eitaa logo
🍂 الهه 🍂
5.6هزار دنبال‌کننده
2هزار عکس
59 ویدیو
3 فایل
تبلیغات پر بازده👇 https://eitaa.com/joinchat/2078212208C12847e46a5 رمان آنلاین الهه به قلم سیین باقری نویسنده رمان 🌹ماهورا
مشاهده در ایتا
دانلود
༻﷽༺ 🍃 ابراهیـم‌ همیشہ‌ میگفـت : تا وقتے ڪہ زمان ازدواجتون نرسیـده دنبال ارتباط ڪلامے با جنس مخالف نرید ؛ چون آهسته آهسته خودتون رو بہ نابودے میڪشید ! 💫 °||°🌈💜 🌹برای ظهور آقا صلوات یادتون نره🌹
هیچ‌چیزی رو از هيچ‌کس جز خدا دو بار طلب نکن...!🍃 💕 🌹برای ظهور آقا صلوات یادتون نره🌹
|°سجاده ام را پہن ڪرده‌ام..🌙 ڪھ عطرِ طُ بپیچد در اٺـاقْ..🥰 آمده ام ڪھ خودم را..✨ براےِ لحظاتے رها ڪنم.. در آغوشٺ! آغوش باز مےڪنے..❤️ براے این دِلـداده‌ے دِل سوخٺه‌اٺ؟!🍃 🌸||🌸 🌹برای ظهور آقا صلوات یادتون نره🌹
🍂 الهه 🍂
#پارتِ‌قبلی👆👆👆👆 💞❣💞❣💞❣💞❣💞 ❣💞❣💞❣💞❣💞 💞❣💞❣💞❣💞 ❣💞❣💞❣💞 💞❣💞❣💞 ❣💞❣💞 💞❣💞 ❣💞 💞 #الهه(رمان انلاین بر اساس وا
👆👆👆👆 💞❣💞❣💞❣💞❣💞 ❣💞❣💞❣💞❣💞 💞❣💞❣💞❣💞 ❣💞❣💞❣💞 💞❣💞❣💞 ❣💞❣💞 💞❣💞 ❣💞 💞 (رمان انلاین بر اساس واقعیت) تا نیمه های شب بیدار بودم قرآن میخوندم عمه نسرین یکی دو ساعت بعد برگشت از صورت ورم کرده اش معلوم بود خیلی اشک ریخته با دیدنم که همونجوری دو زانو نشسته بودم و بیدار بودم خاک برسرمی گفت و آروم زمزمه کرد _بخواب عمه جون میترسم چند روز دیگه تو هم بری بغل دست ایلزاد لبخندی زدم و نگاهی به عمو ناصر کردم که تازه خوابش برده بود _خوبم‌ عمه جون ایلزاد چیزی نگفت؟ لبخند تلخی زد و کنارم نشست _باهاش اتمام حجت کردم _یعنی چی؟ دستمو به دستش گرفت و گفت _گفتم اگه بیدار نشه طلاق الهه ی نازشو ازش میکیرم دلم هری ریخت پایین _یعنی چی عمه جون؟ روسریشو باز کرد و گفت _یعنی اینکه الهه منتظرش نمیمونه _وا عمه چرا ناراحتش کردین عمه نسرین چند ثانیه زل زد به چشمهام _کی انقدر عاشق شدی دخترجان؟ یادم افتاد به شبی که تو بغل عمه نسرین زاری میکردم که ایلزاد رو قانع کنه دست از سرم برداره _عمه جون؟ _جانم _چجوری ایلزاد رو راضی کردی دست از من بکشه؟ لبخند زد و آه کشید _ایلزاد مطیع حرفهای من بود عمه من براش مادری کردم تحمل نارضایتی منو نداشت اون شب هم قسمش دادم به زحمتی که براش کشیدم _امشب چی؟ قسمش ندادین؟ _ایلزاد از من عزیزتر داره قسمش دادم به چشمهای قهوه ای تو بغض کرده بلند شد رفت تو چادر میدونستم خوابش نمیاد و داره فرار میکنه 👇 https://eitaa.com/elahestory/135 ⛔️ ⛔️ 💞 ❣💞 💞❣💞 ❣💞❣💞 💞❣💞❣💞 ❣💞❣💞❣💞 💞❣💞❣💞❣💞 ❣💞❣💞❣💞❣💞 💞❣💞❣💞❣💞❣💞
پارت جدید تقدیم نگاهتون🌹 لطفا برای عاقبت به خیری ما و نابودی حسودان و بددلان ما دعا کنید روزتان نیک🌸🍃
اَعوذباللّٰه از تعَلقاتِ دُنیا ، که مٰا را ” دیر “ به حُسَین(ع)🌱 رِساند ... 🌹برای ظهور آقا صلوات یادتون نره🌹
•♥️• فڪر و ذڪرم این شده آیا بہ وَصلش میرسم خستہ ام دیگر از این حِیرانے و هجران دوست ♥️ 🖐🏻 🌹برای ظهور آقا صلوات یادتون نره🌹
- 🎈 - 👸🏻 - 🖤 بٻخود بَࢪآٻَم دَلٻل و مَدࢪَڪ نَٻآوَࢪٻد.. مَن دُخٺَــࢪَم.. مےدآنَم ڪہ صَلآحِ مَن.. دَࢪ «حِجآب» اَسٺ.. بَࢪآ؎ِ مَن.. دَلٻلے بُزُࢪگ‌ٺَـࢪ اَز.. سُخَنِ خُدآٻَم نٻسٺ.. مَن حِجآبـــ مےڪُنَم.. چون خُدآ؎ِ مَن.. اٻن‌گونہ مےخوآهَد..ッ 🌹برای ظهور آقا صلوات یادتون نره🌹
🍂 الهه 🍂
#پارتِ‌قبلی👆👆👆👆 💞❣💞❣💞❣💞❣💞 ❣💞❣💞❣💞❣💞 💞❣💞❣💞❣💞 ❣💞❣💞❣💞 💞❣💞❣💞 ❣💞❣💞 💞❣💞 ❣💞 💞 #الهه(رمان انلاین بر اساس وا
👆👆👆👆 💞❣💞❣💞❣💞❣💞 ❣💞❣💞❣💞❣💞 💞❣💞❣💞❣💞 ❣💞❣💞❣💞 💞❣💞❣💞 ❣💞❣💞 💞❣💞 ❣💞 💞 (رمان انلاین بر اساس واقعیت) فردا صبح هم خبری از به هوش آمدن ایلزاد نشد ما مونده بودیم و مسیری که هر بار توسط یکی از ما طی می‌شد و به ایلزاد سر میزد و ناامید تر از قبل برمیگشت ساعت حوالی ۲ بعد از ظهر بود که گوشی آقا سهراب به صدا در اومد و گفت که دکتر ایلزاد با پدرش و من کار داره عمه نگاهی به هر دو مون کرد و با استرس گفت _برید خدا پشت و پناهتون باشه حتماً خبر جدیدی داره آقا سهراب که از قبل انگار خبر رو میدونست سرش رو تکون داد و دستش رو با فاصله گرفت پشت کمرم و وادارم کرد تا از پله های ورودی بیمارستان بالا برم انقدر از این پله‌ها بالا و پایین رفته بودم که زانوهام دیگه توان رفتن نداشت با تمنای دل وارد اتاق دکتر شدن و زیر لب سلامی دادم روی اولین صندلی با فاصله از میز پزشک آشنای این روز ها نشستن بعد از خوش و بشی با آقا سهراب کرد رو به من کرد و گفت _ من شرایط شما را درک می کنم دخترم یعنی اینکه حدس بزنم حالا شما چه احوالی داری برای من سخت نیست و شما اولین کسی نیستی که این شرایط را دارید تجربه می کنی شک نکن قبل از تو و بعد از تو خیلی ها بودن و خواهند بود پس هرگز تصور نکن خودت تنهایی و فقط تو این شرایط را احساس کردی سرم رو تکون دادم و منتظر اصل حرفش موندم که اگر بی ادب این بود حتماً بهش میگفتم مقدمه‌چینی رو ول کنه و بره سراغ اصل مطلب لبخند تندی زد و عینکش رو گذاشت روی چشمش و رو به من و آقا سهراب گفت _ سهراب قبلا هم بهت گفتم ما امیدی به برگشت ایشون نداریم ضربه مهلکی به سرش خورده نمیدونم صحنه تصادف چه جوری توصیف شده و چه جوری برای پلیس بازبینی شده ولی چیزی که من از بیمار دیدم ضربه ای بوده که شدیداً به مغز آسیب وارد کرده امیدی به برگشت ندارم با صراحت میگم امیدی به برگشتنش ندارم ولی اگر اگر اگر یک درصد هم احتمال بدم برگرده اون پسری که اول دیدیم دیگه برنمیگرده یعنی با شرایط قبلی برنمیگرده حتما در شرایط متفاوت خواهد بود گیج شده بودم از حرفهای دکتر نمیدونستم چی میگه کلافه بودم رو کردم سمت آقا سهراب و با حالت گریه پرسیدم _ آقا سهراب من نمیفهمم چی میگن تورو خدا برام بگو یعنی چی آقا سهراب دستشو آورد بالا و دعوتم کرد به آرامش ولی مگه من میتونستم آرامش بگیرم این دکتر داشت می‌گفت که از ایلزاد قطع امید کنیم می گفت که باید من غزل خداحافظی و باهاش بخونم می گفت که قرار نیست ایلزاد برگرده من چه جوری می تونستم اینا رو تحمل کنم از جام بلند شدم و بدون توجه به ادامه حرفهای دکتر رفتم سمت بخش پرستاری و ازشون اجازه گرفتم برم کنار ایلزاد به محض این که لباس مخصوص را پوشیدم بدون توجه به اطرافم بدون توجه به سیم هایی که فرو شده بود به دماغه این مرد خوش چهره و خوش هیکل خودم رو پرت کردم روی سینش و زار زار اشک ریختم 👇 https://eitaa.com/elahestory/135 ⛔️ ⛔️ 💞 ❣💞 💞❣💞 ❣💞❣💞 💞❣💞❣💞 ❣💞❣💞❣💞 💞❣💞❣💞❣💞 ❣💞❣💞❣💞❣💞 💞❣💞❣💞❣💞❣💞
پارت جدید تقدیم نگاهتون🌹 لطفا برای عاقبت به خیری ما و نابودی حسودان و بددلان ما دعا کنید شبتان نیک🌸🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
||✨بِسم‌ِالله‌ِالرَّحمن‌الرَّحیم🧿🦋|| ||✨روزتون‌بخیر😍✋🏻|| ||✨سلام❤️||