eitaa logo
شب‌های‌حوّا.
812 دنبال‌کننده
101 عکس
14 ویدیو
1 فایل
The Woman of God. بایگان‌ پیام‌ها: https://eitaa.com/velamkondige
مشاهده در ایتا
دانلود
زمانی که اسلام رو انتخاب و به‌صورت رسمی دوباره اعلام ایمان کردم، یکی از عزیزانم بهم گفت حضرت امیرالمؤمنین، سیدالشهداء، ابالفضل‌العباس و علی‌اکبر، غیرت‌ٌالله هستن. تو الان شیعه‌ای، روی شیعیان‌شون غیرت دارن. تو خودت‌رو سپردی دست این‌ها. امروز خانواده‌ام سفر بودن و من در شهر تنها. توی راه که داشتم میومدم خونه، از یک کوچه‌ی باریکی رد شدم. چندتا پسر جوان مست و نعشه اون‌جا بودن. کوچه خلوت بود و غروب داشت می‌رسید. وقتی نگاهشون به من افتاد و به سمتم قدم برداشتن، اخم‌هام رو در هم کردم و سرم رو انداختم پایین. بنا بر عادت زیر لب زمزمه کردم یا غیرت‌ٌالله. غيرت تو اجازه نمی‌ده کسی قصد بد به من داشته باشه. قدم‌هام رو تند کردم، از پیچ گذشتم، من‌رو گم کردن و هیچ گزندی بهم نرسید. نفس عمیق کشیدم و به سمت آسمون لبخند زدم، که یکهو به خودم اومدم. صدای روضه توی ذهنم طنین‌ انداخت که "غیرت‌الله منم، پناه خیمه‌های بی‌پناه منم." تمام راه رو تا خونه گریستم. گریستم و گریستم و گریستم و زمزمه کردم. «پس سلام بر بانوانی که قامتشان را هیچ نامحرمی ندیده بود، اما نامردان تاریخ آنان را کشان‌کشان تا مجلس شراب بردند. سلام بر حیاهای مجسم خاندان وحی که از پشت پرده‌های عصمت بیرون کشیده شدند و در میان نگاه‌های بی‌حیا به اسارت رفتند. سلام بر دختران فاطمه که آفتاب هم از شرم به قامتشان نمی‌نگریست و فرشتگان برای دیدن رویشان از خداوند اذن می‌گرفتند، اما آنان را در کوچه‌های شام به تماشا گذاشتند. سلام بر مخدراتی که حریم نگاهشان حرم بود، ولی با ریسمان ظلم به بزم مستان برده شدند. و سلام بر غيرت‌ خداوند، که سر بریده‌اش از روی نیزه برای تک‌تک آنان گریست.»
[شب سوم محرم]
@limomilthinking | سورن در تلگرام
@Grassroots | فروغ
ذات مقدس خداوند از عرش، مستقیماً حسین را در غم اصغر دلداری داد.
شب‌های‌حوّا.
ذات مقدس خداوند از عرش، مستقیماً حسین را در غم اصغر دلداری داد.
حسین طاهری 1402050212.mp3
زمان: حجم: 4.3M
امشبی را اهل حرم به سرْزنان، بالای قنداقه‌ی اصغر می‌خوانند وا عطشا به کربلاء.
گریه می‌کنم. منی که از هرچیزی که رنگ و بوی خداوندی دارد فراری‌ام، گریه می‌کنم. تمام صبح را در بیمارستان، خدا را به علیِ اصغرِ حسین قسم دادم. خداوند؟ مگر قبولش داشتم؟ سحرگاه در بیمارستان، تنم می‌لرزید که نکند امشب مادرم اذن هیئت رفتن ندهد. علیِ چندماهه، فرزند کوچک خاله فاطمه را به دستم داده‌اند. کسی کاری با من ندارد. گریه می‌کنم. دست‌های کوچک علی را می‌بینم و گریه می‌کنم. مداح می‌خواند فدای سرت بچه‌ام. آخ بچه‌ام. گریه می‌کنم. علی را از آغوشم باز پس می‌گیرند. یاسمن دستم را می‌فشارد. گریه می‌کنم. بدنم می‌لرزد. گریه می‌کنم. این چیست؟ این چه نوری‌ست؟ ای خداوند، دارم تو را صدا می‌زنم؟ مرا هم می‌بینی؟ مرا هم می‌پذیری؟ گریه می‌کنم. از شش‌ماهه‌ی رباب می‌خواند. گریه می‌کنم. هيئت تمام شده و جمعیت پراکنده می‌شود. بدنم بی‌حس است و روی زمین دراز کشیده‌ام. یاسمن گلاب به صورتم می‌زند. لبخند بر لب دارد. «مگر نگفتی می‌خواهی شیطان را بپرستی؟» چشمانم سو ندارد. به آسمان خیره‌ام. با صدای گرفته، ریتم روضه را تکرار می‌کنم. «عزیزم حسین.» - محرم چهارصد و یک.
حسین طاهری 1402050307.mp3
زمان: حجم: 11.4M
«بعد از تو خاک بر سر دنیا. ای علی! چه زود از میان ما رفتی و داغی بر دلم گذاشتی که تا ابد سرد نخواهد شد.»