بهم قول میدی یروز وقتی دیگه اشکی برای ریختن و دردی برای کشیدن نبود، دوباره برام بخونی؟
میخام که بشنومت
پس بخون
این بار فقط برای من
و بزار بو کنم بودنت رو
تو بوی آرامش منو میدی!
_تابحال آرزو کردی که بمیری؟
+فکر نمیکنم کسی توی دنیا وجود داشته باشه که آرزوی مرگ نکرده باشه و میدونی گاهی چه جوری آرزوی همه اونها برآورده میشه؟
_چه جوری؟
+با درد
_با درد؟
+ زندگی بهشون اجازه نمیده مرگ جسمی رو امتحان کنن چون فقط یکبار اتفاق میفته.
بلکه با کمک سرنوشت و همکاری درد، کاری میکنه که روزها و شبها حتی سالها به خاطر دلیلی بارها بمیرن و زنده بشن.
گاهی روح اون ها رو میکشه و گاهی هم روحیه زندگی کردن اونهارو
ولی دیگه بهشون اجازه زندگی کردن هم نمیده؛ جز توسط جسمشون!:)
نادیده گرفتن ساید تیره و ضعیفترم از بزرگ ترین اشتباهای زندگیم به حساب میاد
گاهی حس میکنم باید تظاهرو کنار بزارم و در آغوش بگیرم روح تیره و طرد شدهم رو
-به یادگار از شیرین ترین شکلات میان تمامی شکلاتهای تلخم
برای ماندن تا ابد به عنوان اولین قطره از ابرک تیرهی خاطراتم
ساعت ۳:۳۰ در نیمهشبی از آبانماه
*برای بوسیدنت از تو دورم اما لبهایم را روی پلکهایت خیال کن.
امحا
بهم قول میدی یروز وقتی دیگه اشکی برای ریختن و دردی برای کشیدن نبود، دوباره برام بخونی؟ میخام که بش
کسی در رگهای من
تورا آواز میخواند.
تو گلومون عربده بود، ولی صدامونو کم کردیم...میدونم!
تو قلبمون زخم زیاد بود ولی ردشو محو کردیم...میدونم!
همه اینا رو میدونم عمر من ولی میخوام بشنومت..