ازش برنمیاومد..
حس یه آدم رو به مرگی رو داشت که برای زنده موندن بیشتر ،به هوا چنگ میزنه تا شاید مرگ بهش رحم کنه و اکسیژن رو به ریه هاش هدیه بده اما؛
این غیر ممکن ترین حالت بود.
میدونی؛
تو اگه یه کوه سیاهیام باشی من مشکلی ندارم
چون توی ذهن من سیاهی خیلی قشنگتر از نورِ کمرنگیه که بهت امید میده اما یهجا بالاخره محو میشه و دوباره فقط تاریکی برات باقی میمونه!
پس خودش باش، حتآ وقتی غمگینی...دست از وانمود کردن بردار!من مراقبتم!