امحا
که قرار بود دوباره با هم بخونیم من میرم بد شمو تو اما خوب بمون
مثل روزایی که زیر لب میخوندیم
شهرو که بگردی
آدمای غمگین
دنبال رویاهاشونن
تو آشغالای رنگی
دیشب گوشه خیابون
از ماشین پیاده شدم
دستاتو گرفتم و زیر دونههای برف میون دستهات چرخیدم
دویدیم وسط بزرگراه
دیوونگی کردیم و اشک ریختیم
خیره به نگاهت باهات فریاد کشیدم
-میدونی این دنیا بدون تو بدون من
میدونی زندونه نده قسم به جون من-
همون لحظه بهت گفتم دیگه کافیه
میخوام همینجا تموم شه
چون اون لحظه قشنگ ترین لحظه برای پایانمون بود
امحا
دیشب گوشه خیابون از ماشین پیاده شدم دستاتو گرفتم و زیر دونههای برف میون دستهات چرخیدم دویدیم وسط
ولی تو زیادی واسه آینده امیدواری
امحا
-اینبار داره ضبط میشه آره؟ اوم خب من نمیدونستم باید نامه بنویسم یا صدامو ضبط کنم ولی میخوام بدونی
اما لحظه ی مرگم جایی بود که دیشب چشمامو بستم و رو گونههام بودنتو احساس نکردم.
کی میدونه نویسندهی ما چقدر درد کشیده که حالا اینطوری داره داستانمون رو روایت میکنه؟
هرچند مطمئنم دلش نمیاد چیزی رو که خلق کرده از بین ببره؛
اگه دردی رو داده درمانش رو هم داده.
باور دارم که وقتی غم رو به وجودم هدیه کرد برای این بود که بتونم شادی رو عمیقتر از بقیه آدمها احساس کنم