دارم به روزایی که با هودی مشکیم تو تراس با یه لیوان شیر گرم، کتابِ هایدی رو میخوندم؛ نزدیک میشم و تنها خوشحالی اینروزام محسوب میشه
در کنار هزاران ایکاش؛
کاش نمیزاشتن به اینجا برسیم!
کاش نمیزاشتن من و امثال من وقتی از برادر یا جیگر گوشه مون خداحافظی میکنیم؛
گوشه ذهنمون یادش بیوفتیم و ناخوداگاه زمزمه کنیم
میبوسمت؛
شاید این آخرین دفعهس...
برام نوشته که با تو حرفی بجز اینکه بگم ببخشید که آغوش این دیوونه محکم نیست؛ ندارم که بزنم
پس ببخشید که آغوش این دیوونه محکم نیست که بتونه برای دقایقی تو رو با خودش یکی کنه؛ یواشکی غما رو از رو قلبت بدزده و بعد تو رو از آغوشش جدا کنه.
ببخش که آغوش این دیوونه محکم نیست.:)