اینطوری بهم خیره نشو، حس میکنم هیچوقت قرار نیست از خجالت زده شدنِ افکارم مقابل روحم دست بردارم. مسخرهاست اما واقعا خجالت میکشم که مغز و روحم باهم هماهنگ نیستن و نمیتونم یه زندگی نرمال و معمولی داشته باشم.
-بازمانده
عزیزترینم! سایههایی که با آنها زندگی میکنم، بیشمارند
غم انگیز یکشنبهایست؛
با سایههایی که با تمامِ قلبم دوستشان دارم و تصمیم به پایانِ همشان گرفتهام!
گُلهای کوچک سفید؛ هیچگاه تو را بیدار نخواهند کرد
نه جایی که اتوبوسِ سیاهِ غم وُ اندوه؛ تو را برده است
فرشته ها؛
فکری برای بازگرداندنِ تو ندارند
آیا خشمگین میشوند که من در فکر پیوستن، به تو باشم؟!
[-یکشنبهغمانگیز]
اما امشب
میدونم قرار نیست دستهام گرمای آغوشتو از یاد ببره
حتآ اگه این روزها فراموش بشن و اثری از زخمی باقی نمونه؛ تو تنها لبخندِ موندگار از اینروزهای تلخی؛ پروانهی آبی!