امحا
دیشب گوشه خیابون از ماشین پیاده شدم دستاتو گرفتم و زیر دونههای برف میون دستهات چرخیدم دویدیم وسط
ولی تو زیادی واسه آینده امیدواری
امحا
-اینبار داره ضبط میشه آره؟ اوم خب من نمیدونستم باید نامه بنویسم یا صدامو ضبط کنم ولی میخوام بدونی
اما لحظه ی مرگم جایی بود که دیشب چشمامو بستم و رو گونههام بودنتو احساس نکردم.
کی میدونه نویسندهی ما چقدر درد کشیده که حالا اینطوری داره داستانمون رو روایت میکنه؟
هرچند مطمئنم دلش نمیاد چیزی رو که خلق کرده از بین ببره؛
اگه دردی رو داده درمانش رو هم داده.
باور دارم که وقتی غم رو به وجودم هدیه کرد برای این بود که بتونم شادی رو عمیقتر از بقیه آدمها احساس کنم