امحا
«من میبارم برات عزیزکرده... میبارم به موقع.»
«من حوالیِ چشمهات میبارم که با نگاهت زندگی کنم و گرماش رو بغل بگیرم و با لبخند ذوب شم؛ درست قبل از اینکه اولین سقوط، آخرین پروازم باشه...»
اینطوری بهم خیره نشو، حس میکنم هیچوقت قرار نیست از خجالت زده شدنِ افکارم مقابل روحم دست بردارم. مسخرهاست اما واقعا خجالت میکشم که مغز و روحم باهم هماهنگ نیستن و نمیتونم یه زندگی نرمال و معمولی داشته باشم.
-بازمانده
عزیزترینم! سایههایی که با آنها زندگی میکنم، بیشمارند
غم انگیز یکشنبهایست؛
با سایههایی که با تمامِ قلبم دوستشان دارم و تصمیم به پایانِ همشان گرفتهام!
گُلهای کوچک سفید؛ هیچگاه تو را بیدار نخواهند کرد
نه جایی که اتوبوسِ سیاهِ غم وُ اندوه؛ تو را برده است
فرشته ها؛
فکری برای بازگرداندنِ تو ندارند
آیا خشمگین میشوند که من در فکر پیوستن، به تو باشم؟!
[-یکشنبهغمانگیز]