eitaa logo
شب‌های‌حوّا.
854 دنبال‌کننده
152 عکس
21 ویدیو
1 فایل
The Woman of God. بایگان‌ پیام‌ها: https://eitaa.com/velamkondige
مشاهده در ایتا
دانلود
شب‌های‌حوّا.
سلام. می‌پیچونم. هر پیامی دلم بخواد رو جواب می‌دم. قبلی‌هارو هم احتمالاً بعداً به سراغشون برم. می‌پی
گلشید میای باهم گریه کنیم؟ - داشتم فکر می‌کردم آخرین بار کی گریه کردم و یادم نیومد. پس بله، میام باهم گریه کنیم
شب‌های‌حوّا.
فرضیه‌ی من اینه که اون "دختر غمگین" بودن و چشم‌های پر از غمی داشتن فقط برای طبع شاعری فلانی و روحیه‌ی هنری بهمانی خوبه، وگرنه هیچ‌چیز لذت‌بخشی راجع‌بهش وجود نداره اگر به نت‌های موسیقی یا قافیه‌ی شعر و یا رنگ‌های یک نقاشی تبدیل نشه
هدایت شده از Zoi
ولی من خوابیدم، ولم کرد بچه‌ها مذکر گربه‌اش هم وفا نداره
یک‌نفر پیام داده راحت باش، بپیچون. پس می‌پیچونم بچه‌ها. خسته‌ام. می‌رم یه‌کم استراحت کنم. شبتون به‌خیر، برای جنوب دعا کنید. بازهم ناشناس رو تمام نکردم. بازهم موکول کردن. بازهم انفعال. خسته‌ام. برای ایران دعا کنید.
شب‌های‌حوّا.
Leonard CohenLeonard Cohen - Joan Of Arc.mp3
زمان: حجم: 9.4M
Myself I long for love and light, but must it come so cruel, and oh so bright?
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بر روی خزه‌های مرطوب جنگل، جای خوش کرده‌ایم. حالا که می‌گویم، شک ندارم آن‌موقع هنوز برق و معصومیت کودکی در چشمانم نمایان بوده. زخم کف دستم را می‌خارانم. نگاهش می‌کنم. «وقتی می‌ترسم و گم شدم، بازهم ژان‌دارک هستم؟ می‌تونم باشم؟ زره بپوشم و شمشیر چوبی پدربزرگ رو بردارم؟» «حتی وقتی ترسیدی. حتی وقتی گم شدی. ژان‌دارک دو بار ترسید و یک‌بار گم شد. مهم اینه راه خونه رو بلدی. مهم اینه می‌شنوی، حتی اگر نشناسی. تو یک‌روز بزرگ می‌شی و کاترین و مارگارت خودت‌رو می‌شناسی.» مادر صدای‌مان می‌کند و می‌گوید آتش برای شام آماده‌ست. دستم را می‌گیرد و بلندم می‌کند. در راه به خواب دیشب فکر می‌کنم، به میکائیل، به حضور او. شب‌هنگام زیر ستاره‌های آسمان در سکوت جنگل، یادم می‌آید کف دستم دیگر نمی‌خارد. زخم بهبود یافته. خون بند آمده.
شب‌های‌حوّا.
بر روی خزه‌های مرطوب جنگل، جای خوش کرده‌ایم. حالا که می‌گویم، شک ندارم آن‌موقع هنوز برق و معصومیت کو
حالا برگشته‌ایم به‌جایی که سیب خودمان را گاز زدیم و گندم را چیدیم. بازهم بر روی خزه‌ها می‌نشینیم. می‌گوید: «نزدیک‌تر بیا، بوی چوب‌سوخته و کُندر می‌دهی. هنوز هم همانی که بودی، شمشیری که از دل خاک محراب فربوا بیرون کشیده شده، خانه‌ات در تالارهای سنگی ورسای، تقدیس شده توسط سنت کاترین، شوق برای محاصره‌ی اورلئانِ خودت، فلز زنگ‌زده با پنج صلیب حک شده روی تیغه. متعلق به تالارهای سنگی روآن و دادگاه‌های تفتیش عقاید. قرار بود زره بپوشی، قرار بود لبانت بوی شراب مقدس محراب بدهد و چشمانت، انعکاس تیغه‌ی شمشیر میکائیل باشد. قرار بود میان گل‌های زنبق دربار فرانسه باشی. جلادها خواهند گفت سینه‌ات نسوخته، قلبت میان خاکستر، تپنده و سالم می‌ماند. دختری از مرزهای لورن. من‌را ببین گلشید، صدای مارگارت و کاترین را می‌شنوی؟» سرم را پایین می‌اندازم و ناگریز اخم می‌کنم. به کرم شب‌تاب روی انگشتانم خیره‌ام. صدایم از ته چاه می‌آید. «نه. من تنها صدای فرشته‌ی نگهبانم را می‌شنوم که می‌گوید تاریکی را بالا بیاور قبل از این‌که دیر شود. می‌گوید فرار کن، مثل یک زن. می‌گوید بیست‌وهشتم محرم بر حذیفه بن یمان بگِریَم و به سوی آن شش‌نفر نمازگزار، دست تمنا بالا بیاورم. می‌گوید دیر نکن. من تنها صدای تاریکی را می‌شنوم که در محراب نم‌‌زده و متروک، قطره قطره از جام بر دهانم می‌ریزد. می‌بینی؟ من صدای هیچ قدیسی را نمی‌شنوم.»