بهش مبتلا شدم
با لبخند عمیقی بهش نزدیک میشم اونقدری که خودمو دیگه نبینم و تنها چیزی که چشم غرق خونم میبینه فقط خودش باشه
حتآ تمام ساعتهایی که اکسیژن توی سینهم دست و پا میزنه و تقلا میکنه و برای نجاتش ریههامو بین دستاش خفه میکنه؛ درگیرشم
درگیرشم و میخوام غرق شم
میخوام بمیرم تو انتخاب اشتباه و شیرینم و با لبخند عمیق چشمهای به خون کشیده شدم رو برای همیشه ببندم.
فقط خواستم بدونی
یه گوشه ازین قبرستونِ بی نهایتِ دلتنگیم
یه جسد داره از زیبایی چشمهات حرف میزنه