eitaa logo
شب‌های‌حوّا.
908 دنبال‌کننده
147 عکس
26 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
به‌نظرم لازم بود این‌رو بگم و بهتون اعتماد کنم. می‌دونم این خصلت مجازی‌ئه که همیشه مورد نقد و بررسی قرار بگیرم، اما به‌هرحال خواستم بگم من هرگز با پسری در رابطه نبودم. چیز خاصی بین من و شخص فلانی نیست. نبوده. نخواهد بود. من تکلیفم رو مشخص کردم و خداوند رو شاهد می‌گیرم که در این چند مدت، چیزی جز رفتار و گفتار عادی و خانوادگی از طرف من نبوده. این زمان رو صرف چشیدن حیات و خودشناسی کنید، برید و برگردید و بفهمید دنیا، این دنیای وسیع و در عین حال ناچیز و کوچک، فراتر از مرزهای فانی و مجازی‌ئه. و لطفاً، زین‌پس راجع‌به تفکرات درست و غلط خودتون نسبت به من و فلانی شایعه‌پراکنی نکنید. فراموشش کنید مثل یک مه صبح‌گاهی. چیزی نبوده، چیزی نیست، چیزی هم نخواهد بود. باشد که رستگار شویم.
به ماه خیره‌ام. در تنهایی شیداکننده‌ی مکان، زمان و تجسم‌های اشتباه. رود اشک‌هام باعث می‌شه ستاره‌ها مات بشن. یادم میاد که حوّا زیاد می‌گریسته. صدای رودخانه‌ی کنار خونه‌‌ی مادربزرگ میاد. در تنهایی شیداکننده‌ی مکان، زمان و تجسم‌های اشتباه. زیر لب زمزمه می‌کنم سلام بر اولْ نورِ خلقت. به ماه خیره‌ام، به ماه خیره‌ام و این آرومم می‌کنه. چون می‌دونم این همون سیار‌‌ه‌ای‌ست که شب‌های درازی اون برگزیده، اون پارسا، اون نور، اون معشوق و عاشق خداوند بهش خیره شده و گریسته. به ماه خیره‌ام و می‌گریَم. من به همون ماهی خیره‌ام که عزیزترینم، رسول‌ِ‌خدا، محمد مصطفی شب‌ها بهش خیره می‌شد. به ماه خیره‌ام چون می‌دونم تو هم زمانی بهش خیره بودی، ای سرور جهانیان.
شب‌های‌حوّا.
به ماه خیره‌ام. در تنهایی شیداکننده‌ی مکان، زمان و تجسم‌های اشتباه. رود اشک‌هام باعث می‌شه ستاره‌ها
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به ماه خیره‌ام چون عزیزترینم، یقین دارم زمانی به همین ماه خیره شدی و گریستی. چون یقین دارم اشک‌هام رو می‌بینی. به ماه خیره‌ام و دعا می‌کنم به من خیره باشی.
زمزمه کردم. السلام علیک یا مَن نورُه سابقُ النور، ای قدیم بلامبدا، ای شاهد ازل. تو آن نوری که پیش از آدم، پیش از قلم، در سایه‌ی عرش، ذکر قدیم بودی. ای‌که قلم نور به نام تو رقم خورد، ای خاتم انبیا، ای محبوب خدا. ای‌که امانت لولاک بر دوش هستی نهاده شد و افلاک، گِرد تو طواف کردند. درود بر تو، ای سرِّ مکشوف، ای راز منشور، ای‌که خداوند بر تو درود میفرستد و ملائک، صفردِ برابر قداست تو. زمزمه کردم و خیالم بهم گفت صدام پیچیده شده در زمزمه‌ی باقی عالمین.
Saeid Hadadian [ MusicViral.ir ]Emshab Se Ja Darad Aza.mp3
زمان: حجم: 14.4M
دخترِ بدرالدجی امشب سه‌جا دارد عزا.
دست‌نوشته را ورق زدم. [ غوغای اُحد، خاک را بر آسمان پاشیده بود. مسلمانان در نخستین موج، راه فرار را بر تیغ دشمن گم کردند و کوه و دشت، رزمایش گریز شد. در میان آن هرج و مرج، زنی چون کوه پابرجا ماند. زن آمده بود تا آب به لب تشنگان رساند و زخم مجروحان ببندد. بر تنش سلاح، در دلش ایمان، و در دستش شمشیر. این‌سه، هم‌صدا با هم. آن‌گاه که چشم‌ها از وحشت فرار می‌جستند، او به سوی رسول‌خدا دوید. غضب کرد و ابرو در‌ هم کشید. با شمشیر، حمله‌ها را بر می‌گرداند و با تیر، تهاجم را می‌شکست. تا آن‌که زخم، تنش را در برگرفت و او، جنگیده، بر خاک افتاد. رسول‌خدا خود شاهد بود، خود می‌دید، و این شهادت را هرگز از یاد نبرد. فرمود: «هر جا که می‌نگریستم، راست یا چپ، جز ام‌عماره را نمی‌دیدم که از من دفاع می‌کند و شمشیر می‌زند.» ناگهان، ابن‌قمیئه لیثی فریاد برآورد که: «محمد را به من بنمایید تا از پا درآورمش!» آتشِ کینه در جانش شعله کشید و به سوی حضرت یورش آورد. ام‌عماره، چون جنگنده‌ای بی‌بدیل، میان او و رسول‌خدا ایستاد. شمشیر دشمن، بر گردن او فرود آمد. زخمی عمیق بر جای گذاشت که تا یک‌سال بر تنش، ماندگار بود. رسول‌خدا، جویای حال او شد. و چون از سلامتی‌اش آگاه گشت، مسرور گردید. اما ام‌عماره، که دوازده زخم بر پیکر داشت و خود اسیر رنج بود، فرزندش را به میدان خواند و به نبردش ترغیب کرد. آری، همان زنی که خون از تنش می‌چکید، پسرش را به پیکار برمی‌انگیخت. رسول‌‌الله، مسرور از این همه استواری، نگاهش را بر او دوخت و آن جمله را به زبان آورد که تا قیامت، سبب فخر و افتخار آن زن جنگجو و شوالیه شد. «ای ام‌عماره! چه‌کسی به پای تو می‌رسد؟ چه‌کسی به قدر تو تواناست؟» ]
شب‌های‌حوّا.
دست‌نوشته را ورق زدم. [ غوغای اُحد، خاک را بر آسمان پاشیده بود. مسلمانان در نخستین موج، راه فرار را
کاغذ کاهی را کنار گذاشتم و به سوسوی شمع چشم دوختم. اشک‌هایم جاری بود. انگشتانم را در هم گره زدم و برای شب، برای نور، برای مهتاب و برای خداوند، خواندم: پروردگارا، مرا شوالیه‌ی شب‌های تنهایی نور کن، که تنم سپر وجود او باشد و جانم، هدیه‌ای در مقابلش. دستم را شمشیرِ راه نبوت کن، پایم را گِرد خیمه‌ی ولایت. ای صاحب عرش، بر من منعکس کن از جلال آن بانو که در میدان احد، میان نیزه‌ها، در برابر سینه‌ی پیامبر و رسولت ایستاد و گفت به قربانت ای رسول‌خدا. جانم را نذر نور کن، خونم را جاریْ رودی در راه تو، که هر جا پرچم حق برافراشت، من اولین فدایی باشم. و هر جا نامِ تو و انوارت گفته شد، من جنگجوترین عاشق. الهی، مرا نسیبه‌ی نگاه تو کن که شوالیه‌ای باشم با شمشیری خداوندی، در راه انوارت، آن نورهای ازلی، آن قداست‌های منزّه. خدایا، مرا در راه محمد و آلش بمیران، و در راه محمد و آلش از گور برهان و زنده کن. آمین.
کسی که از مرگ و فنا گریزانه از حیات و بقا هم گریزانه.
چه‌طور جاودانگی آن یگانه‌ جاوید رو منکر می‌شی درحالی که خودت‌هم حیاتی جاوید پس از فنای جسمی در پیش داری انسان فانی؟
هر زمانی بتونم در کلمات بپچیم این احساس مرگ‌گرایی در عین گریز از بقای جاوید پسش رو، احتمالاً آدم آروم‌تری بشم. گاهی برام این‌طور شکل می‌گیره که انگار آدم و حوّا گندم و سیب و انجیر و عناب چیدن برای حیات در جاودانگی اعمال‌شون و من دائم گندم و سیب و انجیر و عناب می‌چینم برای گریز و فرار از حیات در جاودانگی اعمالم. میوه‌ی ممنوعه همونه اما حتی نیت، مارو از هم متمایز می‌کنه. دست به هر ریسمانی زدن برای گریز از آن‌چه یقین دارم گریزناپذیره و فرار ازش ناممکن بهم احساس دل‌مردگی می‌ده. فنا رو می‌چشم و به بقایی نمی‌رسم.