واسه فراموش نکردنِ بیشترِ اون کسی که این همه سال زندگی کردمش باید چیکار کنم آبیِ از دست رفتهی من؟!
صدامو میشنوی؟!
امحا
من رو نخواستی که ببینی
همه چیز از روزی شروع شد که تو چشمات رو روی بودنم بستی و من گوشهام رو برای نشنیدنت گرفتم
میگفت: «چرا آروم و گرفتهای؟»
میگفتم: «رنگ ندارم»
میگفت: «امیدوارم روحت رنگ آبی آسمون رو بگیره»
و لبخندش...
اون کمونه ی کمرنگ تمام توجهم رو میگرفت و اجازه نمی.داد بهش بگم که آبی غم داره دلبرک من.
آبی من خیلی غمداره با تمام ظرافت و زیباییش، با تمام نوازش احساساتی که درونشه غم داره.
نتونستم بگم هیچوقت نشد که بشه تا ‹آبی› نباشم.
نشد بگم گاهی از ترس آبی و تیره شدنه بود که رنگ نگرفتم به خودم، چون کی جرات داشت اعتراف کنه و اون لبخند رو ازش بگیره؟
گاهی وقتا سکوت مناسب ترین حالت ممکن بود وقتی نمیخواستم رد تلخی از خودم به جا بذارم.
-نامهایازیکجامانده-