امحا
-ابرِ تیرهِ زندگیت خستهاس از خسته نبودن
بین بغضام کمونه لبام بالا میره وقتی تو خیالاتم مجسم میشی
میخوای ابر تیره زندگیتو ببارونی آره؟
چیکارت کنم عمر من؟
چیکارت کنم عمر دلگیر من؟
اما تو میدونی مشکل از بزرگ نشون دادن تمام زندگی ما و اتفاقات داخلش نبود؛ مشکل از دیر قبول کردنمون بود
درست مثل همین حالا!
هی تلاش کردیم آروم و نرمال نگهش داریم اما ما به دنیا اومدیم تا با درد بمیریم
این چیزی بود که نادیدهش گرفتیم تا جایی که علاقه داشتیم!
بهم قول میدی یروز وقتی دیگه اشکی برای ریختن و دردی برای کشیدن نبود، دوباره برام بخونی؟
میخام که بشنومت
پس بخون
این بار فقط برای من
و بزار بو کنم بودنت رو
تو بوی آرامش منو میدی!