eitaa logo
شب‌های‌حوّا.
854 دنبال‌کننده
152 عکس
21 ویدیو
1 فایل
The Woman of God. بایگان‌ پیام‌ها: https://eitaa.com/velamkondige
مشاهده در ایتا
دانلود
شب‌های‌حوّا.
سلام. می‌پیچونم. هر پیامی دلم بخواد رو جواب می‌دم. قبلی‌هارو هم احتمالاً بعداً به سراغشون برم. می‌پی
https://eitaa.com/edrakxa/7989 نمیدونم چرا یکی، یه فردی که اون سر ایرانه نوشهر ، اونم شهر به این کوچیکی رو دوست داشته باشه ولی اره اونجام..(راستی جاهای مختلف شهرو میشناسی؟سوال شد برام)متنفرم از اینکه آدما اینقدر زندگی رو سخت میکنن،‌بیا ما اینجوری زندگی رو سخت نکنیم.‌ خلاصه خیلی خوشحال میشم اون فرد رو ببینم.. هرچندمطمئن نیستم چون هنوز اونقدری که باید توی ارتباطات خوب نشدم.. - دوستش دارم چون برام خاطره‌انگیزه. نه، نمی‌شناسم. مهمانم و راستش زیاد هم نگشتمش. من‌هم خوش‌حال می‌شم ببینمت، ان‌شاالله به‌هم پیام می‌دیم و هماهنگ می‌کنیم. من‌هم در ارتباطات خوب نیستم، جدی جدی، پس بیا در راستای شکست این غول تاریک قدمی برداریم.
شب‌های‌حوّا.
سلام. می‌پیچونم. هر پیامی دلم بخواد رو جواب می‌دم. قبلی‌هارو هم احتمالاً بعداً به سراغشون برم. می‌پی
گلشید میای باهم گریه کنیم؟ - داشتم فکر می‌کردم آخرین بار کی گریه کردم و یادم نیومد. پس بله، میام باهم گریه کنیم
شب‌های‌حوّا.
فرضیه‌ی من اینه که اون "دختر غمگین" بودن و چشم‌های پر از غمی داشتن فقط برای طبع شاعری فلانی و روحیه‌ی هنری بهمانی خوبه، وگرنه هیچ‌چیز لذت‌بخشی راجع‌بهش وجود نداره اگر به نت‌های موسیقی یا قافیه‌ی شعر و یا رنگ‌های یک نقاشی تبدیل نشه
هدایت شده از Zoi
ولی من خوابیدم، ولم کرد بچه‌ها مذکر گربه‌اش هم وفا نداره
یک‌نفر پیام داده راحت باش، بپیچون. پس می‌پیچونم بچه‌ها. خسته‌ام. می‌رم یه‌کم استراحت کنم. شبتون به‌خیر، برای جنوب دعا کنید. بازهم ناشناس رو تمام نکردم. بازهم موکول کردن. بازهم انفعال. خسته‌ام. برای ایران دعا کنید.
شب‌های‌حوّا.
Leonard CohenLeonard Cohen - Joan Of Arc.mp3
زمان: حجم: 9.4M
Myself I long for love and light, but must it come so cruel, and oh so bright?
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بر روی خزه‌های مرطوب جنگل، جای خوش کرده‌ایم. حالا که می‌گویم، شک ندارم آن‌موقع هنوز برق و معصومیت کودکی در چشمانم نمایان بوده. زخم کف دستم را می‌خارانم. نگاهش می‌کنم. «وقتی می‌ترسم و گم شدم، بازهم ژان‌دارک هستم؟ می‌تونم باشم؟ زره بپوشم و شمشیر چوبی پدربزرگ رو بردارم؟» «حتی وقتی ترسیدی. حتی وقتی گم شدی. ژان‌دارک دو بار ترسید و یک‌بار گم شد. مهم اینه راه خونه رو بلدی. مهم اینه می‌شنوی، حتی اگر نشناسی. تو یک‌روز بزرگ می‌شی و کاترین و مارگارت خودت‌رو می‌شناسی.» مادر صدای‌مان می‌کند و می‌گوید آتش برای شام آماده‌ست. دستم را می‌گیرد و بلندم می‌کند. در راه به خواب دیشب فکر می‌کنم، به میکائیل، به حضور او. شب‌هنگام زیر ستاره‌های آسمان در سکوت جنگل، یادم می‌آید کف دستم دیگر نمی‌خارد. زخم بهبود یافته. خون بند آمده.