+من اشکتم..اشکی که توی چشمات هربار جمع میشه
_تو اشک منی؟
+فکر کنم اینطوره
_پس من برای داشتنت نباید گریه کنم؟
+نمیتونی اینکارو بکنی..جفتمون خوب اینو میدونیم
_پس از دستت میدم؟
+میدی..از دستم میدی
از خواب بیدار شد. کسی کنارش نبود
گرمای خیسی اشکهاش رو صورتش رو احساس کرد..
_گریه کردم
از دستت دادم؟
همهچیز رو راجع به پایانی خوشحالکننده فراموش کن؛ انتهای اون مسیر کسی منتظرمون نیست، عزیزم.
هدایت شده از رهایِش
چون عزیزدلم ما همیشه با خیال مرگ زنده موندیم
با تصور عطرش و لطافت عمیقش ، مثل لمس یه شکوفه گیلاس توی بهار
ما به امید پایان داستانمون رو ورق زدیم
روزی که من نیستم تو کسی هستی که برگه های پراکنده داستان های نیمه تمومم رو جمع میکنی
کتاب هام رو توی کارتون میچینی ، لباس های چهارخونه ام رو با خودت میبری و من امیدوارم در ابتدای بهار بمیرم