منو نشوند کنارش و از نوجوونی و جوونیاش واسم گفت
گفت گفت یهو دیدم از یجا به بعد انگار یکی آینه گرفته جلوم داره منو توصیف میکنه
یکم که گذشت دیدم نه
انگار انداختنم وسط ی کتاب چاپ نشده با ژانر کمدی سیاه که شخصیت اول کتابش با یه لبخندِ ترک خورده داره زخمای کهنهشو؛ نو میکنه.
دلم میخواست فقط جلوشو بگیرم و بگم ادامه نده
فقط بگم..
"بابا نمیدونی زخمات چقدر بوسیدنی به نظر میرسن"
اما خب بغض همیشه کارو خراب میکنه..
امحا
+از آخرین باری که باهم صحبت کردیم، چهقدر کدر و ناخوانا شدی. _نتیجهی طبیعتِ بهجامونده از رفتنِ آ
انگار تو گوش آدمای زندگیم مدام تکرار کردن:
گذشتن و رفتن پیوسته؛
گذشتن و رفتنِ..
_زندگی یه کابوسه که باید تا بیدار شدن ازش صبر کنی..
+ما صبر میکنیم؟
_آره... این یه خوابه و ما منتظریم که بیدار بشیم
+اگه این یه خوابه...پس یکی آرامشو از چشمای من دزدیده.
_همه فکر میکنن آرامش تو خوابه! ولی تو اشتباه نکن. آرامش بعضیها تو بیداریه
+مگه نمیگی زندگی یه خوابه؟
اگه بیدار شیم و بمیریم چی؟
_اونجوری فقط از مرگ ب مرگ رو آوردیم..