༻﷽༺
#شهیدانه🍃
ابراهیـم همیشہ میگفـت :
تا وقتے ڪہ زمان ازدواجتون نرسیـده
دنبال ارتباط ڪلامے با جنس مخالف نرید ؛
چون آهسته آهسته خودتون رو بہ نابودے میڪشید !
#شهیدابراهیمهادی💫
°||°🌈💜
🌹برای ظهور آقا صلوات یادتون نره🌹
هیچچیزی رو از هيچکس جز خدا دو بار طلب نکن...!🍃
#Wallpaper
💕
🌹برای ظهور آقا صلوات یادتون نره🌹
|°سجاده ام را پہن ڪردهام..🌙
ڪھ عطرِ طُ بپیچد در اٺـاقْ..🥰
آمده ام ڪھ خودم را..✨
براےِ لحظاتے رها ڪنم..
در آغوشٺ!
آغوش باز مےڪنے..❤️
براے این دِلـدادهے دِل سوخٺهاٺ؟!🍃
🌸||🌸
🌹برای ظهور آقا صلوات یادتون نره🌹
🍂 الهه 🍂
#پارتِقبلی👆👆👆👆 💞❣💞❣💞❣💞❣💞 ❣💞❣💞❣💞❣💞 💞❣💞❣💞❣💞 ❣💞❣💞❣💞 💞❣💞❣💞 ❣💞❣💞 💞❣💞 ❣💞 💞 #الهه(رمان انلاین بر اساس وا
#پارتِقبلی👆👆👆👆
💞❣💞❣💞❣💞❣💞
❣💞❣💞❣💞❣💞
💞❣💞❣💞❣💞
❣💞❣💞❣💞
💞❣💞❣💞
❣💞❣💞
💞❣💞
❣💞
💞
#الهه(رمان انلاین بر اساس واقعیت)
#پارت691
#نویسنده_سیین_باقری
تا نیمه های شب بیدار بودم قرآن میخوندم
عمه نسرین یکی دو ساعت بعد برگشت از صورت ورم کرده اش معلوم بود خیلی اشک ریخته
با دیدنم که همونجوری دو زانو نشسته بودم و بیدار بودم خاک برسرمی گفت و آروم زمزمه کرد
_بخواب عمه جون میترسم چند روز دیگه تو هم بری بغل دست ایلزاد
لبخندی زدم و نگاهی به عمو ناصر کردم که تازه خوابش برده بود
_خوبم عمه جون ایلزاد چیزی نگفت؟
لبخند تلخی زد و کنارم نشست
_باهاش اتمام حجت کردم
_یعنی چی؟
دستمو به دستش گرفت و گفت
_گفتم اگه بیدار نشه طلاق الهه ی نازشو ازش میکیرم
دلم هری ریخت پایین
_یعنی چی عمه جون؟
روسریشو باز کرد و گفت
_یعنی اینکه الهه منتظرش نمیمونه
_وا عمه چرا ناراحتش کردین
عمه نسرین چند ثانیه زل زد به چشمهام
_کی انقدر عاشق شدی دخترجان؟
یادم افتاد به شبی که تو بغل عمه نسرین زاری میکردم که ایلزاد رو قانع کنه دست از سرم برداره
_عمه جون؟
_جانم
_چجوری ایلزاد رو راضی کردی دست از من بکشه؟
لبخند زد و آه کشید
_ایلزاد مطیع حرفهای من بود عمه من براش مادری کردم تحمل نارضایتی منو نداشت اون شب هم قسمش دادم به زحمتی که براش کشیدم
_امشب چی؟ قسمش ندادین؟
_ایلزاد از من عزیزتر داره قسمش دادم به چشمهای قهوه ای تو
بغض کرده بلند شد رفت تو چادر میدونستم خوابش نمیاد و داره فرار میکنه
#رفتن_به_پارت_اول👇
https://eitaa.com/elahestory/135
⛔️ #کپی_حرام_و_پیگرد_قانونی_دارد ⛔️
💞
❣💞
💞❣💞
❣💞❣💞
💞❣💞❣💞
❣💞❣💞❣💞
💞❣💞❣💞❣💞
❣💞❣💞❣💞❣💞
💞❣💞❣💞❣💞❣💞
پارت جدید تقدیم نگاهتون🌹
لطفا برای عاقبت به خیری ما و نابودی حسودان و بددلان ما دعا کنید
روزتان نیک🌸🍃
•♥️•
فڪر و ذڪرم این شده آیا بہ وَصلش میرسم
خستہ ام دیگر از این حِیرانے و هجران دوست
#اللهمارزقناڪربلا♥️
#دستمارابهمحرمبرسانیدفقط🖐🏻
🌹برای ظهور آقا صلوات یادتون نره🌹
🍂 الهه 🍂
#پارتِقبلی👆👆👆👆 💞❣💞❣💞❣💞❣💞 ❣💞❣💞❣💞❣💞 💞❣💞❣💞❣💞 ❣💞❣💞❣💞 💞❣💞❣💞 ❣💞❣💞 💞❣💞 ❣💞 💞 #الهه(رمان انلاین بر اساس وا
#پارتِقبلی👆👆👆👆
💞❣💞❣💞❣💞❣💞
❣💞❣💞❣💞❣💞
💞❣💞❣💞❣💞
❣💞❣💞❣💞
💞❣💞❣💞
❣💞❣💞
💞❣💞
❣💞
💞
#الهه(رمان انلاین بر اساس واقعیت)
#پارت692
#نویسنده_سیین_باقری
فردا صبح هم خبری از به هوش آمدن ایلزاد نشد
ما مونده بودیم و مسیری که هر بار توسط یکی از ما طی میشد و به ایلزاد سر میزد و ناامید تر از قبل برمیگشت
ساعت حوالی ۲ بعد از ظهر بود که گوشی آقا سهراب به صدا در اومد و گفت که دکتر ایلزاد با پدرش و من کار داره
عمه نگاهی به هر دو مون کرد و با استرس گفت
_برید خدا پشت و پناهتون باشه حتماً خبر جدیدی داره
آقا سهراب که از قبل انگار خبر رو میدونست سرش رو تکون داد و دستش رو با فاصله گرفت پشت کمرم و وادارم کرد تا از پله های ورودی بیمارستان بالا برم
انقدر از این پلهها بالا و پایین رفته بودم که زانوهام دیگه توان رفتن نداشت با تمنای دل وارد اتاق دکتر شدن و زیر لب سلامی دادم روی اولین صندلی با فاصله از میز پزشک آشنای این روز ها نشستن بعد از خوش و بشی با آقا سهراب کرد رو به من کرد و گفت
_ من شرایط شما را درک می کنم دخترم یعنی اینکه حدس بزنم حالا شما چه احوالی داری برای من سخت نیست و شما اولین کسی نیستی که این شرایط را دارید تجربه می کنی شک نکن قبل از تو و بعد از تو خیلی ها بودن و خواهند بود
پس هرگز تصور نکن خودت تنهایی و فقط تو این شرایط را احساس کردی
سرم رو تکون دادم و منتظر اصل حرفش موندم که اگر بی ادب این بود حتماً بهش میگفتم مقدمهچینی رو ول کنه و بره سراغ اصل مطلب
لبخند تندی زد و عینکش رو گذاشت روی چشمش و رو به من و آقا سهراب گفت
_ سهراب قبلا هم بهت گفتم ما امیدی به برگشت ایشون نداریم ضربه مهلکی به سرش خورده
نمیدونم صحنه تصادف چه جوری توصیف شده و چه جوری برای پلیس بازبینی شده ولی چیزی که من از بیمار دیدم ضربه ای بوده که شدیداً به مغز آسیب وارد کرده امیدی به برگشت ندارم با صراحت میگم امیدی به برگشتنش ندارم
ولی اگر اگر اگر یک درصد هم احتمال بدم برگرده اون پسری که اول دیدیم دیگه برنمیگرده یعنی با شرایط قبلی برنمیگرده حتما در شرایط متفاوت خواهد بود
گیج شده بودم از حرفهای دکتر نمیدونستم چی میگه کلافه بودم رو کردم سمت آقا سهراب و با حالت گریه پرسیدم
_ آقا سهراب من نمیفهمم چی میگن تورو خدا برام بگو یعنی چی
آقا سهراب دستشو آورد بالا و دعوتم کرد به آرامش ولی مگه من میتونستم آرامش بگیرم این دکتر داشت میگفت که از ایلزاد قطع امید کنیم
می گفت که باید من غزل خداحافظی و باهاش بخونم
می گفت که قرار نیست ایلزاد برگرده
من چه جوری می تونستم اینا رو تحمل کنم از جام بلند شدم و بدون توجه به ادامه حرفهای دکتر رفتم سمت بخش پرستاری و ازشون اجازه گرفتم برم کنار ایلزاد به محض این که لباس مخصوص را پوشیدم بدون توجه به اطرافم بدون توجه به سیم هایی که فرو شده بود به دماغه این مرد خوش چهره و خوش هیکل خودم رو پرت کردم روی سینش و زار زار اشک ریختم
#رفتن_به_پارت_اول👇
https://eitaa.com/elahestory/135
⛔️ #کپی_حرام_و_پیگرد_قانونی_دارد ⛔️
💞
❣💞
💞❣💞
❣💞❣💞
💞❣💞❣💞
❣💞❣💞❣💞
💞❣💞❣💞❣💞
❣💞❣💞❣💞❣💞
💞❣💞❣💞❣💞❣💞
پارت جدید تقدیم نگاهتون🌹
لطفا برای عاقبت به خیری ما و نابودی حسودان و بددلان ما دعا کنید
شبتان نیک🌸🍃