو میسپارم رقیهام رو.