بهش مبتلا شدم
با لبخند عمیقی بهش نزدیک میشم اونقدری که خودمو دیگه نبینم و تنها چیزی که چشم غرق خونم میبینه فقط خودش باشه
حتآ تمام ساعتهایی که اکسیژن توی سینهم دست و پا میزنه و تقلا میکنه و برای نجاتش ریههامو بین دستاش خفه میکنه؛ درگیرشم
درگیرشم و میخوام غرق شم
میخوام بمیرم تو انتخاب اشتباه و شیرینم و با لبخند عمیق چشمهای به خون کشیده شدم رو برای همیشه ببندم.
فقط خواستم بدونی
یه گوشه ازین قبرستونِ بی نهایتِ دلتنگیم
یه جسد داره از زیبایی چشمهات حرف میزنه
میخواستم تو سیاهچالههای خالی و کدری که باهاشون بهم زل زده بودی دفن بشم؛
اما تو تنها چیزی که دیدی تیله های شفاف و سردم بودن که تنها گذاشتنت..
اما بدون ترس از دست دادنت
شبها از کابوس بیدارم میکنه تا خودش با دستهای خودش نفسهامو به شماره بندازه
و با چشمهای خودش بریدن نفسم توی ریه هامو ببینه
بعد با خندهی سرخوشانهای قلبمو که روی دستام درحال جون دادنه تماشا کنه و تموم شدنم رو برای بار هزارم نظارهگر باشه