امحا
من رو نخواستی که ببینی
همه چیز از روزی شروع شد که تو چشمات رو روی بودنم بستی و من گوشهام رو برای نشنیدنت گرفتم
میگفت: «چرا آروم و گرفتهای؟»
میگفتم: «رنگ ندارم»
میگفت: «امیدوارم روحت رنگ آبی آسمون رو بگیره»
و لبخندش...
اون کمونه ی کمرنگ تمام توجهم رو میگرفت و اجازه نمی.داد بهش بگم که آبی غم داره دلبرک من.
آبی من خیلی غمداره با تمام ظرافت و زیباییش، با تمام نوازش احساساتی که درونشه غم داره.
نتونستم بگم هیچوقت نشد که بشه تا ‹آبی› نباشم.
نشد بگم گاهی از ترس آبی و تیره شدنه بود که رنگ نگرفتم به خودم، چون کی جرات داشت اعتراف کنه و اون لبخند رو ازش بگیره؟
گاهی وقتا سکوت مناسب ترین حالت ممکن بود وقتی نمیخواستم رد تلخی از خودم به جا بذارم.
-نامهایازیکجامانده-
«تو خیلی گمشده بنظر میرسی؛ درست طوری که من خودمو داخل چشمات همیشه دیدم.»